<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934</id><updated>2012-02-01T13:41:27.245+03:30</updated><title type='text'>مالیخولیا</title><subtitle type='html'>There is nothing better than a good lie</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>82</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7985476996568538006</id><published>2011-12-17T23:39:00.002+03:30</published><updated>2011-12-17T23:44:52.817+03:30</updated><title type='text'>Ooopsy Doopsy Virgin Mary...!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-PiS8B3AwK2c/Tuz4HhVC0kI/AAAAAAAAAJc/NJrNNlWJC8s/s1600/billboard-1200.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-PiS8B3AwK2c/Tuz4HhVC0kI/AAAAAAAAAJc/NJrNNlWJC8s/s400/billboard-1200.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5687193237551501890" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7985476996568538006?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7985476996568538006/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7985476996568538006&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7985476996568538006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7985476996568538006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2011/12/ooopsy-doopsy-virgin-mary.html' title='Ooopsy Doopsy Virgin Mary...!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-PiS8B3AwK2c/Tuz4HhVC0kI/AAAAAAAAAJc/NJrNNlWJC8s/s72-c/billboard-1200.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-6542380457466837406</id><published>2011-11-01T01:56:00.005+03:30</published><updated>2011-11-01T02:01:39.091+03:30</updated><title type='text'>Masturbation</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;و زندگی بی اعتنا به ما، مشغول خود ارضایی است..........&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-6542380457466837406?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/6542380457466837406/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=6542380457466837406&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6542380457466837406'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6542380457466837406'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2011/11/masturbation.html' title='Masturbation'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5350454804055525377</id><published>2010-03-18T11:40:00.001+03:30</published><updated>2010-03-18T11:44:23.347+03:30</updated><title type='text'>Iranian Zoo...!!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چند وقتی بود که مشغول مشق شب و درس و مدرسه اکابر بودم...و راستش نه حسی برای نوشتن بود و نه توانی در این چند سلول عصبی که مشغول محفوضات بلافایده گردید...چشمی بر هم زدیم و دیدیم ای دل غافل!! 88 تمام شد و در بوق و کرنا کرده اند که 89 در راه است سالی چنین است و چنان...و اما ما هنوز در اندیشه سال کهنه می پلکیدیم و همش فکر می کردیم که چی شد و کی بود و کی نبود....  88، یکی از آن سال ها بود که مطمئنا وقتی 70 سالت شد و هنوز نمرده بودی ، می نشینی و در مورد وقایع آن برای جوانتر ها روده درازی می کنی... از شور و هیجان جوانی بگیر تا کشته شدن هموطنانت...شاید هم سر پیری معرکه گرفتی و کتابی نوشتی...البته اگر هنوز دولت مهر ورزی، مهرش برقرار باشد که دیگر هیج....خفه خون می گیری و سعی میکنی اگر هنوز نمرده باشی بتمرگی و بی سروصدا بمیری...ولی الان نه من 70 سالم است و نه به این زودی ها می خواهم بمیرم ...از طرفی همه مان می دانیم چه شد ... ولی نمی دانیم که بود!!دولت می گوید اجنبی ها بودند....اجنبی ها می گویند مردم بودند...مردم می گویند شبه نظامیان بودند...پایین شهری ها می گویند بالای شهر بود و بالای شهری ها می گویند پایین شهر بود و شرقی ها می گویند غربی بود و غربی ها می گویند شرقی بود و شهرستانی ها می گویند تهران بود و تهرانی ها می گویند کار انگلیس بود....و آن مادر و پدر فرزند داده می گوید قاتل را پیدا کنید و حکومت می گوید خائن را پیدا کنید و مردم می گویند رایمان را بدهید و کارگران هم می گویند حقوقمان را بدهید و آخوند ها می گویند حق امام را بدهید و منور الفکر ها میگوند فضای تنفس بدهید و متحجرین می گویند تاوان پس بدهید...و ما در این گیر و دار فهمیدیم که مننژیت خطر ناک است و باتوم جسم سخت است و کهریزک هم بسی بد است و مقتول هم قاتل است...اخبار حمله به لانه جاسوسی دوم یعنی دانشگاه  تهران و فتح ان با رمز "یا شهلا" هم میان بلبشو گم شد و  فاتحین چون احساس کردند خائنین از دانشگاه به کوی دانشگاه رفته اند تا نفسی چاق کنند و دوباره فتنه کنند، پس کوی دانشگاه را هم در طی عملیاتی با رمز" یا شعبان بی مخ" تسخیر کردند و دانشجو ها را به راه "راست" در کهریزک هدایت کردند...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به هر حال در سال 88، مردم نوپای ما خواست تاتی تاتی قدمی بردارد، که زدند پاهایش را قلم کردند و بعد قلم ها را شکستند تا بگویند " خیلی زود است برای شما و خیلی کم است تاوان حماقت های شما در تاریخ که با چند قطره خون پرداخته شود....سیلاب خون لازم است تا خداوندگار جبار ما، بگذرد از خیر بندگی شما بردگان همیشه تاریخ... " و اگر منصف باشید حق می دهید به برده دار، تا به این آسانی ها منافع خود را بر باد آزادی ندهد....و سخت است حکایت بردگانی چون ما که می خواهیم آزاد باشیم ولی حتی تصوری از آزادی نداریم ...عده ای از ما در رودر وایستی عقاید نیاکان مانده ایم... عده ای در بند قل و زنجیری به اسم دین...عده ای نمی خواهیم لباسهای شیکمان خاکی شود...عده ای گرسنه ایم و نان شب را واجب تر یافته ایم و راحت است غذایی که ارباب جلوی ما پرت می کند....و البته قرار است از سال بعد این پرت کردن ها هدفمند شود و یک راست در دهان کسانی بیفتد که "واغ واغ برای صاحابشان" می کنند....شرح حقارت و بیچارگی ما آنقدر زجر آور است که شاید آیندگان ما از خجالت صفحاتی از کتاب تاریخشان را که به ما میپردازد، پاره کنند و آن را بجوند و بخورند و در مستراحهای عمومی دفعش کنند....البته این کمال خوشبینی است که ما آینده ای داشته باشیم و در آن آینده کتابی به اسم تاریخ در مدارس باشد، و در آن تاریخ واقعیت نوشته شده باشد،و از آن مهمتر توالتی داشته باشیم که عموم، آزاد به استفاده از آن باشند....شخصا که چشمم آب نمی خورد که من و هم نسلانم حتی در فاضلاب تاریخ هم جایی داشته باشیم...نسلی که بنگی است و شیشه می کشد و شیره دود میکند و اکس می ترکاند و ساسی مانکن گوش میکند و تاسوعا سینه می زند و عاشورا قمه می کشد و دختران را انگولی می کند و پسران را ابنه ای بار می آورد و تیراژ کتابهایش به 1000 هم نمی رسد....و شب خیال انقلاب می کند و فردا در یک حرکت انقلابی شرت سبز می پوشد و چند تا باتوم که خورد خیال از سرش می پرد و و در دپرسیون به "سهراب" پناه می برد و زیر لب زمزمه می کند" چشم ها را باید شست...."...و یکی نیست که بگوید که پدر آمرزیده ها ...مشکل خود ماییم....مشکل مغز ماست....ایراد در تربیت ماست....مشکل منم...مشکل تویی...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;ما ملت همیشه نعشه، فعلا عصبانی هستیم که چرا چرت نعشگیمان با نوازش باتوم، پاره شده و به غرورمان بر خورده که چرا اسباب بازی دموکراسی را برایمان نخریدند....پس ما هم قهر کرده ایم  رفته ایم چالوس قلیان می کشیم و تفکرات فلسفی در می کنیم...ولی بیایید با خودمان رو راست باشیم...کمی باد اضافه در معده مان جمع شده بود به مغز سرایت کرده بود با باتوم ها هوا گیری شدیم و باد از همه جای مان در رفت ...و الان جهاز هاضمه مان تلطیف شده و دیگر باد روده مان را از دهان دفع نمی کنیم و تا حدودی حد و اندازه خودمان را فهمیده ایم...و این حکومت نیز محل خایه های مردم را خوب شناخته است می داند چه جور بفشاردشان تا یک هو صدای مردم تغییر کند و شروع کنند به عربی رقصیدن...و بی تعارف، حق ما همین حکومت است... ونباید انتظار داشته باشیم که مثلا حکومتمان مثل فرانسه باشد...آخر انصافا کجایمان اندکی شباهت به فرانسه دارد که حکومتمان شبیه باشد....رفتار اجتماعی ما در حد باغ وحش انسانی است و وحشی ها را باید در قفس نگه داشت....هر وقت رفتارمان آدمیزادی شد، آنوقت باید انتظار داشت که ما را از قفس بیرون آورند...و گرنه اگر زورکی قفس را بشکنند میشویم افغانستان یا عراق...که وحشیان در میان مردم رها شده اند...حق ما این است که صاحبان این باغ وحش هر از چند گاهی ما را با عنوان "دسته دلقک ها" به خیابان بیاورند تا برنامه شادی اجرا کنیم و ساندیس جایزه بگیریم....ما را چه به دموکراسی...!!&lt;br /&gt;و در سال نو نیز باز همان آش ماسیده است و همان کاسه لب پر....که باید به دست بگیرمش و گدایی نانمان را کنیم و تو سرو کله همدیگر بزنیم و باز انتخابات مجلس است و دار و دسته دلقک ها به راه می شود، شرت های سبز چینی علم میشود و باتوم اضافه از چین می آید و یکی خواهد گفت رای بدهیم آن یکی میگوید رای ندهیم و یکی نیست بگوید که ما مردم ایران 30 سال است هر روز "چیز" دیگری می دهیم...!!  &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;کسانی هم که این نوشته را خوش ندارند و بهشان بر خورده و یبس شده اند و می گویند ما از تبار کوروش و داریوشیم وافسانه 2500 ساله می خوانند، ضمن تقدیم یک شیشکی،توصیه به تنقیه روزانه با آب ولرم میشود....و به آنهایی هم که پیش خود می پندارند این حرفها شامل ما نمیشود و ما با بقیه فرق می کنیم،عرض می کنم که شما گلاب می خورید با من که اتفاقا حکایت، حکایت من و شماست....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5350454804055525377?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5350454804055525377/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5350454804055525377&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5350454804055525377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5350454804055525377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2010/03/iranian-zoo.html' title='Iranian Zoo...!!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1191121315806565089</id><published>2009-11-18T15:00:00.003+03:30</published><updated>2009-11-18T15:13:18.584+03:30</updated><title type='text'>مردی که زیاد دید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;سکته قلبی یکی از بیماری های بسیار شایع و یکی از علل اصلی مرگ و میر در جوامع بشری است.&lt;br /&gt;معمولا آدم های پا به سن گذاشته و دارای ریسک فاکتور مبتلا به چنین عارضه ای می شوند.سن سکته قلبی در جوامع و به خصوص جامعه ما در حال کاهش است.&lt;br /&gt;علل زیادی را عامل چنین پدیده ای یعنی کاهش سن سکته قلبی دانسته اند از جمله زندگی ماشینی،کم تحرکی،استعمال دخانیات و اضافه وزن از آن جمله اند.&lt;br /&gt;با توجه به زندگی پر استرس پزشکان این جامعه کوچک کشور نیز در معرض سکته های زود رس می باشد.در خبر ها آمده است که  دکتر رامین پوراندرجانی فارغ التحصیل دانشگاه علوم پزشکی تبریز ورودی سال 1380 در سن 26 سالگی و در حالی که خدمت به شدت مقدس سربازی را در نیروی انتظامی طی می کرد در اثر سکته قلبی فوت نموده است.تصادفا دکتر پوراندرجانی پزشک بازداشگاه سابق کهریزک بوده است و اتفاقا شاهد بسیاری از فجایع رخ داده در بازداشتگاه مذکور بوده است و  از قضای روزگار بعضی از قربانیان آن بازداشتگاه را معاینه کرده است.&lt;br /&gt;حالا بماند که کجاها را معاینه کرده و چه ها دیده و چه ها شنیده است...&lt;br /&gt;و از چرخش بد روزگار ایشان مدتی را بعد از این مشاهدات در بازداشت بوده اند،یادتان هست که دکتر زهرا بنی یعقوب نیز در سن 27 سالگی قبل از مرگ غیر مشکوکش مدتی را در بازداشتگاه به سر برده است.&lt;br /&gt;با توجه به اتفاقات اخیر ، توجه شما را به چند اصلاحیه که توسط دکتر هاریسون و چند چیز لباس شخصی در باب مبحث قلب اعلام شده است جلب میکنم.بدیهی است رعایت این نکات باعث جلوگیری از سکته قلبی شما خواهد شد.&lt;br /&gt;1- قلب سبز نیست ، حتی قرمز است.البته نوع سیاه آن هم در بازار موجود است که باید به شدت از آن اجتناب کرد.&lt;br /&gt;2-رنگ سبز باعث افزایش استرس های درونی و افزایش کاته کولامین در خون شده و ریسک بیماری های قلبی را بالا میبرد.به همین خاطر پرسنل اتاق عمل باید از پوشیدن نمادهای سبز اجتناب کنند.&lt;br /&gt;3-فکر کردن به رنگ سبز باعث تشویش اذهان عمومی شده و ریسک بروز بیماری های روانی و متعاقب آن خود کشی را بالا میبرد.&lt;br /&gt;4-سابقه حضور در بازداشتگاه یکی از ریسک فاکتور های ماژور در بروز سکته قلبی و مرگ ناگهانی در خواب می باشد.&lt;br /&gt;5-پزشکانی که مستعد بیماری های قلبی اند و یا ریسک فاکتور های ماژور را دارند باید جهت کاهش احتمال بروز سکته قلبی اقدامات زیر را به عمل آورند:&lt;br /&gt;الف:اجتناب از حضور بر بالین بازداشت شدگان حوادث اخیر.&lt;br /&gt;ب:رفتن به مناطق خوش آب و هوا و دوری از محیط های آلوده ای مانند کهریزک و حوالی آن.&lt;br /&gt;ج:در صورت اجبار در معاینه ء بازداشت شدگان باید حتی الامکان چشم ها و گوش ها را بست و تا اطلاع ثانوی بسته نگه داشت.این کار باعث سرایت کمتر ایدز و سکته قلبی میشود.&lt;br /&gt;د:معایناتی از قبیل مشاهدهء مناطق شکستگی و کبود شدگی،مشاهده آنوس و اندام های تناسلی و خارج کردن بطری نوشابه از هر سوراخی به شدت کنترا اندیکاسیون مطلق( ممنوعیت مطلق) در پزشکان مستعد دارد.&lt;br /&gt;                                                                                                                                                                                  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من الله توفیق!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به پیوست لینک قسمتی از&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=GoRZXJUNXX8"&gt; &lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=GoRZXJUNXX8"&gt;جشن فارغ التحصیلی  دکتر رامین پوراندرجانی و قطعه ای را که او اجرا میکند&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=GoRZXJUNXX8"&gt; &lt;/a&gt;را تقدیم کسانی میکنم که زندگی سالم و بدون ریسک فاکتورهای قلبی دارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/www.youtube.%20com/watch?%20v=GoRZXJUNXX8"&gt;&lt;span id="main"&gt;&lt;span id="search"&gt;&lt;cite&gt;&lt;span style="color: rgb(191, 0, 95);font-size:180%;" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/cite&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1191121315806565089?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1191121315806565089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1191121315806565089&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1191121315806565089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1191121315806565089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='مردی که زیاد دید'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1064525920533037085</id><published>2009-06-13T15:50:00.002+04:30</published><updated>2009-06-13T16:06:38.313+04:30</updated><title type='text'>تهران در تعلیق</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;این ساعتها نفسها در سینه مردم پایتخت حبس است...تهران آبستن حادثه است و هیچکس نمی تواند پیش بینی کند که مولود نا مشروع انتخابات دهم ، دامن چه کسی را خواهد گرفت؟ مردم در همین لحظه در حال تظاهرات به سمت وزارت کشور هستند...برخورد غیر قابل اجتناب است...قطار حوادث کشور-همان که آقای ا.ن ترمزش را کنده- در سراشیبی حادثه در حال سرعت گرفتن است...فقط امیدوارم نیروهای گارد ویژه یادشان نرود که ممکن است برادر یا خواهر خودشان در جمعیت باشند...امیدوارم خون بیگناهی به زمین ریخته نشود....امیدوارم تخم نفرت ابدی در بین هم وطنانم کاشته نشود...امیدوارم آیندگان لعن و نفرینمان نکنند....امیدوارم دیکتاتور ، کمی به خود بیاید قبل از آنکه تیشه به ریشه این مملکت بزند...&lt;br /&gt;ولی می ترسم از اینکه در شهرهای کشورمان میدان شهدای دومی بنا شود...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;ای کاش...!امروز تماام سلاحهایی که به سمت مردم نشانه میروند،از کار بیفتند....انگشتانی که ماشه می چکانند، فلج شوند و زبانهایی که دروغ می گویند لال گردند...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1064525920533037085?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1064525920533037085/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1064525920533037085&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1064525920533037085'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1064525920533037085'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html' title='تهران در تعلیق'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5024928992989828099</id><published>2009-06-13T05:31:00.002+04:30</published><updated>2009-06-13T05:39:32.045+04:30</updated><title type='text'>صفحه انتخابات شناسنامه ام را پاره کرده و آتش می زنم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;صفحه انتخابات شناسنامه ام را پاره کرده و آتش می زنم تا دیگر خر نشوم و در نمایش دروغ ، سیاهی لشگر بی جیره و مواجب نباشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی کابوس من چیز دیگری است...اگر واقعا (حتی به احتمال یک درصد) نتایج انتخابات درست باشد آن وقت از دست کج فهمی مردم خودمان به که باید پناه برد....؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5024928992989828099?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5024928992989828099/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5024928992989828099&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5024928992989828099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5024928992989828099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='صفحه انتخابات شناسنامه ام را پاره کرده و آتش می زنم'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1884592593028625832</id><published>2009-06-06T01:13:00.002+04:30</published><updated>2009-06-06T01:30:28.895+04:30</updated><title type='text'>Let's VOTE....</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SimHO3gMhGI/AAAAAAAAAIE/UNLZKliaGuw/s1600-h/election+%28Medium%29.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 316px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SimHO3gMhGI/AAAAAAAAAIE/UNLZKliaGuw/s400/election+%28Medium%29.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5343951122338710626" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;همیشه موقعی که فکر می کنیم در بدترین شرایط هستیم و دیگه از این بدتر نمیشه، یکی مثل«ا.ن» میاد و ثابت میکنه که بدتر از این هم ممکنه...پس بیایم وضعمون رو تو این چهار سال خراب تر نکنیم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1884592593028625832?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1884592593028625832/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1884592593028625832&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1884592593028625832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1884592593028625832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2009/06/lets-vote.html' title='Let&apos;s VOTE....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SimHO3gMhGI/AAAAAAAAAIE/UNLZKliaGuw/s72-c/election+%28Medium%29.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-3669982618094579075</id><published>2009-04-09T01:20:00.003+04:30</published><updated>2009-04-09T01:42:14.236+04:30</updated><title type='text'>Too Loud a Solitude...</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Sd0SYzsI_ZI/AAAAAAAAAH0/8cy27emh4Aw/s1600-h/OSO_007_Bohumil_Hrabal.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5322430552023301522" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 219px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Sd0SYzsI_ZI/AAAAAAAAAH0/8cy27emh4Aw/s320/OSO_007_Bohumil_Hrabal.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; مرگ ، پایانی است شیرین برای ذهن های گرفتار در "تنهایی پر هیاهو" . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;in memories of Bohumil Hrabal * 1914-1997&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-3669982618094579075?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/3669982618094579075/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=3669982618094579075&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3669982618094579075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3669982618094579075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2009/04/too-loud-solitude.html' title='Too Loud a Solitude...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Sd0SYzsI_ZI/AAAAAAAAAH0/8cy27emh4Aw/s72-c/OSO_007_Bohumil_Hrabal.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7083871415210888805</id><published>2009-01-22T04:58:00.005+03:30</published><updated>2009-01-22T05:14:00.313+03:30</updated><title type='text'>کتاب</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چندتا کتاب از صادق هدایت که کمتر گیر میاد رو واسه دانلود گذاشتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.divshare.com/download/6370749-9b5"&gt;خیام صادق هدایت&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.divshare.com/download/6370750-68c"&gt;توپ مروارید&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;a href="http://www.divshare.com/download/6370751-de3"&gt;کاروان اسلام&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7083871415210888805?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7083871415210888805/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7083871415210888805&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7083871415210888805'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7083871415210888805'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='کتاب'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-812010955528976523</id><published>2008-12-31T01:56:00.003+03:30</published><updated>2009-01-01T15:29:04.408+03:30</updated><title type='text'>من سیم باندم دم دم دم</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آهنگ سیم باند نامجو با حجم کم...حدود 1 مگابایت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.divshare.com/download/6203506-27c"&gt;http://www.divshare.com/download/6203506-27c&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-812010955528976523?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/812010955528976523/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=812010955528976523&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/812010955528976523'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/812010955528976523'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='من سیم باندم دم دم دم'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8160718477082634976</id><published>2008-12-22T00:14:00.002+03:30</published><updated>2008-12-22T00:25:58.101+03:30</updated><title type='text'>A portrait of dying woman...</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SU6tOZ5v6jI/AAAAAAAAAHU/4bpunZaQWM0/s1600-h/DSC02929+(Small).JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5282349875935046194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SU6tOZ5v6jI/AAAAAAAAAHU/4bpunZaQWM0/s320/DSC02929+(Small).JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;کثافت بوها دروغ نمی گویند....به زودی خواهد مرد....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8160718477082634976?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8160718477082634976/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8160718477082634976&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8160718477082634976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8160718477082634976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/12/portrait-of-dying-woman.html' title='A portrait of dying woman...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SU6tOZ5v6jI/AAAAAAAAAHU/4bpunZaQWM0/s72-c/DSC02929+(Small).JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7845472606009550387</id><published>2008-11-16T00:39:00.003+03:30</published><updated>2008-11-16T00:59:03.251+03:30</updated><title type='text'>Olmsted syndrome : shit happens....</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SR89laa4hfI/AAAAAAAAAFU/zscxsmR8Jko/s1600-h/olmsted+syndrome.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5268997802003301874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SR89laa4hfI/AAAAAAAAAFU/zscxsmR8Jko/s320/olmsted+syndrome.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اگه تو خیابون یکی مثل این بچه دستش رو برای کمک دراز کنه...یا برای دست دادن دستش رو بیاره جلو ...چیکار میکنین؟!&lt;br /&gt;وقتی شما کلمه بچه رو میشنوین چه تصویری تو ذهنتون شکل میگیره؟ لپ های گل انداخته...چهره خندون ...پوست تر و تمیز لباس شیک....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;وقتی از کودکی سختتون روشنفکرانه مینالید و از اینکه هیچ وقت اون عروسک آهنی پشت ویترین اسباب بازی فروشی رو صاحب نشدید و همین باعث بروز انواع کمبودها و رنجهای شما در بزرگسالی شده..... این عکس یادتون بیاد و مثل من از خودتون متنفر بشید .....متنفرم از کسانی که فکر میکنن غمی بزرگتر از غم اونها نیست و رنجی بزرگتر از نداشتن آب پرتقال بر روی میز صبحانه وجود نداره....متنفرم از قیافه های حق به جانب ....متنفرم از دردهای سانتیمانتالیستی.... متنفرم از لباسهای شیکی که در مورد درد و رنج حرف می زنند.... متنفرم از خالق نبودمان که رنج را نیز عادلانه پخش نکرد.......&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;یه کم به این عکس نگاه کنید ...به قیافه اش نگاه کنید...به صورتش نگاه کنید...بعد از اینکه آه و اوه الکیتون تموم شد به چشماش دقت کنین...7 سالشه...درد کشیده....داره هم درد جسمانی و هم درد روانی ایزوله بودن رو تحمل میکنه...و تا آخر عمرش هم قراره وضعش بدتر بشه و دردش بیشتر تا وقتی که بمیره... شاید بتونید معنی درد رو متوجه بشید....&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;پ.ن: elephant man و eraserhead دیوید لینچ رو حتما ببینید...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7845472606009550387?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7845472606009550387/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7845472606009550387&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7845472606009550387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7845472606009550387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/11/olmsted-syndrome-shit-happens.html' title='Olmsted syndrome : shit happens....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SR89laa4hfI/AAAAAAAAAFU/zscxsmR8Jko/s72-c/olmsted+syndrome.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-6972700816275157329</id><published>2008-10-28T20:15:00.002+03:30</published><updated>2008-11-02T00:37:33.902+03:30</updated><title type='text'>The men who see much....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در خلسه هستم...جایی بین خواب و بیداری و توهم و افکار نه چندان منطقی....مغزم در بی وزنی کلمات تاب می خورد و برای خودش می لولد....فلب 80 ضربه در دقیقه ریتم گرفته است... همه چیز فقط برای چند لحظه آرام است....صدای جیغ سه زن همزمان سکوت را مچاله می کند...همه چیز رنگ می بازد ... از ارتفاع با سر سقوط می کنم...مغزم قفل می کند....قلب 140 ضربه میزند...&lt;br /&gt;اولی، زایمان اولش است....با درد نا آشناست...بلند و ممتد تارهای صوتی اش را می لرزاند....دومی شکم سومش است.... نرم و آهنگین و معنی دار جیغ می زند...طوری که می توانی حدس بزنی کی خواهد زایید...&lt;br /&gt;و اما سومی از جنس دیگری است...اضطراب ، تحکم ، تحقیر، التماس ....همه اینها را باید با هم مخلوط کرد و کمی زنانگی به آن افزود تا بتوان صدای جیغ زرد رزیدنت زنان را تجسم نمود...&lt;br /&gt;در اتاق زایمان هستم....هر دو زائو در حال زاییدن هستند...انگار دارند با هم مسابقه می دهند...وضعیت قرار گرفتن زن حامله بر روی تخت زایمان طنز تلخ و سیاهی است...مادر لنگ هایش را- همان لنگ هایی که قرار است درست وسط بهشت فرود آیند- هوا میدهد، و درد می کشد و عرق می ریزد....(و البته پدر سیگار می کشد!!) درد های مادر که شدید می شوند همینطور فحش است که نثار شوهر میشود و ابراز پشیمانی که چرا گذاشتیم آن مردک احمق فاضلابش را داخل ول دهد....!!&lt;br /&gt;در اتاق زایمان هستم و هر دو زن در حال زایمان....تا حد توان به رزیدنت ها کمک می کنم...لحظه ای دخترک دست مرا می قاپد و چنان فشار می دهد که انگار ستون توبه را بغل کرده و برای بخشش گناهانش فریاد می زند...تمام موهای تنم به احترام جیغ مادر قیام می کنند...دستم را آزاد می کنم ...و روبروی زائو قرار می گیرم... و خوب دقت می کنم تا شاید بتوانم موجودی را که هنوز به دنیا نیامده ، با چشمان خود ببینم...زن زور میزند....رزیدنت می کشد....&lt;br /&gt;"آفرین...زور بزن...تو می تونی ...محکمتر زور بزن....فشار بده ...داد نزن!زور بزن....!!"&lt;br /&gt;و ناگهان سرش بیرون می آید....همزمان مادر بی اختیاری ادرار و مدفوع گرفته است....سر بچه بین ادرار از بالا و مدفوع از پایین در حال چرخشی سماع وار است....و کم کم بیرون می آید.... و همان گریه ی کلیشه ای ... مادر زیاد علاقه ای به دیدن موجود خارج شده ندارد....احتمالا قبلا زیاد دیده....به زور می گذارند بغلش....&lt;br /&gt;نکبت زندگی، بین گوه و شاش و درد و عرق و خون و فریاد، آغاز می شود...&lt;br /&gt;دومی هم زیاد طول نمی کشد...برای تصور کمی خونش را بیشتر کنید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خلسه هستم...جایی بین مرگ و زندگی....مغزم درد میکند...افکارم خونریزی پیدا کرده اند...قلبم ریتم چرخ معیوب کالسکه را تقلید می کند... انگار می خواهد از سینه فرار کند و برود دوباره در رحم مادر خویش...تا شایدی قراری یابد.... اجساد افکارم را نمیتوانم بشناسم....بی خوابی امانم را بریده.... شبیه سرگیجه های قهرمان فیلم هیچکاک شده ام....سرم را روی بالش رها می کنم .... مثل کشیدن دو شاخه تلویزیون قدیمیمان از برق که برفک نشان می داد و خش خش می کرد...خاموش می شوم....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-6972700816275157329?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/6972700816275157329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=6972700816275157329&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6972700816275157329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6972700816275157329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/10/men-who-see-much_28.html' title='The men who see much....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-627353467427619212</id><published>2008-09-23T22:56:00.002+03:30</published><updated>2008-09-23T23:00:44.545+03:30</updated><title type='text'>باک خالی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:85%;"  &gt;در نیمه مسابقه، عقربه بنزین به کف چسبیده....باخت حتمی است!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-627353467427619212?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/627353467427619212/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=627353467427619212&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/627353467427619212'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/627353467427619212'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='باک خالی'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7949762489617846589</id><published>2008-07-31T04:51:00.003+04:30</published><updated>2008-07-31T05:05:13.376+04:30</updated><title type='text'>To the Testis and To the Ovary....!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امشب؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سلامتی آن تخم اهورایی پدر، که اسپرم ِ چالاک ِ برگزیده را تراوید....&lt;br /&gt;و آن تخمدان نجیب مادر، که تخمک بارور را ساخت....&lt;br /&gt;تا هم آغوشی گرم «مرداد» ...&lt;br /&gt;به وق وق سرد و نم دار اردیبهشتی من بدل شود ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می نوشم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الهی که همیشه «شق و رق» باشی پدر...!&lt;br /&gt;الهی که همیشه «گرم» باشی مادر...!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7949762489617846589?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7949762489617846589/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7949762489617846589&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7949762489617846589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7949762489617846589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/07/to-testis-and-to-ovary.html' title='To the Testis and To the Ovary....!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7101458522708286294</id><published>2008-07-29T03:47:00.004+04:30</published><updated>2008-07-29T03:55:11.756+04:30</updated><title type='text'>These books do suck.....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اگه روزی کتابی خوندید که توش شخصیت اصلی داستان و یا کسی که نویسنده باهاش سمپاتی ابراز کرده، بچه داره....از طرف من گرم ترین ادرار ها رو تقدیم خودش و کتابش بکنید.........&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7101458522708286294?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7101458522708286294/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7101458522708286294&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7101458522708286294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7101458522708286294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/07/these-books-sucks.html' title='These books do suck.....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8297418821474781813</id><published>2008-07-21T21:15:00.002+04:30</published><updated>2008-07-21T21:24:15.926+04:30</updated><title type='text'>When did I Die?</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;قدم زنان به سمت کار میروم با سیگار اول صبح....معده ای خالی....و نفسی که بوی نعش متحرک را در فضای شهر می پراکند....من به ملاقات مرگ می روم... دستانم به سردی وقتی است که سینه ای غریبه ای را برای آموزش می فشارم... نفسم به سردی هوایی است که بر ریه های آب گرفته ی تخت شماره 14 وارد می کنم.... قلبم معجونی از تمام ریتم هایی است که بر روی صفحه نمایش پدید می آیند....شش هشتم....،دو چهارم....و ریتم لنگ می شود و دل آشوب یک فاجعه را می کشد.... ویک خط صاف....و «تسلیتی که به روزنامه فرستاده نمیشود».... میدانم که باید عادت کرد... میدانم که مرگ همین نزدیکی هاست و روزی همه ما نفس سردش را در ریه هایمان احساس خواهیم کرد... و احساس حقارت می کنی وقتی تن خسته ات از ذهن ایده آل زده ات فاصله می گیرد.... و قتی که خستگی بر ایده آل پیروز می شود و تن می سپاری به لذت دردناک رخوت مخوف رختخواب...و بی شرمانه خوابت می برد!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;قدم زنان به سمت کار میروم با سیگار اول صبح....معده ای خالی....و نفسی که بوی نعش متحرک را در فضای شهر می پراکند....لذت بی دردی را-بی شرمانه- آن زمان می فهمی که کودکی چند ساله بدون خواندن سیاه ترین رمانها این گونه توصیف می کند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" وقتی اون آمپول سیاه رو بهم می زنی احساس می کنم رگام آتیش می گیره....انگار یه چیزی میخواد استخونامو بترکونه...."&lt;br /&gt;و «سارتر» در مقابل «تهوع» کودکان سرطانی بعد از شیمی درمانی کم می آورد....و تو در مقابل پرسش مادری خسته قرار می گیری و همه خیال بافی های ذهنی ات در بوته آزمایش گذارده می شود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" آقای دکتر پس تکلیف «این» چی میشه؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهی به توده 41 در 41 سانتی متری تن کودک شش ماهه می اندازم....خوب میدانم که درمانی در کار نیست.....معجزه در این بخش به جوکی تکراری می ماند که همه به دروغ بودنش واقفند....پس به شعور مادر احترام میگذارم وسعی می کنم چهره ام به سردی همیشه باشد و سری تکان میدهم تا احمق جلوه کنم...مادر که گویی از نشان دادن فرزندش خجالت کشیده میگوید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" به خدا همون موقع زایمان وقتی با اون قلمبه بزرگ رو تنش دیدمش، سرمو کردم اونور تا چشام به ریختش نیفته...."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او میخواهد خود را از این موجود کریه مبری سازد... و چنین وانمود کند که مسئول به وجود آمدن این مخلوق اهریمنی او نبوده.... او میخواهد تا تو بفهمی که همین شش ماهی را هم که از «این» نگهداری کرده فداکاری عظیمی بوده است....نگهداری از موجودی که حتی تورا رغبت دیدارش نیست.... اندکی مکث میکند و ملتمسانه و با شک و تردید می پرسد.....:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"پس اگه نمیشه کاری کرد،  میشه راحتش کرد...؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم رفیق!!میدانم که بی تجربه ام ...می دانم که نه تنم و نه ذهنم به درد عادت نکرده است.....می دانم که همه اینها ناراحت کننده اند اما واقعیت. میدانم که باید با واقعیت ها کنار آمد وقتی که نتوان تغییرشان داد.... ولی من هنوز ترسی دارم از یک کابوس دهشتناک...کابوسی که در آن....قدم زنان به سمت کار می روم با معده ای پر از پولهای واقعیت....و نفسی که بوی کیک و آب پرتقال می دهد و عطر انواع ادکلن های گران....و خیالی آسوده به مانند روباتی که برنامه روزانه دارد با ماشین های خراب زیر دستش....آری...من از روزی که دیگر ذهنم....تنم و نفسم از دیدن «واقعیت»، آشفته نشود در هراسم.....چون آن روز دیگر من مرده ام و مسخ سنگواره ای سفید پوش شده ام....بی آنکه بفهمم کی و چگونه روپوش سفید به کفن ذهن آشفته بدل شد.....بی آنکه بدانم من، کی مردم.....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8297418821474781813?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8297418821474781813/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8297418821474781813&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8297418821474781813'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8297418821474781813'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/07/when-did-i-die.html' title='When did I Die?'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5464331385111187767</id><published>2008-06-12T16:17:00.002+04:30</published><updated>2008-06-12T16:23:12.583+04:30</updated><title type='text'>Let's Sleep....</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SFEN_IXM1XI/AAAAAAAAAFM/jW3rIZOcKTY/s1600-h/Copy+of+dsc00277+(Small).jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5210961622072087922" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SFEN_IXM1XI/AAAAAAAAAFM/jW3rIZOcKTY/s320/Copy+of+dsc00277+(Small).jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ساعت را قبل از اینکه به صدا در آید خاموش می کند...چهره خسته زنش بعد از بگو مگوی شبانه، دیگر تنفر بر انگیز به نظر نمی رسد... زندگیش را در ذهنش به سرعت مرور می کند... تا شاید بیابد آن نوشداروی تسکین دهنده را...روزی که مجبور شد گیلکی برقصد در جشن عروسی...و همه می خندیدند....خنده تلخی که اکنون جانش را می فشرد... دنبال لحظه ای می گشت که زندگی را باخت...لحظه ای که کیش و مات شد....و خودش نفهمید.... باید عجله می کرد و قبل از طلوع آفتاب راه می افتاد تا بتواند 2 ساعته خود را به مرکز شهر،جایی که کار میکرد، برساند.....آهسته طول خانه را پیمود....طول خانه ای به مساحت 30 متر مربع تباید زیاد باشد و در این بین باید مراقب باشی 3 جفت پای ریز و بی دفاع را لگد نکنی....3 جفت چشم خواب آلودی که شرمنده شان هستی....3 جفت چشمی که عاشقشان هستی و تو می خواهی بمیری وقتی دختر 5 ساله ات میگوید " بابا! برام لباس می خری؟"بر روی صورت هر کدامشان چند لحظه ای مکث کرد....و راه افتاد...دود آخرین نخ سیگار "مگنا" که برای امروز صبح نگه داشته بود،با بوی تعفن معده خالی ترکیب میشد و بوی نعش متحرک در فضای محو صبح می پراکنید...دیگر فقط دو بلیط اتوبوس داشت و یک جعبه خالی سیگار....به آخرین امیدش فکر می کرد....همان دوستی که قول داده بود به او پول قرض خواهد داد...و حالا چند روزی است که خاموش است...شاید وسط جاده چالوس بنزین تمام کرده و شارژ موبایلش تمام شده.... و یا شاید نمی خواهد صدای یک بازنده را بشنود....نفهمید چطور به در خوابگاه رسید....شیفت نگهبانی را تحویل گرفت....نمیخواست به صورت همکارش نگاه کند....3 روز قبل از او هم قرض خواسته بود....و باز همان جواب همیشگی و تکه های غرورش که خردتر می شد....و سیگار مگنا آخرین چیزیست که او را آرام میکرد... این روزها چند نفر بیشتر در خوابگاهی که او کشیک می داد نمانده بودند....اکثر دانشجویان ساکن به خاطر تعطیلات، رفته بودند...همه را می شناخت و حتی ساعت رفت و آمدنشان را از حفظ بود....ساختمان در سکوتی عجیب فرو رفته بود و تنها ساعت، بر جان سکوت عقربک می زد و می رفت....و یک صفحه کاغذ سفید و یک قلم....و صدای محو نماز "جمعه" تا ظهر ....هیچوقت تا به حال اینقدر حرف نزده بود....روی یک کاغذ.....دیگر آدمها برایش قابل حرف زدن نبودند.... آدمها هم دوست ندارند با بازنده حرف بزنند...آنها از او فرار میکنند و او از آنها...و باز همدیگر را می بینند و فرار می کنند....تنهایی اشک می ریزد.... حکمش قطعی است...حکم او در این زندگانی از مدتها قبل قطعی شده بود...و او فقط بیهوده تقلا میکرد ...بود و نبودش دیگرحتی نفعی برای بچه هایش نداشت....شاید مرده اش یک نان خوررا از سر حقوقش کم میکرد.... دلش به مانند محکومین به اعدام، آخرین سیگار را طلب میکرد....اما با کدام پول...؟ هیچوقت هم از کس دیگری سیگار صدقه نگرفته بود...کاغذ را خوب تا کرد و در جیب بغل یونیفرم آبیش گذاشت.... راه افتاد ....با قدم های سنگین....چند بار دیگر هم این مسیر را با قدم های لرزان رفته و از نیمه برگشته بود....ولی این بار سرد و محکم بود....سیم آنتن به لوله گاز بسته شده بود....صندلی را با خودش برد و بر روی لبه اش ایستاد...سیم را دور گردنش حلقه زد و پاهایش را رها کرد.....به خاطر سنگینی وزنش سیم آنتن هر لحظه بیشتر کشیده میشد و پاهایش به صندلی نزدیکتر....کسی چه میداند....شاید اگر کس دیگری بود میتوانست با نوک انگشتان پاهایش چند وقتی بیشتر دوام آورد....شاید اگر روز خلوتی نبود...کسی زود پیدایش میکرد....شاید اگر به خاطر بی خوابی و کم غذا خوردن 20 کیلو وزنش کم نشده بود، لوله پوسیده ای که سیم از آن آویزان بود، می شکست.... به هر حال هنوز پوست و استخوان تنش آنقدر وزن داشتند که گردنش را بفشارند و مرگ بازنده را حدود یکساعت تمام طول دهند.....هنوز جای ناخنهایش که بر دیوار کشیده شده، دیده میشود...هنوز صدای خرخر خفه شدنش در گوشم می پیچد و خوابم را می آزارد....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;از جیبش یک تکه کاغذ و یک جعبه خالی سیگار پیدا شد...بدون حتی یک ریال پول....&lt;br /&gt;نگهبان خوابگاه ما خودش را کشت....وقتی ما همه در خواب بودیم....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;(جمعه، 17 خرداد 87، به یاد ا.ق، نگهبان خواب ما)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5464331385111187767?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5464331385111187767/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5464331385111187767&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5464331385111187767'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5464331385111187767'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/06/lets-sleep.html' title='Let&apos;s Sleep....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/SFEN_IXM1XI/AAAAAAAAAFM/jW3rIZOcKTY/s72-c/Copy+of+dsc00277+(Small).jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-3925231764156801599</id><published>2008-04-17T23:51:00.001+04:30</published><updated>2008-04-17T23:54:25.549+04:30</updated><title type='text'>13....13</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چند روز قبل در سینما به طور اتفاقی روی بلیطم نوشته بود.... ردیف 13 صندلی 13 !! نگهش داشتم...دقیقا نمیدانم چرا....شاید به خاطر یاد آوری همه بد شانسیهای عمرم...شاید به خاطر نگه داشتن یک نشانه از تمام خاطرات مزخرف، صحنه های مزخرف و کارهای مزخرفی که کردم....بلیط نیمه پاره را چسب زدم و نگهش داشتم... بعد از چند روز متوجه شدم که اعداد و نوشته های بلیط در حال پاک شدن هستند! جادویی در کار نبود...جوهر به کار رفته درچاپگرهای اداری( مثلا ATM ها) بعد از چند وقت محو میشوند....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt; خاطرات ذهن هم ...پاره پاره ....چسب خورده.... ذره ذره کمرنگ ترمی شوند....دیگر از لحظات شاد یا غم انگیز زندگی، قسمت دومشان رنگ می بازد و محو میشود...خاطرات بد و خاطرات خوب تبدیل می شوند به..... خاطرات.....فقط خاطرات....که هر از چند گاهی به مناسبت موقعیت یا اتفاق خاصی یاد آوری میشوند و طمع،رنگ و احساسشان را از دست داده اند و تا یاد آوری بعد دوباره در تابوت ذهن آرام می میرند.... و این تازه ابتدای کار است....می ترسم جوهر خود خاطرات هم به همین درد دچار شود....و دیگر حتی نتوان بانگ جرس بر رستاخیز خاطرات بر آورد...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt; محو شدن انسان، از کم رنگ شدن سایه هایش شروع میشود....خاطرات سایه های ما هستند که به دنبال ما کشیده می شوند....نه حقیقی و نه دروغین....گاه بلندتر از اندازه واقعی ...گاه کوتاه تر...گاه زشت تر و گاه زیباتر....و گاه درست به اندازه واقعی.....مثل آن لحظه که فکر میکردیم عشق را یافته ایم....و بعد از گذشت چند سال به سایه اش نگاه میکنیم.... یکی می گوید حماقت....یکی کودکی....یکی تحقیر و دیگری فقط یک نیشخند نثار سایه اش می کند....&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سایه ها با سایه ها جایگزین می شوند.....خاطرات تل انبار میشوند....و بعد از مدتی ذهن راحت طلب ما همه خاطرات را به زباله دانی می فرستد تا راحت تر نفس بکشد....حتی خاطرات زیبا را....و زیبایی با گند و کثافت روی هم می خوابد....بوی ادکلن دیگر ذهن را نوازش نمی دهد... و تنها بوی عرق بر پیشانی میماند...دیگر گرمای دست را به یاد نمی آوری....لبخند های کودکانه با همان « باد» که در «زلف» میپیچید،هم آغوش شد و رفت...و تو هر از چند گاهی میخواهی با اشکهایت خود را از ننگ این کثافات مطهر سازی...مبری سازی ...تا از سنگینی سایه های خاطراتت رها شوی....تا راحت تر ادامه دهی... واکاوی انبوه سایه ها وقت گیر و طاقت فرساست و اغلب بیهوده....همچون مدفوع گاو که هر از چند گاهی پایت در آن فرو میرود و ساعتها وقت صرف میکنی تا خود را از آلودگی برهانی....و تطهیر سازی ذهن بو گرفته را....و ابدا به آن ذهن معلولت هم خطور نمی کند که شاید نگین آرزوهایت در میان همین کثافت ها،گم شده باشد....البته همه عقلا! معتقدند نباید با مدفوع بازی کرد!!&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt; وقتی ایده آلها به نکرده ها تبدیل میشوند.....و نکرده ها زیاد می شوند و سنگین....و تو زیر بارشان خسته تر و رنجورتر میشوی... پیش خود می گویی: چه ایرادی دارد بار نمک را به رودخانه زندگی سپردن؟!&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;و در آخر تو می مانی و خاطره ای از فنا کردن خاطرات....ودر آخر تو می مانی و خاطره از دست دادنشان......و در آخر تو .....نمی مانی....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-3925231764156801599?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/3925231764156801599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=3925231764156801599&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3925231764156801599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3925231764156801599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/04/1313.html' title='13....13'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5683674295861776242</id><published>2008-04-14T00:47:00.003+04:30</published><updated>2008-04-14T00:52:08.309+04:30</updated><title type='text'>Spring Time...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;تکاپوی بهار&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فراموشی کابوس اضمحلال است...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;که تعبیرش حتمیست.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5683674295861776242?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5683674295861776242/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5683674295861776242&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5683674295861776242'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5683674295861776242'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/04/spring-time.html' title='Spring Time...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-134374685929678652</id><published>2008-03-15T03:46:00.007+03:30</published><updated>2008-03-15T03:58:30.292+03:30</updated><title type='text'>Silence of the Donkeys</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R9sVj3pTsBI/AAAAAAAAAFA/RpK2-IaEPhI/s1600-h/acs60.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5177755902569328658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R9sVj3pTsBI/AAAAAAAAAFA/RpK2-IaEPhI/s320/acs60.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;من یک خرم! من یک خر روشنفکر هستم! من یک خر در بند هستم! من یک خر ناراضی هستم! من یک خر روشنفکر دربند ناراضی ساکت هستم! من با سکوتم اعتراض دموکراتیک خودم را به نوع قفلی که بر در طویله من زده اند، ابراز می دارم! من تا وقتی که قفل در مدرن و رنگی و خوشگل نشود سکوت خواهم کرد! تا خرهای همسایه که هیجکدام روشنفکر نیستند، بفهمند که من ناراضیم! این کار من دیگر خران زحمتکش را بیدار خواهد کرد و آنها هم به سکوت سیاسی تشویق خواهند شد!&lt;br /&gt;سکوت ما خواب صاحبان طویله را آشفته خواهد کرد و آنها در نهایت قفل در را عوض خواهند نمود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیانیه انجمان خران در بند به مناسبت روز عرعر!!!! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-134374685929678652?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/134374685929678652/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=134374685929678652&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/134374685929678652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/134374685929678652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/03/silence-of-donkeys.html' title='Silence of the Donkeys'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R9sVj3pTsBI/AAAAAAAAAFA/RpK2-IaEPhI/s72-c/acs60.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-671255136253587820</id><published>2008-02-19T20:22:00.003+03:30</published><updated>2008-02-19T20:34:22.658+03:30</updated><title type='text'>Hammers and Sickles: Dictation...</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R7sKOej5I_I/AAAAAAAAAEo/DW1MLQOPKL8/s1600-h/h-s+(Small).JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5168736241175831538" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R7sKOej5I_I/AAAAAAAAAEo/DW1MLQOPKL8/s320/h-s+(Small).JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد محربون و ضن محربون هر روز از خواب پا می شدن...مرد چکشش را بر میداشت و آحنگری میکرد و زن داصش رو بر میداشت و تو مظرعه کار می کرد...خوب بودن و خوش...تا یه روز دور گرد بد زاط اومد و داص و چکش اونا رو خرید و به جاش لباث و نوشیدنی خوب داد...اونا خوشهال بودن و خندون... و اونشب مرد چون خصته نبود و از سبح، کار نکرده بود یه حال مناسبی به ضنش داد و صکصشون رکورد شکوند و 10 دغیغه تول کشید...تا فردا سبح که دیدن برای کار کردن نه داص دارن و نه چکش...به ناچار از دوره گرد بد زاط یه داص و چکش غثتی که لکه های خون روش بود خریدن و تا چند صال غثت اونارو می دادن تا یه روز لباث ضن پاره شد و نوشیدنی مرد تموم شد...عسبانی شدن و به بد زاطی فروشنده دوره گرد مکار پی بردن و رفتن ثراقش...مرد محربون با چکش جمجمه دوره گرد رو له کرد و ضن محربون با داصش سرشو برید...همه جا قرمز شده بود ...اونا گاری دوره گرد رو برداشتن و راه افتادن به ثمط مظرعه شون...تو راه مظرعه مرد محربون چشماش به صکه های تلا و لباسای خوشگل و نوشیدنی های خوب تو گاری افتاد و در امتداد همین تساویر، حیکل ضن محربون و چاق خودشو از پشت سر-در حالیکه ضن داشت گاری رو میروند- دید...راستشو بخواین ضنش دیگه زیاد هم محربون نبود...چاغ شده بود و بد غیافه...ذیر شکمش هم ظبر شده بود و خوب کار نمیکرد...خوب معلومه یه دحاطی باید با یه گاو پیر چیکار کنه.... تازه ضنی که با داص، سر یه مرد رو جدا کنه ،بعید نیست دوباره این کارو تکرار کنه....مرد محربون، چکشش رو برداشت و طالاپی کوبید رو فرغ سر ضن نا محربون و مقذ ضنش رو در آورد و داد صگا بخورن تا مقذی که به کشتن مرد دیگه فکر کرده به تور کامل از بین بره.... وصت راه یه ضن و مرد جوون با لباثای تمیز و نو جلوشو گرفتن....اونا که انگار مثط هم بودن...خونای رو سورط مرد محربون دوره گرد رو ندیدن و فکر کردن همون مرد بد زاط دوره گرده....اونا دیروز داص و چکششون رو در مقابل لباث نو و نوشیدنی خوب با دوره گرد بد زاط معاوزه کرده بودن و الان داص و چکش می خواستن و مرد محربون،که تازه دوره گرد هم شده بود،همون داص و چکش خونی رو بهشون غثتی فروخط و اونا خوشهال رفتن به مظرعه شون.......!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-671255136253587820?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/671255136253587820/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=671255136253587820&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/671255136253587820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/671255136253587820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/02/hammers-and-sickles-dictation.html' title='Hammers and Sickles: Dictation...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R7sKOej5I_I/AAAAAAAAAEo/DW1MLQOPKL8/s72-c/h-s+(Small).JPG' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4600089574746002233</id><published>2008-02-09T15:26:00.000+03:30</published><updated>2008-02-09T16:07:33.652+03:30</updated><title type='text'>MiRRoR</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R62Zuej5I-I/AAAAAAAAAEg/s0uD656AEAA/s1600-h/1152784142.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5164953371420468194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R62Zuej5I-I/AAAAAAAAAEg/s0uD656AEAA/s320/1152784142.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;uyumadan uyandım...... بدون اینکه بخوابم، بیدار شدم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;yine aynı dünyaya.........باز به همون دنیای تکراری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;karar verdim kalmaya.......... تصمیم گرفتم بمونم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;baktım dedim ki aynaya.... به آیینه نگاه کردم و گفتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;"acelen ne?" ....."چرا عجله داری؟"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;olacaklar olacak .....،هرچی که قرار اتفاق بیفته &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;bir gün nasılsa ......یه روزی به هر حال اتفاق میفته&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;yaşa yaşa yaşa.......زندگی کن...! زندگی کن....! زندگی کن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;seni sevenler var burda....... اینجا آدمایی هستن که دوستت دارن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;br /&gt;yaşa yaşa yaşa...............زندگی کن...!زندگی کن....!زندگی کن&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;sevdiklerin var burda hala…. اینجا هنوز آدمایی هستن که دوستشون داری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;TEOMAN&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;(آهنگش کوتاه و کم حجمه....از اینجا دانلودش کنید)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="ltr" align="center"&gt;&lt;a href="http://s10.divshare.com/launch.php?f=3736164&amp;amp;s=ebf"&gt;http://s10.divshare.com/launch.php?f=3736164&amp;amp;s=ebf&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4600089574746002233?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4600089574746002233/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4600089574746002233&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4600089574746002233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4600089574746002233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/02/mirror.html' title='MiRRoR'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R62Zuej5I-I/AAAAAAAAAEg/s0uD656AEAA/s72-c/1152784142.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1492238832455959091</id><published>2008-02-08T05:51:00.000+03:30</published><updated>2008-02-09T15:57:00.399+03:30</updated><title type='text'>شبها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;شب....آی شبها.... خوابت نمی برد و در زندانی که تا طلوع صبحش محبوسی بر دودمان&lt;span style="font-size:+0;"&gt; &lt;/span&gt;سیگار!!&lt;?xml:namespace prefix = o /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;و فردایش خواب زده ای لنگانی بر گاری زمان...خواب وبیدار میان و حشتناک ترین کابوسهای مغزت...!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;به کارهای دیروزت اشک می ریزی و بر آدمکی که فردا به آن بدل خواهی شد نیشخند می زنی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;مزخرفات به درد نخوری که خوانده ای در ذهنت رژه می روند و به معده ات می رسند و تو بالایشان میاوری....مزخرفات به چرندیات تبدیل می شوند...و تو باز می بلعیشان....به همراه یکی دو قرص ریز... و در نهایت تن به کشتن موقتی تن بیمارت می دهی...و چند ساعت می میری....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;&lt;span style="font-size:+0;"&gt;&lt;/span&gt;و باز مرده در رستاخیز روز.....و باز زنده در مرگی شبانه ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;و عشق، تعارف روزنامه خوانده شده ای است به محکوم گناهکار خواب آلود بالای دار...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;"شب....آی شبها....می خواهم بخوابم... لطفا چهار پایه را بکش..."&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;span lang="FA"  style="font-family:'Arial','sans-serif';"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1492238832455959091?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1492238832455959091/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1492238832455959091&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1492238832455959091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1492238832455959091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='شبها'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4265932354225162455</id><published>2008-01-29T01:17:00.000+03:30</published><updated>2008-01-29T01:23:32.051+03:30</updated><title type='text'>شکنجه های زمستانی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یادم نمیرود...هیچ وقت...تو مشتاق ماجرا بودی و من تشنه رابطه....تو نترس بودی و من ادای بی باکی را در می آوردم....تو زیبا و رام نشدنی مینمودی و من به دنبال تصاحب تو بودم....تو دختر بودی من به دنبال مرد شدن میگشتم.... تو پر انرژی بودی من به دنبال انگیزه ای برای رفتن....تو بیست و دو ساله بودی و من هنوز چند ماهی به بیست و یک ساله شدنم مانده بود...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;من همه دروغ بودم و دروغ....و تو دروغ را دوست داشتی... و من تو را...در قمار رابطه مان تو همه چیز را به من باختی و من همه چیز را به حماقتم....من دروغ برایم شکست...و لگد آخر را با هم به این خرابه خراب دروغ زدیم.... و من از نو خود را بر خرابه های وجودمان خراب ساختم...بر روی قطره اشکهای مسخره پیتزا فروشی ونک....بر روی اشکهای نومیدانه روی دریاچه نمک...با سرعت 140 کیلومتر در ساعت....به جلو رفتیم.... ومن دستمال توالتی از افکار گذشته ام ساختم....برای پاک کردن اشکهایم و حسرتم و غیرتم و احساسم و دروغهایم....و خود را دیدم.....لاک پشتی ترسو که فکر میکند....&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;یادم نمیرود....هیچ وقت...تو مشتاق بودی و من تشنه رابطه نیستم...تو نترس بودی و من دیگر ادای آدمهای شجاع را در نمی آورم....تو زیباتر و رام نشدنی تر مینمودی و من به دنبال تصاحب هیچ کس نیستم....تو دختر بودی و من از مرد شدن فراری گشته ام...تو پر انرژی بودی و من به دنبال بهانه ای برای نشستن....تو بیست و شش ساله بودی و من هنوز چند ماهی به بیست و پنج ساله شدنم مانده بود....&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;شاهزاده ای که من آنشب دیدم، گدای خود را از گدایی مرده گدایی میکرد....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4265932354225162455?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4265932354225162455/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4265932354225162455&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4265932354225162455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4265932354225162455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='شکنجه های زمستانی'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-876167876591455333</id><published>2008-01-21T23:30:00.000+03:30</published><updated>2008-02-09T15:57:53.990+03:30</updated><title type='text'>Lovers and Empty Pockets</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;چون روزگار ماشین است همه چیز باید تغییر کند.ایمنی اجتماعی افزایش یافته ولی ایمنی فردی کمتر شده است؛ زندگی جسمانی سالمتر از پیش شده ولی زندگی اقتصادی چنان در زحمت پیچ و خم گرفتار آمده که هر روز در معرض خطر است. جوانان که دلیرتر و از خود راضی تر از پیش شده اند از نظر مادی به طور بی سابقه ای بیچاره گشته اند و از نظر اقتصادی جاهل مانده اند چنانکه همین که عشق فرا می رسد به جهت تهی بودن کیسه جرات ازدواج پیدا نمی کنند. سالها می گذرد و عشق که ضعیفتر شده است برمی گردد اما هنوز هم کیسه پر نشده است؛ عشق یک دفعه دیگر هم پس از سالها باز می گردد اما با طراوت و قدرت کمتر، در این هنگام کیسه را پر میابد؛ آنها با جشن ازدواج، جشن مرگ عشق را هم می گیرند...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;(بر گرفته از کتاب لذات فلسفه، اثر ویل دورانت)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-876167876591455333?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/876167876591455333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=876167876591455333&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/876167876591455333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/876167876591455333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2008/01/lovers-and-empty-pockets.html' title='Lovers and Empty Pockets'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-967852778258735873</id><published>2007-12-19T18:56:00.000+03:30</published><updated>2008-02-09T15:58:43.491+03:30</updated><title type='text'>The last</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پنجره رو باز کرد، سوز سردی باهاش اومد ، یه اتاق تاریک، یه تخت ، یه آدم،یه لیوان نیمه پر، آخرین کادو بود و خیلی خسته ، اونقدر سریع لیوانو سرکشید که تلخیشو بعد از افتادن کادو از دستش فهمید ، ندید که تکون بخوره ،از همون راهی که اومده بود برگشت، سرش گیج میرفت ، پنجره باز موند.... رفت.&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;راستی یادم رفت بگم، این آخرین باری بود که کسی از پاپانوئل کادو گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;دی ماه 84&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-967852778258735873?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/967852778258735873/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=967852778258735873&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/967852778258735873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/967852778258735873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/12/last.html' title='The last'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-9053222331429704437</id><published>2007-12-02T05:15:00.000+03:30</published><updated>2007-12-02T06:17:20.217+03:30</updated><title type='text'>تصویر امروز یک انقلابی دیروز</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R1ITKRXJu9I/AAAAAAAAAEM/_z9tbAcJ22M/s1600-R/aghajari.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5139191191963286482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R1ITKRXJu9I/AAAAAAAAAEM/N57O092knHE/s400/aghajari.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فرصتی پیش اومده بود تا با دکتر هاشم آغاجری یک ساعتی حزف بزنم...به تصویر بالا(که مال همون جلسه است) خوب دقت کنید....این چهره شخصیه که مبارز انقلاب اسلامی بوده....جنگ رفته.... پای راستش قطع شده....دانشگاه رفته و درس خونده و استاد دانشگاه شده...(حالا نمیدونم چقدر رانت جانبازیش دخیل بوده!) ... آدمی که به خاطر انتقاد از مراجع تقلید و اساس تقلید در اسلام به اعدام محکوم شد.... یک مبارز چپ گرای مسلمان که اکنون منتقد همون انقلابه!!یا به قول خودش وضعی که انقلاب اکنون دچارش شده....استاد فلسفه تاریخ، الآن فهمیده که جبر انقلاب ها چطوریه....و چقدر کلیشه است!! شاید اگر استاد 30 سال پیش دانش الآنشو داشت هیچ وقت انقلابی نمیشد!! استاد اکنون از جمع دین با دموکراسی حرف میزنه و به عبارتی پرچم روشن فکریه دینی رو بالا گرفته....&lt;br /&gt;در آخر گفتگو، تلویحا و با ترس و لرزازش پرسیدم که چقدر به تغییر شرایط امروزیه جامعه ما امیدوار باید بود و آیا روشن فکریه دینی در جوامع دین مدار فقط مرحله گذاریست به سکولاریسم و اینکه اساسا حاکمیت دین با آزادی قابل جمع هست....؟&lt;br /&gt;با پکی که به سیگار بهمنش زد نشون داد که به جز «شک» پاسخ دیگه ای نداره...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-9053222331429704437?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/9053222331429704437/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=9053222331429704437&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/9053222331429704437'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/9053222331429704437'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='تصویر امروز یک انقلابی دیروز'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R1ITKRXJu9I/AAAAAAAAAEM/N57O092knHE/s72-c/aghajari.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4529348876812724999</id><published>2007-11-28T23:42:00.000+03:30</published><updated>2007-11-28T23:48:19.884+03:30</updated><title type='text'>Raining on the sand clock</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R03M3-Tpm2I/AAAAAAAAAD8/acBq6eotGsA/s1600-h/sand_clock_03.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5137988011889892194" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R03M3-Tpm2I/AAAAAAAAAD8/acBq6eotGsA/s320/sand_clock_03.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;و تکرار تجربه امید را فراموش کن&lt;br /&gt;و به فردا نیندیش و دستان لحظه را&lt;br /&gt;به همآغوشی باران بسپار....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تو....و تو مشوش در نگاه به ساعت شنیت....&lt;br /&gt;وسوسه شکستن و انتظار را مزمزه میکنی...&lt;br /&gt;خیره... به ماسه هایی که بی پرسش صاحبشان، میغلتند.....&lt;br /&gt;و لحظه ها، لحظه ها را دفن میکنند....&lt;br /&gt;زمان به نیمه رسیده و قطرات باران نیز راه به درون شیشه غبار گرفته ندارند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظاره نشستن یا عمل کردن.... مسئله این هم می تواند باشد....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4529348876812724999?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4529348876812724999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4529348876812724999&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4529348876812724999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4529348876812724999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/11/raining-on-sand-clock.html' title='Raining on the sand clock'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/R03M3-Tpm2I/AAAAAAAAAD8/acBq6eotGsA/s72-c/sand_clock_03.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-6504894780632603392</id><published>2007-11-10T15:46:00.000+03:30</published><updated>2008-02-09T15:59:42.623+03:30</updated><title type='text'>Hold your breath...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;به سمت افق پارو میزند...کار هر روز عصرش در مدت این چند هفته... تنها پارو زدن و درگیری فکر و بدنش همزمان در یک جهت... در تنهایی... دور شدن .... کوچک شدن در چشم دیگران... محو شدن دیگران در چشمش...رفتن به سمتی که رفتن هدف باشد و فقط رفتن تا بریدن...تا انتهای بازه ذهن محدود....تا آخرین پاره های توان فکری و جسمی...تا ایجاد یک رویای قدیمی........احساس میکرد وقتی او و دریا را کسی نبیند ازآن یکدیگرند...بازگشت را نیز دوست میداشت...آنجا که ماهیچه ها در تقلای رسیدن به زندگی شروع به لرزش میکنند.... و ذهن - پشت به ساحل- به سویش برمیگردد....و فقط برخورد کف قایق با ماسه هاست که او را به خود میاورد... ونهیب دختری جوان که هربار میگوید" باز دورتر از دیروز رفتی...."&lt;br /&gt;به سمت افق پارو میزند ... و سیاهی ماسه های زیر نور ساحل را با ساکنینش تنها میگذارد و با چشم باز متوجه میخ های از جا کنده شده کف قایق نمیشود....در فرصت قرار عاشقانه اش با دریا.... در گرما گرم هماغوشی اش ...متوجه آغوش سرد آب در کف قایق نمیشود...او مست فریب ذهنی هم بستری بی خطرش است...سردی آب به قوزک پایش میرسد و او را در بهت فرو میبرد....آب به سرعت بالا میاید و تمامی شیرینی چند هفته ایش را از بین میبرد....معشوق زیبایش اکنون ترسناک و وهم آلود به نظر میرسد....بر میگردد و ماهیچه هایش این بار واقعا برای زندگی به لرزه افتاده اند....هر چند ثانیه به عقب بر میگردد تا شاید بتواند چیزی از ساحل ببیند ....ذهن شاعرانه اش ناتوان شده اند از سرودن مرثیه مرگ و جمجمه اش پر است از ترس حقیری که همیشه مسخره اش میکرد....دیگر دوست ندارد و نمیتواند بی اعتنا به همان ساحل و ساکنینش باشد...آب بالا میاید...ماهیچه ها خسته میشوند و نفس بریده بریده....گویی قطره های عرق هم با فرو ریختنشان در آب دریا به بالا آمدن آب کمک میکنند....آب قایق را کامل فرا گرفته....فریادها در بی کرانه آغوش دریا محو میشود....چاره ای جز شنا نیست...و نمیتواند در آن لحظه بیندیشد که شنا هم چاره ساز نیست....و شنا میکند....فقط چند ده متر ....و باز او میماند و ماهیچه های خسته و ذهن درمانده و اشکهایی که به غرق شدنش کمک میکنند....چند حرکت بیشتر و چند ثانیه تنفس بیشتر....دیگر زیر آب است....نفسش را حبس میکند...یعنی تا کی میتواند نگه دارد....یادش میاید که در استخر تا 40 ثانیه توانسته بود....میداند که با اولین جرعه آب شور دریا کارش تمام است....فرو می رود و به تقلای بیشتر می اندیشد اما نمیتواند....فرو میرود و سیاه تر میشود...فرو میرود و دیگر نمیبیند...فرو میرود و پلک هایش را میبندد و مرگ را می بیند....شور است..............&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;" چند ثانیه می تونی نفستو حبس کنی......؟ "&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-6504894780632603392?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/6504894780632603392/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=6504894780632603392&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6504894780632603392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6504894780632603392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/11/hold-your-breath.html' title='Hold your breath...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-6582264110133245749</id><published>2007-10-17T03:38:00.001+03:30</published><updated>2007-10-17T19:40:24.280+03:30</updated><title type='text'>بیهودگی 3</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خودکشی&lt;br /&gt;در ادامه بحث های قبلی «لذت بیهودگی» به آنجا رسیدیم که بسیاری از خودکشی های انجام شده دلیل عقلانی ندارند و صرفا در اثر یک شکست زودگذر یا یک لحظه هیجانی شدن است....و یا یک بیماری زمینه ای روانی در پس این اقدام وجود دارد که با یک دوره درمان دارویی یا رواندرمانی بهبود پیدا میکند.....&lt;br /&gt;اکنون به دسته دیگری میپردازیم که خودکشی را به عنوان وسیله ای برای رهایی از رنج و عذاب واقعی انتخاب میکنند. علل مختلفی میتوانند فرد را به مرحله رنج دائم برسانند و تا جایی که مرگ را فرشته نجات خود بدانند...تصور کنید فردی را که از یک بیماری صعب العلاج رنج میبرد و درد میکشد...طبیعی است که این فرد بیشتر از هرکس دیگری به مرگ و آرامش ابدی فکر کند...تا خود را از رنج دائمی برهاند....«اوتانازی» به این گروه از انسانها مرتبط است...کسانی که از لحاظ پزشکی امیدی به بهبودیشان نیست و در ضمن هوشیاریشان طبیعیست و خودشان از پزشکشان جهت تسهیل مرگشان کمک میخواهند تا مرگی شیرین و راحت را جایگزین زندگی پر از درد خود بکنند...درستی یا نادرستی این مطلب از لحاظ قانونی و اخلاقی یکی از مسایل پر چالشی است که نظرات متفاوتی در قبال آن مطرح شده است...ولی همچنان در اکثر کشورها ممنوع و غیر اخلاقی محسوب میشود.با این حال درصد خودکشی موفق بین بیماران لا علاج همچون قطع نخاعی ها،ام.اسی ها و سرطانی ها و ....به وضوح بسیار بالاتر از افراد سالم است.&lt;br /&gt;یادتان باشد دسته بسیار کوچکی باقی ماند که نمیشود وجودشان را انکار کرد...انسانهایی که ظاهرا هیچ کدام از مشکلات ذکر شده را ندارند و در واقع مغزشان درست کار میکند،رفتار هیجانی و انفجاری ندارند و تعقل و بینش کافی نسبت به خودشان و محیط پیرامونشان دارند...سنشان به حدی است که دیگر خام محسوب نمیشوند و با یک شکست به ته خط نمیرسند....از رفاه و امنیت اجتماعی قابل قبولی برخوردارند...هوش خوبی دارند و اغلب هم تحصیلات عالیه دارند...ولی یک روز جسد آنها را در اتاق خوابشان پیدا میکنند و مشخص میشود که مدتهاست نقشه خودکشی میکشیدند!!&lt;br /&gt;در نهاد ما در اثر کنش «لیبیدو»(libido) با محیط «لذت» حاصل میشود....لذت همچون جایزه ای است که ذهن ما دریافت میکند و به سمت انجام دوباره همان کار یا کارهای دیگر لذت بخش تمایل پیدا میکند....غریزه لیبیدو در جهت عکس رنج عمل کرده و ذات انسان را از آن گریزان میکند....البته فروید در این قسمت انحرافاتی را بر شمرد که در اثر اختلال فرآیند کسب لذت رخ میداد همچون مازوخیسم (بردن لذت جنسی از آزار خود)و سادیسم (بردن لذت جنسی از آزار دیگران) که از حیطه بحث ما خارج است....غریزه معطوف به حیات نهد ما از رنج گریزان و متمایل به لذت است و این چیزی است که تکامل در طی میلیونها سال در ما به ودیعه نهاده است....ولی در سطح بعدی ما ego قرار دارد....تعقل خودآگاه ما در این سطح قرار داشته و البته رابطه و تعامل بسیار قوی بین ego و سطوح دیگر برقرار است....در واقع خودآگاه ما بسیاری از جنبه های متفاوت انسان از سایر حیوانهاست...همان است که باعث میشود ما از شنیدن موسیقی یا دیدن یک منظره خوب لذت ببریم ....یا از خواندن کتاب و تفریحات صرفا فکری احساس رضایت کنیم...در واقع تعقل بشری باعث شده که دایره لذت های انسانی فراتر رود و پل های جدیدی بین اتفاقات و فعالیت های به ظاهر بی فایده و مراکز مغزی کسب لذت ایجاد شود...این توانایی باعث میشود که ما قادر باشیم لذت های بیشمار جدیدی اختراع کنیم!!لذت هایی که در جامعه به فانتزی مشهور است....البته این تعقل یک تیغ دو لبه است و میتواند همچنان که میسازد ،خراب نیز بکند....یعنی باعث شود که حتی ما از بسیاری از لذت های غریزیمان نیز لذت نبریم وشاید هم تا حد ایجاد درد و رنج از یک عمل کاملا غریزی پیش برود....در این میان هستند انسانهای که تعقلشان کم کم آنها را به سمت عدم کسب لذت از فعالیتهای طبیعی و روز مره پیش میبرد....چرخ دنده های فکر وقتی در یک انسان باهوش(هم به لحاظ IQ وهم به لحاظ EQ = هوش اجتماعی) به کار بیفتند میتوانند(تاکید میکنم حتمی نیست) تمامی لذت های دیگر را خورد کنند چرا که هیچ کدام از این غرایز را یارای مقابله با شمشیر عقلانیت محض وجود ندارد و نمیتوانند پاسخی منطقی و عقلانی به «چرایی ادامه» دهند....در این مرحله شخص به ورطه سقوط لذتها فرو میافتد......زندگی بیهوده و ملال آور میشود و دیگر کارهای لذت بخش دیروز همان رنگ و بو را ندارند و آرام آرام تبدیل به تکراری یاس آور میشود....فرد در گردابی فرو می افتد که تمام زندگی ذهنی فرد را میبلعد و لذت هایش را خورد و جانکاه میکند...ادامه زندگی برای چنین فردی بسیار دردناک است (همچون یک بیمار لا علاجی که دائم در رنج است) و در این جاست که لیبیدو دست به کار میشود و البته این بار در جهت گریز از رنج و درد آخرین شمشیر را به قوی ترین غریزه بشری –یعنی حفظ حیات- میزند و با مرگ از این گرداب رنج فرار میکند.... حال شاید از خود بپرسید" پس آیا همه انسانهای زنده به نوعی احمقند؟!چگونه است حال کسانی که بسیار باهوش بوده اند ولی به سمت خودکشی نرفته اند؟کسانی که به نتایج مشابهی از لحاظ عقلانی رسیده اند ولی هرگز دست به خودکشی نزده اند...."&lt;br /&gt;در جواب باید بگویم که علم روانپزشکی در اینجا کم میاورد...البته یافته هایی وجود دارد...به طور مثال فرضیه توارثی بودن خودکشی مطرح شده است...که البته هنوز در حد فرضیه است...آنچه که مشخص است چگونگی بها دادن به تعقل محض و عمل کردن به آن برخاسته از خودخواهی است....یعنی در عده ای ذاتا لیبیدو بسیار قوی است و هیچ وقت کم نمیاورد...عده ای هم ذاتا کمتر درگیر نتیجه ای میشوند که عقلانیت به آن رسیده است و با انواع مکانیسم های دفاعی مغز خود را دربرابر این طرز تفکر ایمن میکنند....حال این ذات را به چه باید تعبیر کنیم؟جواب فعلی ما ترکیبی از DNA و تاثیرات محیط و شخصیت فرد -که در اثر کنش ژنتیک و محیط به وجود می آید- است.این ترکیب محیط و ژنتیک در مغز و راههای عصبی درون آن متجلی میشود و هر آنچه ما به عنوان«خود» میپنداریم را میسازد.و طبعا نحوه تفکر و رفتار ما را متفاوت از یکدیگر میکنند والبته حتی بعد از شکل گیری مغز ما این راههای عصبی به شدت تحت تاثیر محیطند و در اثر این تعامل مسیرهای جدیدی ساخته،تقویت یا ضعیف میشوند....به همین دلیل دینامیک بودنن این مسیرها است که بسیاری از کسانی که در جوانی فکر خودکشی داشته اند با گذشت سن و تغییر همین راههای عصبی دیگر حتی فکر خودکشی هم به سرشان نمیزند و مسیرهای کسب لذتشان دوباره کار خودش را انجام میدهد....فرضیه مولتی فاکتوریال بودن خودکشی تقریبا قوی ترین فرضیه موجو د است ولی هنوز نقش دقیق هر جزء به طور دقیق مشخص نشده است و همچنین راههای عصبی درگیر نیز تا حدود زیادی ناشناخته باقی مانده اند....در این میان اشاره میکنم به یکی از مشهورترین تحقیقاتی که در دانمارک بر روی دوقلوها انجام شد و تعداد بسیار زیادی دوقلو تحت نظر گرفته شدند و بعد از گذشت بیست سال حدود 149 مورد خودکشی در بین دوقلو ها صورت گرفته بود از این بین 10 جفت از دوقلوها (هر دو نفر) خودکشی کرده بودند که همگی آنها دو قلوی همسان(تک تخمکی) بودند.("خودکشی" به قلم دکتر ماهیار آذر و دکتر سیما نوحی)&lt;br /&gt;به طور کلی غریزه معطوف به حیات تمامی سعی خود را میکند تا به نوعی این رنج مدام را از خود دور کند ...حال چه با دست یازیدن به لذتهای جدید از طریق قسمتی از همان تعقلمان و یا پناه بردن به انواع و اقسام پناهگاههای فکری و عاطفی همچون دین یا عشق یا خانواده و یا غرق شدن در کار و فعالیتهایی که کمتر مجال بروز به تفکرات عذاب آور را بدهد.... لیبیدوی ما به قدری وابسته به حیات است که حتی میتواند به مغز فشار بیاورد تا «لذت بردن فانتزی از بیهودگی» را نیز بسازد تا خود را از رنجش برهاند.....هر چه قدر نیروی مرگ(تاناتوس) کمتر بروز کند این لیبیدو است که یکه تاز میشود...تا اینجا به نوعی به بررسی متون علمی و روانپزشکی پرداختیم و البته باید بگویم که دیدگاه فروید در اواخر عمرش بسیار بدبینانه تر نسبت به این مسئله شده بود(به علت دیدن فجایع جنگ جهانی)تا جایی که او غریزه مرگ را بر لیبیدو اولویت داد.&lt;br /&gt;(خودم گوز پیچ شدم!!)&lt;br /&gt;در نهایت باید بگویم که فرآیند های متفاوتی میتواند فردی را به رنج دائم بکشاند و خودکشی به عنوان تنها راه فرار از این دردها تصور شود...با کمی تامل در خودکشی ها و علل زمینه ساز آنها میتوانیم درک بهتری نسبت به این پدیده داشته باشیم و رگه هایی از افکار فرار از رنج را در همه آنها بیابیم،البته به اشکال بسیار متفاوت و گاها خنده دار،احمقانه و ساده انگارانه.&lt;br /&gt;در پست های بعدی اگر عمری بود سعی خواهم کرد به دیدگاههای فلسفی و حقوقی و اخلاقی خودکشی و اتانازی بپردازم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-6582264110133245749?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/6582264110133245749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=6582264110133245749&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6582264110133245749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6582264110133245749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/10/3_17.html' title='بیهودگی 3'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1972100694263450078</id><published>2007-10-11T04:09:00.000+03:30</published><updated>2007-10-13T21:56:38.224+03:30</updated><title type='text'>تریاک را به بازدمت پز</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;br /&gt;روزی که خرید مادر کیف مدرسه،قرمز، چمدانی...کلاس اول....با کلید&lt;br /&gt;روزی که سخت حل میشد اصل هندسه...دبیر «همدانی» ....صد کاروان شهید&lt;br /&gt;روزی که مرد خواهد جان بچگی،روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت بر باد،روزی که ماند در یاد...شهر کلان که روزی علی آباد باد&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد ،روزی که داد بر باد،تا باد چنین باد...داد و بیداد که تا باد چنین باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه....&lt;br /&gt;روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی&lt;br /&gt;روز درک تضاد ،تبعیض، تفاخر، ترجیح&lt;br /&gt;روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد....روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز حسرت یک بارفیکس....یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو&lt;br /&gt;روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه&lt;br /&gt;روز اشاعه سخنان نو آموخته&lt;br /&gt;روز تعریف پر هیجان فیلم «هی! جو»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد....روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رید بر تو دختر همسایه...&lt;br /&gt;روزی که درّید پدرت را کشور همسایه...&lt;br /&gt;روزی که مرگ از در بسته ز ِ پنجره تو آمد&lt;br /&gt;روزی که دو کانال بود...کانال یک به جنگ میرفت...از کانال دو «واتو واتو» آمد...&lt;br /&gt;روزی که مرد خواهد جان بچگی، روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشئگی&lt;br /&gt;روزی که آتش به چکار آید...؟!تریاک را به بازدمت پز...&lt;br /&gt;روزی که منقل به چکار آید...؟! وافور را به سینه ات بنشان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد....روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رهبر، نوجوان تانک خورده بود....&lt;br /&gt;روزی که آستین ِ کوتاه، لگد میان گرده بود...&lt;br /&gt;روزی که ریش....روزی که زیر بغل پاره....روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود...&lt;br /&gt;روزی که « داگلاس » هنوز«مایکل» نبود، «کرک» بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد....روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد باد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود...&lt;br /&gt;روزی که در استعاره فلک، قطره بحر بود...&lt;br /&gt;روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها غروب....&lt;br /&gt;روزی که سرد بود....حرام،شطرنج و تخته نرد بود....&lt;br /&gt;تنها حلال این رنگ و روی زرد....تنها حلال باری... افیون و گرد بود...&lt;br /&gt;روزی که «وله» تنها عکس گمگشتگان بود...&lt;br /&gt;ایران نبود...مهد تشنگان بود.....&lt;br /&gt;روزی که پایتخت دشت آزادگان بود....دشت نبود...خیابان، پادگان بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که رفت از یاد....روزی که داد بر باد...شهر کلان که روزی علی آباد باد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که «چمران» بر «پارک وی» آرام خسبید....&lt;br /&gt;روزی که «فوزیه» در کربلای شد شهید....&lt;br /&gt;روزی که شاه رفت...«جمهوری» یک طرفه شد.....&lt;br /&gt;روزی که تنها راه «آزادی» از « انقلاب» بود....&lt;br /&gt;روزی که مهتاب بود...سراب بود...سراب ناب بود....&lt;br /&gt;آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش،مادر خریده بود،سبز بود....«سِون آپ» بود...&lt;br /&gt;«آوخ» چه کرد با ما این جان روزگار....«آوخ» چه داد به ما هدیه... آموزگار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طراحی «کته کلویتس»، «قدسی قاضی نور»...&lt;br /&gt;روح جهان کارگری...پله عبور...خشم شدید برف روب فقیر..&lt;br /&gt;انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش....یخ شکسته با اشاره انگشت...آب روان...سیل دمان........&lt;br /&gt;عقده به تیراژ پنج هزار تا....&lt;br /&gt;از آسمان میکروفون میبارید جبرأ.....گوساله هم یکی را بلعید سهوأ...&lt;br /&gt;روزی که گوش مفت ترین جنس بود....قصه کلیشه پولدار ناجنس بود....&lt;br /&gt;دختر به نام «نل»...در های و هوی شهر...در جستجوی عدن ابد...پارادایس بود....&lt;br /&gt;در پشت موی ریخته بر چشم...برادرش...آن موهای منفصل از گردن پدربزرگ....&lt;br /&gt;در لای چرخ کالسکه...&lt;br /&gt;در لای عاج چرخ کالسکه....&lt;br /&gt;در لای عین عاج چرخ کالسکه....&lt;br /&gt;در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه...&lt;br /&gt;در لای چرخ ِ چرخش این همه بازی روزگار...&lt;br /&gt;بسی رنج بردیم در این سال سی...که رنج برده باشیم فقط...مرسی...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(م.نامجو)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1972100694263450078?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1972100694263450078/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1972100694263450078&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1972100694263450078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1972100694263450078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/blog-post_2238.html' title='تریاک را به بازدمت پز'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-3971019919829366512</id><published>2007-10-07T04:09:00.000+03:30</published><updated>2007-10-07T22:55:13.904+03:30</updated><title type='text'>اندر احوالات شوفر روشنفکران ِ وطنی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;من نمیدونم مشکل خداپرستای مسلمون در زندگی واقعا چی میتونه باشه؟برای شما که دیگه قضایا خیلی ساده است...دینتون واسه دستشویی رفتن شما هم برنامه از پیش تعیین شده داره....شما دیگه چرا ؟!اگر هم ادعای روشنفکری دارید، امام صادق(ع) به طرز بسیار روشنفکرانه ای دین رو ارائه کرده....باور کنید با چسبیدن به همین دین میتونید در زندگیتون بسیار موفق هم بشید...این رو دارم جدی میگم. اگر کسی با این ادعا باز به پوچی رسید و یا احساس بیهودگی کرد یا ایمانش مشکل داره و یا داره دروغ میگه.....دروغی که در این کشور گریبان همه رو گرفته...سراسر زندگی ما شده دروغ و فیلم بازی کردن و ادعا....تو این کشور روشن فکری شده پز و ژست ...و وقتی ما خیال کردیم با فحش دادن به خدا و محمد به انتهای روشن فکری و مدرنیته و فلسفه رسیدیم اونوقت میشیم پست مدرن و در عالم پست مدرنیته ژست آوانگارد میگیریم و از دین دفاع میکنیم...همه چیز روحوضی برگزار میشه...نمایشه...مسخره اس....اصالت نداره،عمق نداره....سطحیه....حرفامون از رو باد شکمه...من نمیدونم چرا روشن فکرای ما فقط به محمد و خدای محمد فحش میدن(منظور از فحش انتقاده)انگار مثلا خدای مسیحیا فرق میکنه و کلا عیسی خیلی گوگوری تر از این حرفاست که بشه بهش فحش داد....مریم هم که کلا بعد از زایمانش هم باکره بوده!!یهودیا هم چون هیتلر خار مادرشون رو یکی کرده مظلومتر از این حرفان که بهشون فحش بدیم....زرتشت هم چون مال آریایی ها بوده خیلی خوبه و اصلا خدای زرتشت فرق میکنه!!!فحش دادن به بهایی ها هم end نقض حقوق بشره!!حتما خودتونم دیدید که کنار خیابون با کتابای ممنوعه هدایت ،انجیل هم میفروشن....اصلا خوندن انجیل کلاس شده....چون روشن فکری مال غربه و غربیا اکثرا مسیحی و یهودین پس آنگاه نتیجه میگیریم خوندن انجیل و بلغور کردن حرفای آدمای دیگه نهایت مدرنیته است!!تو این هیری ویری وضعیت آدمای پست مدرن واقعا مسخره تر از همه است....کسی که صبح تا شب داره دوست دخترشو میپاد تا مچشو بگیره،آخر شب دو جمله از نیچه میخونه و احساس میکنه در انتهای تعقل بشری ایستاده....!!یا مثلا تو جمعی که به خاطر حکومتی شدن دینمون مردم از دین زده شدن ،افه دینداری عقلانی و یا به اصطلاح روشن فکریه دینی میاد!!و خیلی کتاب خونده باشه میگه: " ببینید!میشل فوکو هم از دینداری پست مدرن حرف زده!!!دیدید من راست میگم!!!!"باور کنید من به مادربزگ بیسوادم احترام بیشتری قائلم...چون اون دقیقا بر اساس اعتقادی که داره عمل میکنه....ریا نمیکنه...به دنبال بهونه گیری هم نیست...نمیخواد چیزی رو با دین داریش ثابت کنه...ادعا نداره....هفتاد ساله همینه که هست....اگه فکر میکنید این آدم مظهر حماقته به نظر من آدمایی که به دنبال درست کردن یه چیز واهی از یه چیز احمقانن ،احمق ترن!دین اون پیرزن اصالت داره...دین من در آوردی شما چی داره؟!چقدر مطالعه پشتش هست؟! شما چند کلاس سواد دینی دارید که میخواید تو دین بدعت بذارید؟!!! زیادن از این جور آدما...کسایی که به دنبال توجیه اعمال خودشون هستن...اونهم از لحاظ شرعی...طرف میگه من مسلمونم...میپرسی چرا حالا نماز نمیخونی .....روزه نمیگیری؟!میگه من اعتقادم اینه که هدف از اسلام ارتباط قلبی با خداست!!من ارتباط خودمو دارم!!!!!یکی نیست به این آدم بگه که اون چیزی که تو داری دیگه اسلام نیست...دینی که خودت از تو شرتت در آوردی تا هم خدارو داشته باشی و هم خرما رو!!!شما درز ماتحتت خیلی گشادتر از این حرفاست که هر روز صبح کله سحر پاشی نماز بخونی....روزه بگیری.....خمس بدی ....زکات بدی...حج بری....از یه طرفه دیگه ترسو هم هستی!!به هر حال جهنم آتیش داره!!آتیشم درد داره!!کلا میخوای قضایا رو به صورت دیپلماتیک بین وجدانت و خدای خودت حل کنی!!به همین خاطر دست به ابتکار میزنی و میشی روشن فکر دینی!!میخوام بدونم که شمایی که اینقدر راحت تو دین به درجه اجتهاد رسیدید و عقل کامل شما به مرحله ای از عرفان رسیده که بی نیاز از دستورات کهنه اسلام شده،چند نفرتون از سروش یا مجتهد شبستری کتاب خوندید؟؟!چند نفرتون به مغز حرفای شریعتی رسیدید؟!شاید شما فکر میکنید بیشتر از این آدما عقلانیت دارید؟؟!!و کلا شما بیشتر میفهمید؟!آهای آدمایی که ادعای روشن فکریه دینی دارید وتمام دستورات دینی رو از مجرای عقل خودتون بررسی میکنید!!چند نفرتون یه کتاب کامل از کانت یا آکوییناس در مورد روشن فکریه دینی خوندید؟!&lt;br /&gt;البته همین نقد به آتئیست ها هم وارده....به همونای که روشن فکری عرفی رو تعبیر کردند به فحش دادن به خدا!!!اونهم فقط خدای محمد...چون محمد عربه....عربا سوسمار خورن....سوسمار از خزندگانه ....پس من به خدای محمد فحش میدم!!این دسته از آدمای سطحی اگه گیر یه سخنور خوب و پر مطالعه بیفتن سه سوته آچمز میشن و دهنشون سرویس میشه و دیگه حرفی واسه گفتن ندارن!!!اونوقت اگر مقدار کمی شعور داشته باشن به اشتباه خودشون اعتراف میکنن و اگه همون یه مقدار شعورم نداشته باشن باز فحش میدن!!ربط دادن گوز به شقیقه هنر مردم ایرانه!!اونها از دزد بودن فلان آخوند به این نتیجه میرسن که محمد بده!!!من اسم این نوع طرز تفکر رو میذارم روشنفکریه شوفری !! حتما با شوفر تاکسی هایی که همیشه ناراضین و در مورد مسایل حکم کلی صادر میکنن به پستتون خرده ....!تو کشوری که منتقد جدی دینش امثال این نوع آدما باشن ،واقعا دفاع از دین یه قدم جلوتر به نظر میاد!!&lt;br /&gt;بعضی ها هم که ارضا نمیشن و از طرف دیگه بدون ماورا هم نمیتونن زندگی کنن(چون تمامی بنیانهای خودشون رو از دست رفته میبینن) میرن سراغ چیزای مسخره جدید.....یوگا و یوگی!!یاد میگیرن....انرژی درمانی میکنن!!به بودیسم میرسن!!!به وحدت موجودات ایمان میارن!!!باور کنید دین خودمون هزار بار شرف داره به این جور چیزای من در آوردی....لااقل پشت سر یکتا پرستی چندین هزار سال قدمت وجود داره و تجربه میلیونها اندیشمند در رشد و بالندگیش نقش داشته....و در طول زمان چکش خورده و متکامل شده....حالا شما دنبال چیز موهومی میگردی که مثلا زمانی در هند یا تبت افسانه ای در موردش بلغور شده؟!باور کنید به احتمال زیاد اگر یه مبلغ مذهبی کار درست و نوگرا مثل امام موسی صدر یا سروش یا شریعتی با شما همکلام میشد،جواب سوالها و تردیدهای شما به راحتی داده میشد و چنان جذبه ای در شما ایجاد میکرد که کاتولیک تر از پاپ میشدید....همونجور که مردم این کشور با سخنرانی های شریعتی به اون شور دست پیدا کردن....شما "هبوط " شریعتی را بدون پیش فرض ذهنی بخوانید....اگر شما را تحت تاثیر قرار نداد اسمم را عوض میکنم!!!!متن و تفکر شریعتی تن آدم را میلرزاند....البته نمیگویم او از نقد مبراست ولی قبل از نقد گستاخانه عقاید، به وزن مغز خودتان و نویسنده مطلب نگاهی بیفکنید و بعد چاک دهان مبارکتان را در نفی همه چیز باز کنید!!&lt;br /&gt;عزیزان من!!مدرنیته مراحلی دارد که برای دست یافتن به آن حتما باید پله هایش را طی نمود.....نمیشود با خواندن دو تا مطلب سطحی از اینترنت و با اتکا به ذهن معلولمان به استنتاجی متقن دست پیدا کنیم....«نامجو» به حق در فیلمش میگوید"هر چیزی که ما به فکرمان میرسد،قبلا تجربه شده است"لا اقل اصل مطلب را بخوانید و بعد لب به انتقاد بگشایید!!ندانسته از چه انتقاد میکنید؟!!!&lt;br /&gt;حکایت مردم این کشور به خیمه شب بازی میماند....یکی نیست به اون جوجه فوکولی ِآتئیست ِِ روشنفکر مآب ِ تازه از تخم ِ پدر در اومده،بگه که بابا!تو همونی که اگه زنت شب زفاف باکره نباشه دهنشو سرویس میکنی....تو همونی که اگه کسی به خواهرت شماره بده پدر مادرشو جلوی چشمش میاری!!تو همونی که هنوزم نمیتونی واقعا تصور کنی که تو هم در اثر یک سکس معمولی پدر مادرت به وجود اومدی!!!تو هنوز خودت رو مرکز عالم میدونی!!!البته من منظورم این نیست که با انکار اینها آدم روشن فکر میشه و کلا آدمای بیغیرت خیلی روشن فکرن !!!!ولی چرا ادعای چیزی رو داریم که نیستیم و نمیدونیم پیامدش چیه؟تو چطور ادعای روشن فکری داری؟!چطور خیلی راحت میگی من نسبی گرام؟!؟!؟!؟!؟در حالی که در عمل نیستی!!&lt;br /&gt;اون دیندارشم که فقط اسم و موهومی از دین رو یدک میکشه!!اصالت تفکر در جامعه ما پا نگرفته....هنوز برای ما چه گوارا مهمتر از خود مارکسه!!برای ما آخوند مهمتر از اصل دینه!دین مهمتر از خود خداست!! پوسته و پز هر چیزی مهمتر از اصلش شده......هیچ کدوم از اندیشه های بشری رو درست و حسابی مطالعه نمیکنیم ودر نتیجه عملمون اشتباه از آب در میاد...اونوقت دنبال این میگردیم که چرا داریم درجا میزنیم!!&lt;br /&gt;ببینید دوستان!من نمیگم آدما باید لالمونی بگیرن و در مورد هیچی حرف نزنن!!در ضمن در نهایت همه آزادن حرف بزنن و نظر دادن آزاده....روی صحبت من با کسانی که ادعایی در این زمینه دارن....من فقط میخوام یه تلنگری به ذهنتون بزنم تا یه بار دیگه به بدیهیات زندگیتون نگاهی عمیق تر بندازید...&lt;br /&gt;شاید یکی این وسط بگه "مگه تو خودت چیکاره ای که این حرفا رو میزنی؟!مگه یه پزشک میتونه در مورد جامعه یا امور فلسفی اظهار نظر کنه؟مگه ایرادی که خودت به ما میگیری به تو وارد نیست؟"در جواب باید بگم برای فهمیدن این که یه اتوموبیل خرابه لازم نیست مهندس مکانیک باشی...برای اینکه بفهمی مریضی لازم نیست پزشک باشی....کاری که من میکنم بیان ایراده....بیان درده....بیان نقصانه.... بنده ادعای نسخه ندارم...لا اقل نسخه ای جهانشمول ندارم.....بعد از اینکه فهمیدیم یک جای کار میلنگه اونوقته که باید به دنبال راهکار و دستورالعمل باشیم...باید به متخصص رجوع کنیم...جامعه شناس...روانپزشک ....اقتصاد دان.....فیلسوف ....عالم دین.....همه اینها متخصص امور خودشانند و راهکار آنها از اصالت و عقلانیت بر خوردار است....البته این در نهایت مغز شماست که باید با ابزار درست اندیشیدن و تعقل و خرد ناب خوب یا بد،درست یا نادرست و مناسب و نامناسب را برایتان انتخاب کند....و صد البته در این انتخاب آزادید......رفقا! برای حقیقت باید کمی به زحمت بیفتیم!!تنها در این حالت است که دستاوردتون ارزشمند و ماندگار و قابل اتکا خواهد بود...آنموقع است که با کوچکترین نسیمی مسیرتان را گم نمیکنید و به تناقض نمیفتید...آنموقع است که تعقل در شما نهادینه میشود......&lt;br /&gt;(ببخشید!فکر کنم اسهال مغزی گرفتم!)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-3971019919829366512?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/3971019919829366512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=3971019919829366512&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3971019919829366512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3971019919829366512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/blog-post_1608.html' title='اندر احوالات شوفر روشنفکران ِ وطنی'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1919671170502683693</id><published>2007-09-23T04:09:00.001+03:30</published><updated>2007-10-03T13:15:21.774+03:30</updated><title type='text'>Dedicated to FALL</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در فاصله 5 متری از یک درخت 5 متری و دوربین، آخرین برگ از شاخه جدا شد و 5 ثانیه طول کشید تا ستون فقراتش زیر پای عابری ،خرد شود و فقط یک صدای کوتاه بر روی آسفالت سرد و سیاه و دیگر هیچ....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;من، عاشق سکانس پایان هستم....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1919671170502683693?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1919671170502683693/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1919671170502683693&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1919671170502683693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1919671170502683693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/dedicated-to-fall.html' title='Dedicated to FALL'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-2648333726377192884</id><published>2007-09-23T04:09:00.000+03:30</published><updated>2007-09-23T04:11:36.030+03:30</updated><title type='text'>آدمیزاد</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای زمانی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه.اسم این دومی رو گذاشتن دین!&lt;br /&gt;آدمیزاد جزء مهره دارانه و علاوه بر یه روح نامیرا، از یه سرزمین آبا و اجدادی هم بر خورداره تا زیاد به خودش نباله.&lt;br /&gt;آدمیزاد به صورت طبیعی تولید میشه ولی حس میکنه طریقه به وجود اومدنش غیر طبیعیه. برای همین زیاد دوست نداره راجع بهش حرف بزنه. به وجود می آرنش، اما از خودش نمیپرسن خودش دلش میخواد یا نه.&lt;br /&gt;آدمیزاد موجودی به درد بخوره، آخه مرگ یه سرباز سهام نفت رو تو بازار جهانی بالا میبره و مرگ یه معدنچی عایدی صاحب معدن رو زیاد میکنه.از فرهنگ و علم و هنرش هم که دیگه نگو.&lt;br /&gt;آدمیزاد در کنار غریزه های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه مفرط دیگه هم داره: سر و صدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن. میشه گفت آدمیزاد واقعا موجودیه که همیشه موقع صحبت گوشش جای دیگه ایه.اگع آدم عاقلی باشه، حقشه که این کارو بکنه چون فقط به ندرت حرف حساب از دهن کسی در میاد.چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش میدن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه،تعریف و تمجیده. صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن میدونه چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر کنه.&lt;br /&gt;آدمیزاد نسبت به همنوع خودش بخیله. برای همینه که قانون رودر آورده. میگه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم پس بقیه هم نبایست حقش رو داشته باشن.&lt;br /&gt;آدما به دو دسته تقسیم میشن: مذکرا نمیخوان فکر کنن،مونثا نمیتونن فکر کنن.افراد هر دو دسته چیزی دارن که اصطلاحا بهش میگن احساس. مطمئن ترین راه برای بر انگیختن اون، تحریک نقاط خاصی از ساختمون اعصابه. اون وقته که بعضی آدما از خودشون شعر پس میدن....&lt;br /&gt;هر آدمیزادی یه جیگر، یه طحال، دو ریه و یه بیرق داره. همه این چهار ارگان براش اهمیت حیاتی دارن.ممکنه آدمی جیگر یا طحال یا ریه نداشته باشه اما آدم بی بیرق پیدا نمیشه.....&lt;br /&gt;آدمای همراه وجود ندارن. آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت.با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه. آخه برده متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده بیشتره. هر آدمی نسبت به خودش ناتوانه.&lt;br /&gt;آدمیزاد وقتی حس میکنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد میشه. بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم میپوشه. اسم این کار رو میذارن درون نگری.&lt;br /&gt;آدمای پیر و جوون فکر میکنن نژاداشون با هم فرق میکنه : پیرا معمولا یادشون می ره که خودشون یه موقعی جوون بودن یا یادشون میره که دیگه پیر شدن. جوونا هم هیچ وقت حالیشون نمیشه اونا هم بالاخره یه روزی پیر میشن.&lt;br /&gt;آدمیزاد دلش نمیخواد بمیره، چون نمیدونه بعد از مرگ چی به سرش می آد. اما برای خودش خیال میکنه که میدونه. با این حال بازم دلش نمیخواد بمیره.آخه میخواد همین زندگی رو یه کم دیگه هم ادامه بده.منظورش ازیه کم یعنی تا ابد ِ !!!&lt;br /&gt;به علاوه آدمیزاد موجودیه که میخ میکوبه ، موزیک دلخراش می زنه و واق واق سگش رو در می آره.بعضی وقتا هم آروم میگیره...اما اون موقعیه که دیگه مرده!!&lt;br /&gt;در کنار آدمیزادا، موجوداتی هم وجود دارن به اسم انگلوساکسن ها و آمریکایی ها. ولی ما هنوز درس اونا رو نخوندیم.تازه از سال بعد کلاس حیوون شناسی داریم....!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بر گرفته از کتاب "بعضی ها هیچ وقت نمیفهمن"،اثر کورت توخولسکی»&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-2648333726377192884?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/2648333726377192884/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=2648333726377192884&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2648333726377192884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2648333726377192884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/blog-post_23.html' title='آدمیزاد'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8699334516156906972</id><published>2007-09-16T01:54:00.000+03:30</published><updated>2007-09-16T02:01:25.610+03:30</updated><title type='text'>Vertigo</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در تنهایی افکار...در سراشیبی سقوط ...در خلوت بیمار گونه....در خواب و بیدار...در گفتار آدمک وار ...در دروغهای پیاپی...در خاموشی چراغ...در ازمحلال تن...در فروپاشی خیال.... در میان خطوط کتاب...در برزخ اندیشه های گوناگون... در کلمات عاجز.... در عقل ناقص...در غریزه وحشی...در اضطراب همیشگی....در تقلای خوردن یا نخوردن....در تکاپوی یافتن اسلوب برای ذهن مشوش....در تمنای دمی آرامش....در التماس حقیرانه زندگی ...در زجه زدن های بیصدا...در حماقت های تهوع آور.... در دورویی های ناتمام..... در زنجیر های محکم ماده...در میان رقص چندین «میانجی» ِ مغزت....در خنده های بیشرمانه....در فراموشی های مدام.....در زجر زیستن..... در ترس مردن.....در بی جوابی های مزمن.....در فقر...در جهل.....در کثافت....در رذالت....در بی شرمی.....در مسخرگی....در لودگی..... در رخوت...در بی اعتنایی.....در بی خیالی....در دهن دره های کسالت...در تماشاخانه پر هزینه تولد...زندگی...مرگ.....در اگرها.... در اماها....در ای کاش ها....در شایدها...در نبایدها و شدنها.....در نشایدها و بودن ها....در ابتلای مدام به صورتک های اطرافت.....در دروغ...در دروغ....در دروغ...در دروغ....در دروغ...............زیستن را برایم دلیلی بیاور تا حقارتش را راحتتر تحمل کنم.....تا ترسم را کورسوی امیدی باشد برای پنهان شدن از نکبت ِ بی مایگی....به من بگو تا کی در شیر یا خط ِ بودن و نبودن به نفع زایش، خیانت کنم.....؟ به من بگو کی به خیانت عادت میکنم......؟ التیام سرگیجه های ناتمام من که به تهوع زندگی می انجامد،به دست کدامین طبیب است....کدامین دارو...کدامین مسکن....کدامین حماقت....کدامین دروغ.....؟روسپی یگانه من کجاست....جلاد من کجاست تا آرامشی مطلق و ابدی به من دهد.....؟ تا در این نکبت کمتر با تجربه شوم....با تجربه در فریفتن ذهن خودم....با تجربه در دروغ گفتن به دیگران....با تجربه در توجیه حماقت بودن....با تجربه در موجه به نظر آمدن.....می خواهم خود خواسته جسمم را....همه چیزم را به طبیعت بازگردانم و منتظر لحظه ی مجهول ِ اعدام ِ محتوم، نمانم حتی اگر اراده طبیعت از قبل بر این باشد.... ای روسپی یگانه من....ای مرگ.....به من جراتی ده تا هم آغوشی خیالی تو را یک بار....و فقط یک بار در واقعیت تجربه کنم.....و منتظر تجاوز بی هنگامت نباشم....شیرینی عشق بازی با تورا در جوانی حلاوتی دیگر است...به پیریم وامگذار....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8699334516156906972?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8699334516156906972/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8699334516156906972&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8699334516156906972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8699334516156906972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/vertigo.html' title='Vertigo'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5774972794090460270</id><published>2007-09-09T02:30:00.000+03:30</published><updated>2007-09-09T02:53:50.811+03:30</updated><title type='text'>به یک جمجمه</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RuMrDS5qJZI/AAAAAAAAADw/DlTFCJr3lUY/s1600-h/skull_book.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5107973737981552018" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RuMrDS5qJZI/AAAAAAAAADw/DlTFCJr3lUY/s200/skull_book.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پدرت چون گربه ی بالغی&lt;br /&gt;می نالید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و مادرت در اندیشه ی دردِ لذتناکِ پایان بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که از ره گذر خویش&lt;br /&gt;قنداقه ی خالی تو را&lt;br /&gt;می بایست&lt;br /&gt;تا از دلقکی حقیر بینبارد،&lt;br /&gt;و ای بسا به رویای مادرانه ی منگوله یی&lt;br /&gt;که برقبه شب کلاه تو می خواست دوخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری-&lt;br /&gt;و حرکت گاه واره&lt;br /&gt;از اندام نالان پدرت&lt;br /&gt;آغاز شد.&lt;br /&gt;.........................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گورستان پیر&lt;br /&gt;گرسنه بود،&lt;br /&gt;و درختان جوان&lt;br /&gt;کودی میجستند!-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرا همه این است&lt;br /&gt;آری....... ورنه&lt;br /&gt;نوسان مردان و گاه واره ها&lt;br /&gt;به جز بهانه یی&lt;br /&gt;نیست.&lt;br /&gt;..................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون جمجمه ات&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;عریان&lt;br /&gt;بر آن همه تلاش و تکاپوی بی حاصل&lt;br /&gt;فیلسوفانه&lt;br /&gt;لبخند میزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به حماقتی خنده می زند که تو&lt;br /&gt;از وحشت مرگ&lt;br /&gt;بدان تن در دادی :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زیستن&lt;br /&gt;با غلی در پای و&lt;br /&gt;غلاده یی بر گردن.&lt;br /&gt;..................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمین&lt;br /&gt;مرا و تو را و اجداد ما را به بازی گرفته است.&lt;br /&gt;و اکنون&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;به انتظار ِ آن که جاز ِ شلخته ی اسرافیل آغاز شود&lt;br /&gt;هیچ به از نیشخند زدن نیست.&lt;br /&gt;اما من آن گاه نیز بنخواهم جنبید&lt;br /&gt;حتی به گونه ی حلاجان،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا که میان تمامی سازها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرنا را بسی ناخوش دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(شاملو)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5774972794090460270?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5774972794090460270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5774972794090460270&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5774972794090460270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5774972794090460270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/blog-post_09.html' title='به یک جمجمه'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RuMrDS5qJZI/AAAAAAAAADw/DlTFCJr3lUY/s72-c/skull_book.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-6539577010527262691</id><published>2007-09-06T00:51:00.000+03:30</published><updated>2007-09-06T00:56:29.489+03:30</updated><title type='text'>بیهودگی 2</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;این مطلب-همانند مطلب گذشته- در ادامه یک سلسله گفتگو ها و مباحثی با عنوان «لذت بیهودگی» نوشته شده است.متن را برای اینکه در قالب وبلاگ بگنجد، کمی ویرایش کردم. منتظر نظرات شما هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.....بیهودگی یا افسردگی؟&lt;br /&gt;خوب دوستان با کمک شما کم کم داریم گرم میشویم!!فکر میکنم بهتر است موضوع را کمی شفاف تر کنم...البته مرا ببخشایید که بعضا از موضع گیری شخصی در بعضی مسائل طفره میروم و به بحث تئوری میپردازم...بحث دین و مذهب یکی از پیچیده ترین مباحث انسان شناسی و فلسفی است که تا امروز-همانطور که میدانید- دیگاههای بسیار متفاوتی در این باره ارائه شده است...باید بگویم که بنده نظراتم بیشتر تاثیر پذیرفته است از روانکاوی تحلیلی انسان ها(psychoanalysis) و دیدگاه مبتنی بر علم نسبت به آنها .شاید پیشرفت دانش یکی از عواملی است که در غرب باعث شده تا مرثیه «مرگ ایدئولوژی و انقلاب» در چند سال گذشته سر داده شود....علم نوین انسانها را در قالب پوست و گوشت و استخوان و در امتداد سیر تکاملی از موجودات زنده میبیند و من نیز همچنین...و نه چیزی بیشتر از این.البته قبول دارم که تحلیل رفتارها و اندیشه های یک انسان،بسیار کار دشواری است و شاید باور نکنید که برای تغییر یک رفتار و تفکر شخصی،5 سال یکی از مجرب ترین اساتید روانکاوی هفته ای 3 بار جلسات 1 ساعته برگزار میکردند تا موفق به تغییر ریشه ای آن تفکر در آن فرد مشخص شدند.پس تغییر به این راحتی ها هم نیست.گاهی اوقات افکار چنان در ضمیر ناخودآگاه ما جا میگیرند که حتی متوجه آن نمیشویم و یا به قولی بینش(insight)خود را نسبت به افکار و منشا درونی آن از دست میدهیم.پیشرفت علم تاثیرات انکار ناپذیری بر بسیاری از نظرات فیلسوفان و ایدئولوگ ها گذارد و بعضا باعث ابطال اندیشه های غلط گردید.یکی از ساده ترین آنها فهمیدن این نکته است که تمام احساس و امیال و تفکرات ما در مغز کنترل میشود و قلب هیچ تاثیری در آن ندارد!!این قضیه زمانی جالب میشود که بدانیم برای هر یک از احساسات ما ، مرکزی در مغز وجود دارد....حتی برای آنچه ما عشق مینامیم،مرکزی در مغز وجود دارد و همچنین نفرت یا ترس یا لذت...و در صورت مسدود کردن مرکز مورد نظر با داروهای خاص با اثر موقت،آن احساس در فرد مورد نظر به طور مقطعی از بین رفته یا ضعیف میشود....وجود مواد شیمیایی خاص در مغز که هر کدام کار خاصی دارند نیز از نکات جالب است...مثلا با آزمایشات علمی ثابت شده است که وقتی در مغز میزان یک ماده شمیایی خاص پایین بیاید فرد افکار خودکشی به ذهنش خطور میکند و گوشه گیر و گریزان از اجتماع میشود...و به اصطلاح دچار افسردگی(depression)میشود.دقت کنید که هوش او سالم است و غالبا خود فرد از این تغییر درون مغزش آگاه نیست و یا آن را به مکاشفات درونی و فیلسوف بودن خودش نسبت میدهد.حال همین فرد با خوردن مقداری داروی ضد افسردگی و برگشتن مغزش به حالت عادی، دیگر به خودکشی فکر نمیکند و از زندگیش لذت میبرد....پس در واقع او در ابتدا نمیدانست که بیمار است...حال شاید بگویید هر کسی در لحظاتی از زندگی ناراحت،غمگین و افسرده میشود،پس با این حساب آیا همه بیمار روانیند؟!مرز بین یک انسان نرمال و یک بیمار در میزان عملکرد آنها در اجتماع و زندگی شخصیشان است.در واقع زمانی میگوییم کسی بیمار است که عملکرد(function) او در زندگی پایین بیاید.این فرد نیازمند درمان است و جالب است بدانید که افسردگی یکی از آن بیماریهاییست که اغلب بدون درمان بهبود نمی یابد ومکررا عود میکند و فرد را به سمت نابودی سوق میدهد و بار مالی فراوانی به جامعه و خود فرد وارد میکند.پس مهمترین نتیجه گیری ما تاکنون این بود که اغلب کسانی که به افسردگی دچارند نمیدانند که علت واقعی حالاتی را که احساس میکنند چیست.بسیاری از کسانی که خیلی جدی و مصمم خودکشی میکنند،مقاله هیوم در باب خودکشی را نخوانده اند،کافکا را نمیشناسند و آخرین کتابی را هم که خوانده اند قصه های گالیور در 10 سالگی بوده است!این افراد نه سیزیف را میشناسند و نه از سنگ گنده ای که او هرروز حملش میکرد با خبرند....آنها فقط احساس کسالت دارند و فکر خودکشی دائم در ذهنشان میلولد و اغلب دوست ندارند در این باره با کسی حرف بزنند و پز بدهند!! و غالبا با منطق و دلیل و فلسفه هم نمیتوان تغییرشان داد و باید درمان شوند.عده ای هم که به دلایل ناموسی یا مالی یا سیاسی یا حفظ آبرو وشخصیت و به قول معروف برای غرض خاصی خودکشی میکنند و در واقع عمل فعالانه ای را برای رسیدن به هدف خاصی انجام میدهند و مورد نظر بحث ما نیستند.&lt;br /&gt;حال ،این تعداد افرادی که خودکشی میکنند را با دسته احمقها جمع بزنید و از کل موارد خودکشی کم کنید...موارد باقی مانده بسیار بسیار بسیار بسیار کم میشود و به جرات میتوانم بگویم که در جامعه ما انگشت شمارند کسانی که خودکشی کرده اند در دسته بندی های بالا جای ندارند!!قبل از اینکه به دسته باقی مانده بپردازم،بیایید قولی به هم دهیم و آن اینکه هیچ وقت خودمان را یک استثنا فرض نکنیم...ما هم از پوست و گوشت و استخوانیم و قوانین علمی در باره ما هم صادق است!!!&lt;br /&gt;حال چرا باید یک انسان نرمال که مغزش هم سالم است ومشکل حاد وآنچنانی هم ندارد،به فکر خودکشی بیفتد؟چرا باید کسی که در جامعه عملکرد مناسبی دارد و دارای تعامل با سایر اعضای آن جامعه است ودر این میان از بهره هوشی نسبتا بالایی هم برخوردار است و درک مناسبی هم از شرایط پیرامونش دارد،خود را با دست خود و آگاهانه و با نقشه از پیش طراحی شده از بین ببرد؟این مسئله در زبان ریاضی عین این است که بگوییم 2+2 چیزی به غیر از 4 میشود!!!چرا باید کسی بر خلاف یکی از قوی ترین غرایز خود یعنی میل به جاودانگی عمل کند و تصمیم بگیرد که زندگی خود را ناگهانی پایان دهد؟این مسئله شاید یکی از پیچیده ترین مسائلی است که دانش بشری با آن روبرو شده ست.البته باید بگویم که منظور من اوتانازی و یا به عبارتی طرفداران مرگ با شرافت(death with dignity)نیست.منظور من افرادی از همه جهت سالم هستند.جواب این سوال را به بحث بعدی موکول میکنم تا از نظرات شما هم بهره مند شوم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما دین و جامعه بیمار ما....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر جامعه وقتی دگماتیسم دینی بر جامعه حاکم میشود و طبقه حاکم از آن برای حفظ پایه های قدرت استفاده میکند،طبعا هر عملی در جهت مخالفت با ارزشهای اندیشه حاکم صورت گیرد با مقاومت روبرو میشود...این اصلی کلی است و بسیاری نیز به آن اشاره کرده اند...ولی با این اوصاف این همه انقلاب و یا رفورم هایی که در طول تاریخ صورت گرفته است پس چه میشود؟در صورتی که این اصل لا یتغیر بود دیگر نباید رنسانس در اروپا اتفاق می افتاد که پایانی بود بر حدود 14 قرن حکومت کلیسا و دین مداران .وتازه بعد از رنسانس در اروپا دین حذف نشد بلکه پلورالیسم دینی پذیرفته شد.و در این اندیشه های دینی پلورالیستیک، کم کم دین سیاسی و قدرت مدار به کناری رانده شد و سکولاریسم قدرت یافت...در حالی که هنوز هم مردم اروپا همان انجیلی را میخوانند که در سیاه ترین دوران قرون وسطی میخواندند و همانطور که میدانید تعداد آگنوستیک ها و آتئیست ها در اروپا بسیار کم تر از افراد خدا باور است.&lt;br /&gt;یکی از مهم ترین عواملی که اغلب در این گونه بحثها از آن غفلت میشود بحث اقتصادی است که نه مجال آن وجود دارد و نه حال حوصله آن!! همین قدر بگویم که تا ما به معنای واقعی کلمه تحت فشار قرار نگیریم و منابع مالی حکومت نیز در خطر نیفتد،تغییر بسیار سخت اتفاق می افتد.برای درک بیشتر، مطالعه شرایط اقتصادی و فرهنگی و سیاسی اروپا در حول و حوش رنسانس و مقایسه آن با ایران میتواند بسیار راه گشا باشد.(رجوع شود به مطلب شب قطبی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میرسیم به سوالهای خانم ..... در مورد راه حل عملی برای مهار بیهودگی:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولا مراتب قدر دانی و سپاس خود را به جهت اظهار لطف شما ابراز میدارم و امیدوارم بتوانم در آینده نیز از نظرات شما بهره مند شوم.راستش را بخواهید از اینکه یک دختر به مباحث غیر جذاب و خسته کننده ای مثل همین بحث علاقه مند است کمی متعجب شدیم!!!چون معمولا جنس لطیف به مسائل خشن علاقه نشان نمیدهد و شاید به همین دلیل است که در طول تاریخ بشری فیلسوف و اندیشمند(و نه هنرمند) مونثی پیدا نمیشود...و شاید شما بفرمایید که شرایط بد و تبعیض های جنسیتی حاکم بر جوامع باعث این موضوع شده است و حق ما را خورده اند و از این حرفها!!اصولا بعضی ها هم اعتقاد دارند که کار درست را خانمها انجام میدهند و به معنای واقعی به دنبال زندگی کردن هستند و نه دلیل تراشی یرای آن.اصولا وقتی دختر یا پسری نتواند مانند همسالانش به بازی های زندگی وارد شود به دلیل تراشی یرای توجیح این انزوا روی می آورد و آنجاست که فلسفه زاده میشود!!!!و این بیشتر در مورد جنس مرد اتفاق میفتد....با مراجعه به عکس فیلسوفان معروف این موضوع روشن تر میشود!!!&lt;br /&gt;تا اینجا مزاح بود و امیدوارم بر ما ببخشایید!!&lt;br /&gt;با شما در مورد مزمن بودن احساس پوچی موافقم ...و درکتان میکنم...به خصوص که در جامعه ما ظلم مضاعفی به زنان تحمیل میشود و شرایط تنفس برای زنان دگر اندیش سخت تر است...و بعضی وقتها فرد احساس میکند که در تار عنکبوتی افتاده است که تقلا بی فایده به نظر میرسد و پوچی درد بی درمان جلوه میکند...اما باید دید که شما این پوچی را به چه اطلاق میکنید؟تحت تاثیر چه عواملی ایجاد شده و آیا قابل تغییرند یا نه؟بعضا یک دوره درمان با «نورتریپتیلین» بهتر از هر فلسفه ای عمل میکند...برای شروع میتوان لیستی تهیه کرد و در آن عواملی که در زندگیتان باعث ایجاد یاس و پوچی میشوند را قرار داد....ببینید واقعا از چه چیزهایی ناراحت و مایوس میشوید و چه اتفاقاتی رخ داده یا میدهد که شما را بیشتر از همه در تعلیق نگه میدارد.و در ادامه خواسته های خودتان و ایده آل ذهنیتان را بنویسد...از چه چیزهایی لذت میبرید و چه شرایطی در شما احساس خوشایند ایجاد میکنند... بچگانه به نظر میرسد ولی باور کنید که بسیار موثر است... بعضی از ما تا آخر عمرمان هم نمی فهمیم که چه میخواهیم و از چه چیز لذت میبریم....یا با خودمان روراست نیستیم و از اینکه بگوییم که مثلا از فلان چیز یا کار خوشمان می آید خجالت می کشیم و میترسیم و یا اصلا به این موضوع فکر نمیکنیم و طبعا وقتی در جهت رسیدن به لذت های ذهنی خاص خودمان گام بر نمی داریم احساس رضایت نمیکنیم و به اصطلاح پوچ گرا میشویم...&lt;br /&gt;بعد از تهیه این لیست و مکتوب کردن آن متوجه خیلی چیزها خواهید شد... موکدا توصیه میکنم که در ابتدا این لیست را به هیچ کس نشان ندهید و عجله هم نکنید و تمام شرایط را مهیا کنید تا بتوانید با خودتان رو راست باشید.به عقیده من نسخه هیچ کس برای درمان و رهایی از پوچی با کس دیگر یکسان نیست...و در واقع بیشترین کمک را خود فرد می تواند انجام دهد....اگر علاقه مند باشید در آینده در این باره بیشتر بحث میکنیم.&lt;br /&gt;البته این را هم بگویم که من نیز مثل بسیاری از شما با همین مسائل دست و پنجه نرم میکنم و شاید حتی ضعیف تر هم باشم....امیدوارم این گفت وگوها برای همه ما مفید باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بعد.....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-6539577010527262691?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/6539577010527262691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=6539577010527262691&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6539577010527262691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6539577010527262691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/2.html' title='بیهودگی 2'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7628149339962669723</id><published>2007-09-01T13:05:00.000+03:30</published><updated>2007-09-01T13:08:07.096+03:30</updated><title type='text'>بیهودگی</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;این مطلب را در ادامه یک سلسله مباحثی با عنوان «لذت بیهودگی» با یکی از دوستان و در مقام پاسخ نوشته ام.فکر کردم بی مناسبت با حال و هوای حاکم بر اینجا هم نیست البته با کمی ویرایش.البته قول میدهم که در ادامه بیشتر به مسائل مطرح شده در نظرات بپردازم...امیدوارم دوستان نیز بر ما منت نهاده و ما را در ادامه یاری کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;".........و اما اصل قضیه: در جامعه کنونی ما هیچ چیز سر جای خودش نیست...شاعرش حرف سیاسی میزند...سیاست مدارش ک.شعر میگوید...بیماران برای افراد سالم نسخه میپیچند...خلاصه همه چیز قاراشمیش است...ما بدون آنکه از مدرنیته عبور کنیم دردهای پسامدرن گرفته ایم...نسل جوان و نئو اینتلکتوال نمای ما بدون آنکه آثار فیلسوفان و اندیشمندان مدرنیته را مطالعه کنند...عاشق نیچه و میشل فوکو شده اند...کتاب چنین گفت زرتشت به چاپ بیست و پنجم میرسد...اما هگل ناشناخته باقی میماند....و این تازه حکایت تحصیل کرده ها و روشن فکرهای ماست...جوجه فوکولی های ولگرد موجود در خیابان های واقعی یا مجازی که جای خود دارند...آنهایی که روزشان تا لنگ ظهر در خواب میگذرد ....فیلم فارسی های هالیوود تفریحشان است و از اندازه لنگ و پاچه پاریس هیلتون و تام کروز با خبرند، حتی روی شرتشان هم عکس چگوارا دارند و محض خالی نبودن عریضه سری کتابهای کافکا و کامو وهدایت را هم خریده اند!!!این افراد به محض میل نمودن یک شکست عشقولانه سریعا جو دپرسیون برشان میدارد و در یک آن به پوچی دنیا واقف میشوند و وتاره آن موقع است که به فکر مسکن میفتند و به سراغ قفسه داروهای مادربزرگشان میروند و دو عدد آسپیرین با طمع شکلات میخورند وحالشان خوب میشود و عشق رجعت پیدا میکند ودستگاه تناسلی به کار میفتد....خلاصه برای آنها بیهودگی یعنی نداشتن دوست دختر و یا دوست پسر یا به قول خودشان پارتنر...!آنها برای خود زندگی فانتزی ساخته اند و در آن دنیای فانتزی میلولند و کیف میکنند و پوچ میشوند و پر میشوند کر کر میخندند....و "برای یک رابطه ده دقیقه با یک فاحشه فانتزی دیگر ،حتی پدر و مادر خود را انکار میکنند"(کامو)آخرین بار دو ماه پیش روز نامه خریده اند آنهم برای نیازمندیهایش! خودکشی یا بهتر بگویم ژست خودکشی برای آنها یک نوع ساختار شکنی به حساب میاید که یعنی ما ته روشن فکری هستیم و دیگر هیچ! و در این رابطه به فریدون فروغی و محسن چاوشی روی میاورند و البته در خفا جلال همتی هم گوش میکنند و اشعار وزین عباس قادری و جوات یثاری و نوع لطیفش- مریم حیدر زاده- را از حفظند!برای آنها خودکشی یک وسیله برای جلب توجه است...یعنی آی مردم...به من نگاه کنید...من خیلی خوبم ...منو دوست داشته باشید...نگذارید از دستتان بروم!اغلب آنها جر بزه انجام خودکشی ندارند و فقط لاف آبادانی میزنند...اگر خیلی هم جرات به خرج دهند با چند تا قرص آسپیرین یا ویتامین ث سر وته قضیه را هم میاورند...و مدتی پدر و مادر قربا ن صدقه شان میروند و دوچرخه مورد علاقه شان را میخرند ویا به ازدواجشان با پسر همسایه رضایت میدهند and they lived happily after !!به همه دوستان اعلام میکنم که حتی 100 تا قرص دیازپام-خطرناکترین قرصی که اکثرتان میشناسید-به مرگ ختم نمیشود...!!ولی خوب این را که پدر مادرتان نمیداند!!پس خیالتان راحت!عده ای هم در این بین هستند که هنگام نمایش خودکشی الکی الکی در اثر اشتباه واقعا به درک واصل میشوند واین دیگر خنده دار تر از همه است!!! حتما همه تان شنیده اید که بسیاری از افرادی که خودکشی میکنند سریعا به گوه خوردن میفتند...شما شنیده اید و من بارها و بارها دیده ام....التماس آدمی برای زنده ماندن بسیار مسخره مینماید وقتی چند ساعت قبلش با هزار برهان و دلیل قانع نمیشد.....عده ای هم در اثر یک تصمیم آنی کاری میکنند که دیگر برگشتی ندارد...مثل کسی که در اثر یک دعوای خانوادگی ناگهان خود را از پنجره بیرون میاندازد....این افراد اگر در این مقطع بحرانی کنترل شوند، عمرا بعدا بتوان آنها را راضی کرد که خود را بکشند!!!البته قبول دارم هستند افرادی که خودکشی میکنند و در هیچ کدام از دسته های بالا جای نمیگیرند...ولی تعدادشان بسیار بسیار بسیار کمتر از دسته احمقهاست!!!در همین دسته محدود عده ای بیماری روانی دارند و در صورت درمان دارویی خوب میشوند و دیگر فکر خودکشی به سرشان نمیزند....در مورد یک عده هم فعلا سکوت میکنم تا به وقتش...&lt;br /&gt;و اما اندر احوالات بیهودگی!!!اصولا حکما میفرمایند!بیهودگی مال بیکاراست!!پر بیراه هم نگفته اند...کسی که دائما مشغول کار است دیگر وقت بیهوده ندارد که به بیهودگی فکر کند!!البته در اینجا بحث معروف مرغ و تخم مرغ مطرح میشود که آیا بیکاری باعث بیهودگی میشود ویا افرادی که به بیهودگی رسیده اند نمیتوانند درست کار کنند و بیکار میشوند!!تا حدی مزاح کردم ولی رنگ و بوی واقعیت هم داشت...بعضی ها از بیهودگی هم به عنوان افه استفاده میکنند و فکر میکنند هرچه بیهوده تر ،روشن فکرتر وآوانگارد تر!!برای همین گفتم که در کشور ما هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه چیز به غلط به کار برده میشود و ملت غیور و شهید پرور ایران هم در این نمایش مسخره شرکت میکند!!حتی در خواندن آثار نویسندگان و فیلسوفان بزرگ غربی، باید این نکته گوشه ذهنمان باشد که آنها چه مراحلی را در جامعه خودشان طی کرده اند و به چه رسیده اند ودر چه شرایطی به آن درک رسیده اند...که البته به نظر این حقیر رسیدن ما به دیدگاهی که نویسنده از منظر آن نوشته نا ممکن به نظر میرسد...حال شما میتوانید بگویید من با نقد هرمنوتیک فقط و فقط متن را ارزیابی میکنم و من هم در جواب فقط لبخند میزنم!!! بگذریم.&lt;br /&gt;بیهودگی ما بیشتر از آنکه علت باشد، معلول است...معلول جامعه بیمار ما و فرهنگ غلط رایج در آن ، معلول ذهن بیمار خودمان...شاید بسیاری که ادعای بیهودگی دارند اگر در شرایط مساعدی قرار گیرند از تک تک لحظه های زندگیشان لذت ببرند...و هرگز به بیهودگی نرسند....و "سیزیف" ذهنشان جانی دوباره بگیرد.حال این شرایط مساعد میتواند رفاه اقتصادی یا محیط باز فرهنگی-سیاسی و یا داشتن یک کار مورد علاقه باشد...در واقع لوب فرونتال مغز ما با اطلاعاتی که از حوادث و شرایط اطراف میگیرد، به استنتاج میپردازد ولا غیر.حال شاید کسی بگویدکه امکان فراهم ساختن این شرایط برایش مهیا نیست....در جواب باید بگویم که این بیشتر پاک کردن صورت مسئله است...و در واقع نوعی فرافکنی(projection) و دلیل تراشی(rationalization) است...مکانیسم دفاعی که مغز ما برای فرار از تلاش بیشتر و مواجهه با واقعیت به کار میگیرد....تقریبا هر کسی میتواند به لذت های هرچند کوچک دست یابد....البته این را هم بگویم که این مسئله در کنار لذت های ثابتی همچون خوردن و خوابیدن مطرح میشوند...&lt;br /&gt;این صحبتها در مورد اکثریت انسانهاست و چون بنده به هیچ وجه مطلق گرا نیستم طبعا جا برای افرادی هر چند کم تعداد که در گروههای بالا طبقه بندی نمیشوند باز میگذارم و بحث را به آینده و با توجه به باز خورد صحبت ها موکول میکنم....&lt;br /&gt;شرمنده ایم از دراز بودن روده کوچکمان!!!"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7628149339962669723?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7628149339962669723/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7628149339962669723&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7628149339962669723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7628149339962669723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/09/blog-post_01.html' title='بیهودگی'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-6313155003447864235</id><published>2007-08-26T23:09:00.001+03:30</published><updated>2007-08-26T23:18:32.807+03:30</updated><title type='text'>Dementia....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میخواهم بگویم که.... میخواهم بگویم که..... میخواهم بگویم که.... میخواهم بگویم که&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میخواهم بگویم که.... میخواهم بگویم که..... میخواهم بگویم که&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میخواهم بگویم که.... میخواهم بگویم که&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میخواهم بگویم که&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;میخواهم.... میخواهم.... می....خوا.....هم...........................&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-6313155003447864235?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/6313155003447864235/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=6313155003447864235&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6313155003447864235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/6313155003447864235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/08/dementia.html' title='Dementia....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1893709171504620046</id><published>2007-08-18T11:59:00.000+03:30</published><updated>2007-08-18T14:02:25.017+03:30</updated><title type='text'>L.O.V.E.R.M.A.N.....</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Rsa-yS5qJXI/AAAAAAAAADg/jhMOIPgfzSI/s1600-h/loverman.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5099973399320077682" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Rsa-yS5qJXI/AAAAAAAAADg/jhMOIPgfzSI/s400/loverman.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;L is for LOVE, baby&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;O is for ONLY you that I do&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;V is for loving VIRTUALLY EVERYTHING that you are&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;E is for loving almost EVERYTHING that you do&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;R is for RAPE me&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;M is for MURDER me&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;A is for ANSWERING all of my prayers&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;N is for KNOWING your loverman's going tobe the answer to all of yours&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;..................&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;I'll say it again&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;L is for LOVE, baby&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;O is for O yes I do&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;V is for VIRTUE, so I ain't gonna hurt you&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;E is for EVEN if you want me to&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;R is for RENDER unto me, baby&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;M is for that which is MINEA is for ANY old how, darling&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;And N is for ANY old time.....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;(orginated from "Nick Cave", re-played by METALLICA later)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1893709171504620046?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1893709171504620046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1893709171504620046&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1893709171504620046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1893709171504620046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/08/loverman.html' title='L.O.V.E.R.M.A.N.....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Rsa-yS5qJXI/AAAAAAAAADg/jhMOIPgfzSI/s72-c/loverman.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4907475790616254938</id><published>2007-08-12T11:22:00.000+03:30</published><updated>2007-08-12T11:50:19.763+03:30</updated><title type='text'>Sailing away....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;قايقران&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;بي اعتنا به سوراخ كف قايق&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;به سمت افق پارو مي زد....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ملوانان، قايقي خالي پيدا كردند كه هنوز آب نصفش را هم پر نكرده بود....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4907475790616254938?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4907475790616254938/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4907475790616254938&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4907475790616254938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4907475790616254938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/08/sailing-away.html' title='Sailing away....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4821637945028071453</id><published>2007-08-07T01:24:00.000+03:30</published><updated>2007-08-07T01:46:30.779+03:30</updated><title type='text'>about universal execution....</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RredmsoxxXI/AAAAAAAAADY/srsKLej3gNc/s1600-h/execution.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5095714791535789426" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RredmsoxxXI/AAAAAAAAADY/srsKLej3gNc/s320/execution.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;همه ما از لحظه ی تولد محکوم به اعدامیم.... در واقع پدر و ما در در دادگاه هم آغوشیشان رای به اعدام ما میدهند، دادگاه ناعادلانه ای که متهم حق حرف زدن و دفاع ندارد و خانواده همچون زندانبانانی مهربان، محکوم به اعدامشان را پروار میکنند برای اجرای حکم. فرق بین یک محکوم به اعدام و ما چیست؟ یک محکوم به اعدام زمان دقیق مرگش تعیین شده و از آن خبر دارد وتنها فرق ما با او این است که ما زمان دقیق مرگمان را نمیدانیم. بخششی در کار نیست و همه اعدام خواهند شد و عدم ، همه ی ما را خواهد بلعید. مامور اعدام به سراغ همه خواهد رفت... حال این مامور میتواند جلاد باشد یا خود فرد ویا اراده ی طبیعت.گریزی از این محکومیت نیست... چه تسلیم شوی و خودکشی کنی و چه مبارزه کنی و در اثر زخمهای مبارزه با حریف نابرابرت، به تدریج بمیری. در الفبای زندگی همه به حرف پایانی خواهیم رسید. کارخانه طبیعت کاری با احساسات شما ندارد... کاری ندارد که شما پیامبر بودید یا زنا زاده .... او با ماده ی اولیه ی شما کار دارد ... او این ملکولها را که به شما قرض داده به طور حتم پس خواهد گرفت.... او محصولات از کار افتاده ی خود را فرآوری میکند و با استفاده از همان ملکولها وهمان ماده ،محصولات نو میسازد...و در این بین اصلاحشان هم میکند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما در زندانی به بزرگی دنیا هستیم و خارج از آن وجود ندارد.... بیرون آن عدم است...ما حتی ملکولی از آن خودمان نیست و نمیتوانیم مالکش باشیم...وقتی دوران اسارتت تمام شود دیگر وجود نداری تا از آزادیت لذت ببری! ما حتی نمیتوانیم با خودکشی به خود خاتمه دهیم....چون طبیعت دوباره از تک تک ذره های ما برای ساخت موجودات جدید استفاده خواهد کرد.... طبیعت به افرادی که خودکشی میکنند به چشم محصولات معیوبی نگاه میکند که باید دوباره ساختشان.....! اراده خودکشی به هیچ وجه اراده ای مستقل نیست.... بلکه در راستای اراده ی طبیعت برای حذف محصولات خراب و بازیابی ماده ی خام آنهاست..... غم انگیز است نه؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه گیری اخلاقی: لعنت به قانون بقای ماده و انرژی!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4821637945028071453?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4821637945028071453/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4821637945028071453&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4821637945028071453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4821637945028071453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/08/about-universal-execution.html' title='about universal execution....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RredmsoxxXI/AAAAAAAAADY/srsKLej3gNc/s72-c/execution.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1660991192698645188</id><published>2007-07-27T00:12:00.000+03:30</published><updated>2007-07-27T00:36:37.334+03:30</updated><title type='text'>بیگانه</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;br/&gt;بیگانه را به خلوتت راه نده&lt;br/&gt;او به قصد غارت آمده است.....&lt;br/&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1660991192698645188?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1660991192698645188/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1660991192698645188&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1660991192698645188'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1660991192698645188'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/07/blog-post_27.html' title='بیگانه'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7553723627510196205</id><published>2007-07-14T03:11:00.000+03:30</published><updated>2007-07-14T03:52:25.652+03:30</updated><title type='text'>داد</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RpgW7yLFguI/AAAAAAAAADQ/aA5d2PUboyg/s1600-h/Shout.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5086840995451339490" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RpgW7yLFguI/AAAAAAAAADQ/aA5d2PUboyg/s320/Shout.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پسرِ همسایه ی دیوار به دیوار ما هر شب داد میزد.... من از خواب میپریدم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پسر داد میزد....من داد میزدم"بذار بخوابم"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پسر داد میزد ..... من نعره میزدم " خفه شو "&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پسر داد میزد و من فحش میدادم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پسر داد میزد وداد میزد وداد میزد........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;و یک روز دیگر داد نزد... سرطان استخوان داشت ودادش از درد بود........و مُرد....!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;بعد از آن ،پسر همسایه ی دیوار به دیوار ما داد میزد.......و من از خواب میپریدم واو دیگر داد نمیزد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;وقتی میخوابیدم باز داد میزد و باز من میپریدم و با صدای بلند داد میزدم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پدر و مادرم منو بردن دکتر...چند قلم دارو نوشت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خیلی خوب بود...پسر همسایه ی دیوار به دیوار ما دیگه داد نمیزد...من هم دیگه از خواب نمی پریدم....!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7553723627510196205?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7553723627510196205/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7553723627510196205&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7553723627510196205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7553723627510196205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/07/blog-post_14.html' title='داد'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RpgW7yLFguI/AAAAAAAAADQ/aA5d2PUboyg/s72-c/Shout.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4687467871453051769</id><published>2007-07-12T19:23:00.000+03:30</published><updated>2007-07-12T21:04:38.775+03:30</updated><title type='text'>عشق همیشه در مراجعه است</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;عشق اول فقط یه خاطره است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;عشق بعدی هماره فاجعه است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;عشق همیشه در مراجعه است....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;( م. نامجو )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;برای دانلود حجم فایل رو کم کردم کمتر از 1مگابایت شده.....توصیه اکید به گوش کردن...!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt; &lt;a href="http://www.sharemation.com/xythoswfs/webui/_xy-4354012_files?stk=609C70D1BF7AB55" target="_NEW"&gt;http://www.sharemation.com/xythoswfs/webui/_xy-4354012_files&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.sharemation.com/xythoswfs/webui/_xy-4354012_files?stk=D6A0E04A0DF9125" target="_NEW"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4687467871453051769?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4687467871453051769/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4687467871453051769&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4687467871453051769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4687467871453051769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/07/blog-post_12.html' title='عشق همیشه در مراجعه است'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8333275501587192997</id><published>2007-07-03T15:13:00.000+03:30</published><updated>2007-07-03T15:32:27.904+03:30</updated><title type='text'>غیرت</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Roo6uBUhIzI/AAAAAAAAADI/5S7PT81RlVE/s1600-h/SpermFloor_sized.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5082939691743912754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Roo6uBUhIzI/AAAAAAAAADI/5S7PT81RlVE/s320/SpermFloor_sized.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Roo3qBUhIyI/AAAAAAAAADA/pJhvpAdNZ9U/s1600-h/SpermFloor_sized.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Roo3qBUhIyI/AAAAAAAAADA/pJhvpAdNZ9U/s1600-h/SpermFloor_sized.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;از تار پود غیرتم، دستمال توالتی بباف....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;تا پاک کنم از روزگار،&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نیم فرزندانِ دم دارم را...... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8333275501587192997?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8333275501587192997/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8333275501587192997&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8333275501587192997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8333275501587192997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='غیرت'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Roo6uBUhIzI/AAAAAAAAADI/5S7PT81RlVE/s72-c/SpermFloor_sized.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1141017045530655599</id><published>2007-06-18T20:58:00.000+03:30</published><updated>2007-06-18T21:30:23.084+03:30</updated><title type='text'>سگ دلقک</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RnbICr56ILI/AAAAAAAAAC4/rPI3XIu456A/s1600-h/Clown%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5077465578377715890" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RnbICr56ILI/AAAAAAAAAC4/rPI3XIu456A/s320/Clown%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مکان: ناکجا، زمان: زیر صفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"چرا ناله میکنی؟ چرا نگرانی....؟ چرا حرف نمیزنی....؟ حرف بزن....اتفاقی افتاده...؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مکان : خارجی ،حیاط دانشکده، زمان : معلق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه ساعتی از امتحانمون میگذره و مثل همیشه دچار سندرم post exam هستم! یه جور احساس ول شدن تو فضای بعد از امتحان... انگار که یکی از گوشه ی لباست بگیره و عین یه حیوون نجس، با یه اردنگ بزنه تو ما تحتت و پرتت کنه بیرون.... روی نیمکت دانشکده نشستم...آشناها و هم کلاسیها رفتن...دیگه توی این دانشکده کوفتی کسی نمیشناستم....لم میدم و سیگار دود میکنم و افسار چشمامو ول میدم تو فضا!!یه دسته دختر و پسر مدتیه روبه روی من،اونور دانشکده دارن میگن و میخندن....احتمالا ورودیای خیلی جدیدا...! از اون چس ترما....!!یکیشون چشمامو هر از چند گاهی جذب میکنه.... یه کم با فاصله ازشون نشسته.... خوشگله....با عینک دودی.... ولی تنها نشسته!!!هر از چند گاهی ارتباط چشمام با مغزم قطع میشه و میرم تو عالمه خودم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جور فکر و خیال به ذهنم میاد.... میخوام بیخیال فکر کردن بشم... جدی میگم! فایده نداره... نتیجه هم که نمیگیری... چه تو فردیت و چه تو جمعیت... خودکشی هم که منتفیه... ! میخوای به هیچی برسی که چی بشه..؟ دلم واسه خنده های احمقانه ی خودم تنگ شده... دلم واسه روزای زرد و صورتی زندگیم تنگ شده...دلم میخواد دوباره مثل گذشته بعد از دانشگاه دست یه دختر رو فشار بدم و برم کافی شاپ و قهوه بخورم... اون از لاک ناخنش حرف بزنه ومن ته دلم نخندم.... قلمبه سلمبه حرف نزنم.... و و ظیفه ی خودم رو به عنوان یه همراه خوب ادا کنم.... دلم میخواد دوستش داشته باشم... دلم میخواد هیجان زده بشم... دلم میخواد مثل خر بزنم زیر آواز ....!! دلم میخواد دیگه جلوی دکه های روزنامه فروشی وای نسّم... و دو ساعت به تیترای مزخرف چشم ندوزم... دلم میخواد برم پارک، بستنی بخورم، پاپکورن بخورم....دخترا رو دید بزنم...دلم میخواد اندی گوش کنم و رقص یاد بگیرم و برقصم... دلم میخواد..........&lt;br /&gt;من یه آدم معمولیم.... پس چرا نباید مثل یه آدم نرمال زندگی کنم...؟! تو رو خدا دوباره شروع نکن...میدونم میخوای بگی جامعه و حکومت و کوفت و زهرمار ایراد داره.... یه چند لحظه خفه شو لطفا... بذار حرفمو بزنم... چرا باید یه آدم معمولی نقش یه آدم دیگه رو بازی کنه....؟ چرا نمیگی دلت واسه چیزایی که مسخره شون میکنی ، لک زده...؟از کی میترسی؟ از خودت...؟ از چیزی که واسه خودت ساختی...؟چرا نمی خوای قبول کنی تو هم یه حیوونی که در امتداد سیر تکاملیه جانوران قرار داری و تو خیلی از چیزا هم فرقی باهاشون نداری؟ میترسی غرورت بشکنه؟ باور کن خوردن و خوابیدنو بازی کردن تو طبیعت مسخره نیست .... جفت گیری هم همینطور...! چرا فکر میکنی همه باید کامو بخونن... سارتر بخونن.... سیاست بدونن... چرا فکر میکنی اگه کسی اینارو نشناسه احمقه؟! چرا فکر میکنی اینا افتخاره....؟ چرا به دختر و پسرایی که به خودشون میرسن و تو حیاط دانشکده میگن و میخندن با تحقیر نگاه میکنی...؟ شاید خودت خنده دارتر و تحقیر آمیزتر شدی..؟ شاید اگه روانکاوی بشی تازه بفهمی که تو هم دوست داری اونطوری باشی... اصلا روانکاوی لازم نیست...خودت میدونی که بعضی وقتا – مثل الان – حسرتشونو میخوری.... چرا مثل عقده ای ها فکر میکنی....؟ مگه اونا جاتو تنگ کردن...؟ مگه دم از دموکراسی نمیزنی؟ مگه نمیگی هرکی حق داره هر جوری خواست زندگی کنه؟ مشکل اینه که تو به حرفایی که میزنی اعتقاد نداری... مشکل همین نگاه امثال توئه...&lt;br /&gt;خوب بابا حالا!!! بسه دیگه...!چقدر وِر میزنی .... چرا هی داری به من میرینی...به این منی که 6 سال طول کشید تا از اون علایق بچگونه جدا شه... خوب فکر میکنی اگه همچنان با دوست دخترم کافی شاپ میرفتیم چه اتفاقی میافتاد؟ چه معجزه ای رخ میداد.... هیچ فرقی نمیکرد..... الان لااقل با کسایی که اونور دانشکده نشستن فرق دارم... لاقل 4 تا کتاب بیشتر خوندم... یه چیزایی حالیمه.... لااقل دغدغه ی فکریم مارک لباس یا ژل مو نیست...&lt;br /&gt;خوب بابا یه جاهایی از ذهنم بهشون میخنده... من نمیخوام وقتمو با هر کسی تلف کنم... وقتی فاز نمیده یعنی فاز نمیده دیگه! دنبال هم صحبتی هستم که یه کم شبیهم باشه... بفهمه... یا حداقل این چیزا واسش مهم باشه... برام مهم نیست خوشگل باشه یا معمولی....دیگه سن ما گذشته رفیق....!من دنبال آدمش میگردم....اگه هم پیداش کنم حتما دنبالش میرم........مثل همینی که الان روبرو نشسته و داره با گوشیش ور میره....&lt;br /&gt;نمی دونم چی باعث شد که ارتباط بین چشمام با مغزم دوباره برقرار شه....از جاش پا شد (کم کم وقت رفتن منم هست)راه افتاد...(قد و هیکلشم بد نیست...!)داشت میومد به سمتی که من نشستم... نگامو ازش دزدیدم...( چه خوب میشد بیاد سمتت و با هم برید یه گپی بزنید...!)صدای قدمهاشو نمیشنیدم ولی سایه اش داشت بزرگتر میشد...بزرگتر....(نکنه داره میاد سمت من..؟! باز توهم گرفتی بچه!!) باز بزرگتر شد...( احمق جان میخواد از کنارت رد شه ... چون مثل لاتا سر گذر ایستادی...!!)الان دیگه میتونستم کفشاشو ببینم...(باور کن یه خبری هست!!!) ایستاده بود جلوم...(وای خدایا نکنه آبروریزی راه بندازه بگه چرا به من نگاه کردی پسره ی هیز!!)&lt;br /&gt;آبدهنمو قورت دادم... و با تعجب نگاش کردم....عینک مشکیشو برداشت.... و گفت...( و کاش حرف نمیزد....) و گفت....( کاش نمیگفت...کاش به من رحم میکرد.... ) و گفت........:&lt;br /&gt;سلام.... آ آ ...آقای .ر.؟( چرا چشش اینطوریه؟ چرا اینقدر استرس داره که زبونش بند اومده....منو از کجا میشناسه؟)&lt;br /&gt;- بله بفرمایید؟(ای ول به خودم ...!عجب بفرماییدِ با اعتماد به نفسی گفتم!!)&lt;br /&gt;- ...مَ مَ ..مَ معذرت میخ خ خ خام میتون ن ن ن نم چند لَ لَ لَ لح لح لحظه باها ها ها تون حرف بِ بِ بِ بزنم بزنم....بزنم؟.......(منم میخوام بِ بِ بِ بِ بزنم زیر خنده!!!میخوام دستامو بذارم رو دلمو ریسه برم!!اخه این چرا اینطوری حرف میزنه؟! حالا لکنتشو ول کن! لبشو بچسب !!! یه ورش تا بنا گوشش میره ... یه ورشم از جاش تکون نمیخوره!! چشم سمت چپش هم یه وری میپره!! موقع پلک زدن هم پلک چپش کامل بسته نمیشه....اصلا سمت چپ صورتش تعطیله....البته فقط موقعی که حرف میزنه....حرف نزن ....حَ حَ حَ ر ف نزن....!)&lt;br /&gt;- خواهش میکنم... بفرمایید( ایندفعه بفرمایید یه کم دوستانه تره... ترحم انگیزتره...جوجولو! حالا میفهمم چرا عینک دودی میزنی... چرا با وجود قد و قیافه ی خوبت تنها نشسته بودی!!حیوونی...! عصب هفتم مغزیت اشکال داره...عضلات یه سمت صورتت فلج شده...ولی دیگه چرا لکنت گرفتی...؟ اصلا case ِ خوبیه واسه معرفی شدن تو بخش نورولوژی...!ولی کافی شاپ...نه ! هرگز!)&lt;br /&gt;- مَ...م...مَ...(معععععععع !مثل بز!)من شماااا ا رو تو ج...ج...(جلق بزن مجید....) جلسه ی بحث حِ حِ حجاب دیدم....(خوب شد اونجا حرف نزدی...چون وقت کل جلسه رو با این حرف زدنت میگرفتی دختره ی ابله!)شُ ..شُ شما اون ن ن ج ج جا (جا کش شدی مجید...خیلی جاکش شدی)گفتی ی ی د که حِ حِ حجا جا جا( جا کش شد ی مجید...)حجاب یه یه یه یه جزئی از کلللللله..... با اااا ید رررررو کُ کل بحث کرد...بع بع بع (خیلی گوسفندی مجید...)بعد به جزء رِ رِ رِ رسید......&lt;br /&gt;ادامه نداد...(خجالت نکش ....بگو....بگو که الان دوست داری بیشتر بخندی.... خدایی قیافه اش خنده داره... خجالت نکشو بگو که حوصله نداری با یه چپ و چول بحث کنی...اگه لکنت نداشت و سالم بود 3 ساعت واسش تلمذ میکردی....بگو که کار داری و همین الان میخواستی بری...بگو و برو...برو و بخند.....بخند وبمیر.....راستی! یادت میاد گفتی واست فکر مهمه...؟! من که یادم نمیاد!!! خفه شو مجید....تو رو خدا خفه شو هیچی نگو.... هر چیزی از اون دهن کثافتت بیرون بیاد دروغه....پس حرف نزن....به چشماش نگاه کن.... به چشماش که یکی داره به تو نگاه میکنه و یکی داره آلبالو گیلاس میچینه.... عین یه دلقک... شاید اگه تلاش کنی تو هم بتونی اداشو در بیاری... به قیافه ی مسخرش نگاه کن که داره زور میزنه که صورتش متقارن جلوه کنه.... تا تو بهش نخندی... که تو جوابشو بدی...نمیخنده....چون صورتش به گه کشیده میشه...گریه هم نمیکنه...چون باز صورتش خنده دار میشه.... بدون حالت و ساکت بهترین قیافشه.... پس خفه شو مجید....خفه شو و هیچی نگو....)&lt;br /&gt;چند ثانیه سکوت میشه.....داریم به هم نگاه میکنیم.....منتظرم حرفشو ادامه بده...ولی انگار زرنگ تر از منه و اول جواب سوال نگاهمو میده......&lt;br /&gt;- م....ن من(بنال بابا دیگه....) من اِ اِ اِ اِ م اس .....دا دار رم.....(آخی!نازی! ام اس داری؟! به تخمم که ام اس داری... حالا از کی فهمیدی... اصلا راست میگی یا داری جلب توجه میکنی..؟! میدونی من از این "بیماران خاص" متنفرم؟! کل این آدما مگه چقدرن...؟ چند نفرن؟! یک در صد هم نیستن ولی 90 درصد بودجه درمانی رو میبلعن.... اونوقت میلیونها بچه تو این کشور بهداشت مناسب ندارن... از سوءتغذیه میمیرن....از وبا میمیرن... از بی دارویی میمیرن....چون پول خریدشو ندارن.....شما حق اونارو میخورید... تو هم همینطور.... تو هم به اندازه ی من مسخره ای ... خود خواهی....دل من به حال امثال تو نمیسوزه........خیلی پستی .....خیلی رذلی مجید....&lt;br /&gt;این دختره ی هرزه باز داره منو نگاه میکنه..........)&lt;br /&gt;- گِ گِ گِریه میکنید آ آ آقای .ر. ....؟!!!!&lt;br /&gt;(من؟! نه بابا ! من دارم میخندم...به تو....به خودم....به همه...من دارم قهقهه میزنم....من دارم فحش میدم....من دارم به مرکز حمایت از شما که تو خیابان وصاله لعنت میفرستم....) دستامو جلوی صورتم میگیرم...صورتم خیس شده.... ( باور کن که این اشکا ،گریه نیست ....خنده است...فحشه... لودگیه.... عصبانیته.....همه چیز هست به غیر از گریه....) دستام جلوی صورتمه و لال شدم.... نمی دونم چقدر گذشت ولی وقتی دستامو از جلوی صورتم بر داشتم دیدم رفته....صدای پاشو نشنیدم....راستی اسمش چی بود.....؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مکان : خیابان ، زمان : معلق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو خیابون تند تند راه میرم.... چشمام تاره.... رو شیشه ی عینکم شوره بسته.... زمینو نگاه میکنم تا بهم نخندن.... تا منم بهشون نخندم....ولی من میخندم....گریه میکنم....مسخره میکنم...فحش میدم....عر میکشم....پارس میکنم....پارس میکنم.....عین یه دلقک.... عین یه سگ دلقک.... عین یه سگ....عین یه کمتر از سگ.... دیگه دارم میدوم تا زودتر به خونه برسم.... دو تا قرص بخورم و بگیرم تا فردا صبح بخوابم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مکان : خانه ای در طبقه ی اول جهنم، زمان : ثابت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک 40 ساعته که نخوابیدم... دارم مینویسم تا خوابم ببره ....&lt;br /&gt;تموم شد من خوابیدم......!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"مجید...مادر! چرا تو خواب داری ناله میکنی.....؟ اتفاقی افتاده؟ طوری شده؟ تب داری....؟ پاشو مادر! پاشو برو رو تختت بخواب که سر و صدات نمیذاره بخوابم!!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(خلاصه ی داستان: بعد امتحان با یه دختری حرف زدم که ام.اس داشت.... یه خورده حالم بد شد....همین!)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1141017045530655599?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1141017045530655599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1141017045530655599&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1141017045530655599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1141017045530655599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/06/blog-post_18.html' title='سگ دلقک'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RnbICr56ILI/AAAAAAAAAC4/rPI3XIu456A/s72-c/Clown%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5430675368978209976</id><published>2007-06-14T01:02:00.000+03:30</published><updated>2007-06-14T02:17:44.286+03:30</updated><title type='text'>ترس و تعجب</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;در چند روز اخیر بنده متوجه بالا رفتن غیر عادی بازدید کننده های این وبلاگ خلوت بودم!! با مراجعه به آمار سایت،و ملاحظه ی کشورهای بازدید کنندگان دود از سرمان متصاعد شد و در زیر گرمای تابستان به خود لرزیدم ونهیب زدم: هان ای دل عبرت بین..از دیده نظر کن...هان؟؟؟؟! این قضیه احتمالا مربوط به مطلب "شب قطبی" است... از طرفی خوشحالم و از طرفی هم نگران عواقب هستم!! میترسم الکی الکی فکر کنن بنده چیزی حالیمه ودر اثر این اشتباه جاهایی را ببینم که اعراب در حال نی انداختن هستند!!! البته خدایی بدم نیست!! چون مدتی دنبال خونه ام و شنیدم بند 209 زندان اوین بسیار مکان زیبا و خوش آب و هوایی است که هر کس میرود آنقدر خوشش میاید که دیگر بر نمیگردد!! ضمن برائت از هرگونه روشنفکری، اعلام میدارم که بنده حقیر سراپا تقصیر از غلط نکرده خود پشیمانم و عوامل بیگانه مرا فریب داده اند وگولم زدند و دست به دولم زدند.... منظورم این بود که دست به پولم زدند... یعنی با گذاشتن پول در دست من ، گولم زدند!!! و تازه اینجانب دچار نوعی صرع هستم که در صورت عدم مصرف قرصهایم،pussy poem های بسیاری میگویم که در حالت عدم هوشیاری است!!و تازه انرژی هسته ای حق مسلم ماست..!! و م.ا.ن بسیار خوشگل است و دو پدر هم نداشت!!! ولی بی پدر هم نبود!!! و بنده و آقای ملعون مارکس و کاندولیزا رایس و بقال محله مان و تو و او وآنها و شما همه با هم گه میخوریم که فکر کنیم!!! ولی واجبی نمیخوریم!! چون خطرناکه حسن!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;تکبیر : الله اکبر!الله اکبر! خامنه ای رهبر! احمدی نژاد رییس جمهور!رفسنجانی.....(در اثر همهمه ی جمعیت شنیده نشد!!) مرگ بر ضد ولایت فقیه! مرگ بر منافقین اسلام!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مزگ بر آمریکا ! مرگ بر انگلیس! مرگ بر اسرائیل! سلام بر عزرائیل! مرگ بر بربری! مرگ بر آنگولا! مرگ بر کره ی جنوبی!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پا نوشت: &lt;a href="http://www.blankestan.blogspot.com/" target="_blank"&gt;blankestan&lt;/a&gt; بالاخره آپدیت شد!!!صلوات محمدی ختم کنید!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5430675368978209976?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5430675368978209976/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5430675368978209976&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5430675368978209976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5430675368978209976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/06/blog-post_14.html' title='ترس و تعجب'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8842533182601381483</id><published>2007-06-08T02:25:00.002+03:30</published><updated>2007-06-08T02:37:56.985+03:30</updated><title type='text'>تقدیم به عشق آینده</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نمیدانم از کجا شروع کنم.... از زندگی ملالت باری که خواهیم داشت ویا از دست پخت تو!!یا شاید هم باید از توله ی چغری که با هم به وجود میاوریم حرف بزنم عشق من...!&lt;br /&gt;چند روزی است که با هم حرف نزده ایم ...در زمان زیر صفرمان... قبل از آن اولین نگاه آینده!! که قرار است دل من بلرزد... و با نگاهم تعقیبت کنم و تو در دل بگویی چه پسره هیزی.... ! از اولین تلفنمان که به تعارفات معمولی خواهد گذشت و کند وکوی ریزبینانه در هم...حیف که اکنون نمیدانم لیسانس چه داری!!!ولی شاید تو در رویاهایت به دکتر فکر کرده ای!!آنهم از نوع پولدارش که خانه و ماشین و ویلا دارد و حاضر است به خاطر تو خودش را جر بدهد!! از همین الان بگویم که من اهل این حرفها نیستم!! اصلا چه معنی دارد که آدم اول زندگی همه چیز داشته باشد...! من بچگانه فکر میکنم دختره ی سلیطه؟!!! مگه خونواده ی خودت اول زندگی چه پخی بودن؟! هر کی ندونه فکر میکنه خانوم فرح دیباست.........! این هم اولین دعوای ما خواهد بود!!! از تو میخواهم که در خالی بندی های آینده زیاد افراط نکنی... به خاطر خودت میگم تا کمتر عذاب بکشی... دو تا کامیون جهیزیه بس است... و مطمئن باش خانواده ی من آنقدر روشن فکر هستن که به فرشای ماشینی بنجل تو گیر ندهند...!! راستی تو خجالت نمی کشی که تو اون جهیزیه ای که داری آماده میکنی ، وسایل آشپز خونت ایرانیه؟! به خاطر خودت میگم! آخه قراره بیشتر بقیه ی عمرت رو اونجا بگذرونی!!! اوه ! به اونجای تحصیلات خانوم برخورد! چطور موقع خونه و ماشین، وظیفه ی منه، ولی آشپزی به گوشه ی قبای شما بر میخوره...!!! آن مراسم کسل کننده ی خواستگاری یادت خواهد ماند...؟؟ که پدر و مادر ما در یک دوئل انسان شناسی، سعی در گشودن رازهای سر به مهر مان خواهند داشت...بدون آنکه بدانند ما زودتر، در خلوت شبانه، دزدکی همدیگر را چشیده ایم!!! مثل آنها که سرد و گرم روزگار را چشیده اند!!ولی واقعا واسه ی من مهم نخواهد بود که تو باکره نیستی... فقط واسه ارضای حس کنجکاوی بگو دقیقا کی ، کجاها ، وچند بار و با چند نفر بوده؟؟؟!!!!!!من؟ نه... من فقط چند بار در گذشته و چند بار در آینده-البته قبل ازدواج ما- دچار عشق افلاطونی شدم!!! اصلا هم از این چیزا خوشم نمیومد!!!!اون بسته کاندوم میوه ای هم که از جیب کتم پیدا خواهی کرد مال یکی از رفقا خواهد بود که پیش من جا گذاشته!!!&lt;br /&gt;یاد روزهای را به خیر میکنم که تو از در خواهی آمد ومن خواهم پرسید " کجا بودی تا حالا؟ چرا موبایلت خاموش بود؟" و تو خواهی گفت که رفته بودم خونه ی خاله مهین و شارژ موبایلم تموم شده بود!و من به ظاهر قبول خواهم کرد ...چون آنشب پنجشنبه است و من نمیخواهم لذت هم خوابگی آنشب را از دست بدهم!!&lt;br /&gt;و یاد آنروزی بخیر که تو سر منشی جدید من قشقرق به راه خواهی انداخت....!! فقط به خاطر آنکه او خوشگلتر و جوانتر از توست... تو نباید به روابط سالم و صمیمی پزشک با منشی اش حسودی بکنی... چون تو هم خونه خاله مهین میری و من حسودی نمیکنم!!! یاد آنروزی که بعد از چند سال ، تو حامله خواهی شد و من بعد از اینکه حساب کتاب کردم و مطمئن شدم سن حاملگی تو با آخرین هم خوابگیمان میخواند و در آن حوالی هم خاله مهین مسافرت بوده!!!،به تو تبریک خواهم گفت... راستی چرا آنشب کاندوم پاره خواهد شد...؟!! اصلا چرا تو مثل خیلی ها قرص نمیخوری؟! میترسی هیکلت خراب شه؟!!! حقته ! حالا نه ماه که مجبور شدی گشاد گشاد راه بری میفهمی!!! و من این را نخواهم فهمید که تو به توصیه ی خاله مهین و برای استحکام بنیان خانواده، کاندوم را سوراخ کردی!!!&lt;br /&gt;چه روزهایی با هم خواهیم داشت!!!روزهایی که من به بهانه ی کنگره ، یک هفته در شمال الواطی خواهم کرد و تو هم مثل خانم های روشنفکر البته با پول من در کیش به خرید لوازم بچه خواهی گذراند!!! و در اولین ملاقاتمان چه هنر مندانه نقش بازی خواهیم کرد!!من از سختی کار کنگره خواهم گفت و تو از سختی مسافرت با بچه!!!&lt;br /&gt;و هر دو دزدکی موبایل یکدیگر را چک خواهیم کرد و هردو هیچ چیز پیدا نمیکنیم و هر دو به خاطر شک بی مورد به طرف مقابل و پلیدی رفتار خودمان متنبه خواهیم شد!!!باور کن عشق آینده ی من ! خیانت بهترین نمک زندگی است!!!&lt;br /&gt;آنشب یادم خواهد ماند که در مهمانی یکی از دوستان در مشروب افراط میکنی و شب، وقتی به خانه میرسیم تو هنوز مست مستی ومن شروع میکنم به اعتراف گرفتن از تو... وتو از معشوقه ی قدیمیت میگویی... که جدیدا هم به مهمانی های دوستانت آمده... خنده های شیطنت آمیزت دیوانه ام میکند و دوست دارم خفه ات کنم... و من تازه خواهم فهمید که چرا پول تلفن این اواخر آنقدر زیاد میامده و خواهم فهمید که چرا تو جدیدا به خودت زیاد میرسی...!!!پس دیدی حق خواهم داشت که هر سال منشی خودم را عوض کنم و در آگهی روزنامه بنویسم " به یک خانم جوان با ظاهر آراسته نیازمندیم!!!" دیگر عذاب وجدان ندارم که از خانه ی مجردی من اطلاعی نداری!!! ولی نگران نباش !!! به خاطر آن توله سگ بدنیا نیامده طلاقت نمیدهم!!! در ضمن هزار و سیصد و خورده ای سکه هم کم پولی نیست که حرامت کنم!! فقط امیدوارم هر دو عرضه داشته باشیم تا تابلو بازی در نیاریم!! به هر حال در و همسایه ما رو به عنوان زوج موفق خواهند شناخت!!!!پس لبخند خواهیم زد و دستان همدیگر را در سالگرد ازدواجمان خواهیم فشرد!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه ای عشق کثافت آینده ی من!!! آیا تو هم به معشوق هرزه ی آینده ات فکر میکنی؟!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8842533182601381483?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8842533182601381483/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8842533182601381483&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8842533182601381483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8842533182601381483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/06/blog-post_08.html' title='تقدیم به عشق آینده'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8072379594880721486</id><published>2007-06-05T01:09:00.000+03:30</published><updated>2007-06-05T01:28:35.710+03:30</updated><title type='text'>waves.....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;شهوت آبتنی آدمک ماسه ای کنار ساحل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;                                   رقص امواج را به نظاره نشسته است.....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8072379594880721486?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8072379594880721486/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8072379594880721486&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8072379594880721486'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8072379594880721486'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/06/waves.html' title='waves.....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-2004951891196936777</id><published>2007-05-31T01:05:00.000+03:30</published><updated>2007-05-31T02:11:46.086+03:30</updated><title type='text'>The first death-day!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امروز اولین سالگرد مرگم بود...اوضاع آنچنان هم بد نیست...صبح پدر و مادرم اومده بودن با یه عده از فامیل...حمامی کردیم بعد از مدت ها!!یعنی بعد از آخرین پنجشنبه ای که مادر آمد...و دیگر ندیدمش تا امروز...فکر کردم اونهم...ولی نه...خدا رو شکر کنار اومده...سر حال تر از گذشته به نظر میاد...پدر مواظبشه... چند قطره اشک از چشما سرازیر شد... ظهر باد تندی اومد و گلهایی که واسم آورده بودن، پخش شد.حیف! بوی خوبی داشتن...عصر یه چند تا از رفقا اومدن...انتظارشونو نداشتم... چند تاشون با زن و بچه شون اومده بودن...نمی دونم چرا یکیشون با غیظ، رو سنگ قبرم تف انداخت...اون دو تا برادر هم اومده بودن... پیر شدن ...هر دوتاشون....آخ چقد دلم واسه یه سیگار کوفتی لک زده... حول وحوش غروب خواهرمو شوهرش باپسر شون اومدن...خیلی شیطونه... همه ی خرما ها رو خورد... نیومده بی تابی رفتن میکرد... شکمش جلو اومده... فکر کنم حامله است... کاش دختر باشه........... برادرم احتمالا کار داشت و نیومد....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چند ساعتی از غروب گذشته بود که صدای راه رففتنشو شناختم...آره از طرز راه رفتنش...تو تاریکی فقط هیکل ناواضحی رو تشخیص دادم...روی سنگ نشست...صدای گنگ گریه ی اون برام آشنا بود.. داشت زار زار گریه میکرد ... با همون نفسای بریده بریده ... شبیه نفسایی که تو هم آغوشیای شبانه تو گوش هم زمزمه میکردیم... شبیه چهره های خجالت زده مون که نمی تونستیم تو روشنایی به هم نگاه کنیم... شبیه قرارامون که همیشه دیر میکرد ...شبیه همه ی اشکای من گریه میکرد... خدایا یعنی مرده ها هم خواب میبینن ...؟بغلم کرد... گرمای تنشو از میون دو متر خاک احساس میکردم...داغ داغ بود...مثل همه ی گناهامون... من عاشق این گرمام... دیگه مطمئنم خودشه... خودمو خوشبخت میدیدم... اون یادش نرفته بود... اون پیشم بود ...بغلم کرده بود و اسمم رو یواشکی تو گوشم میخوند... دیگه واسم مهم نبود که روز اول نیومد...روز دوم نیومد.... روز سوم نیومد................... بالاخذه روز 365 ام اومد...میخواستم من هم با تمام بغض زندگیم بغلش کنم و بگم که چقدر دوستش دارم... حتی موقعی که رفت... حتی موقعی که نیومد...حتی موقعی که نرفتم....حتی موقعی که مردم....بهش بگم که منو ببخشه...ببخشه بابت اینکه امسال نتونستم تولدشو تبریک بگم...ببخشه بابت اشتباهام...ببخشه بابت همه چیز.... دلم میخواست بغلش کنم... دلم میخواست موهای بلند مشکیشو نوازش میکردم تا دیگه گریه نکنه...دلم میخواست من به جاش گریه کنم... هرچی زور داشتم جمع کردم و آروم کنار گوشش گفتم: "گریه نکن" .انگار که برق گرفته باشدش،یه هو از جاش پرید و رفت... اوه خدای من... من چقدر احمقم... من چقدر خودخواهم ...یعنی دوباره میاد...؟ شاید پنجشنبه بعدی بیاد...شاید ماه دیگه...شاید سالگرد دیگه ...باز خراب کردم... باز خراب کردم....باز خراب کردم...باز خراب کردم....باز خراب کردم..........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-2004951891196936777?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/2004951891196936777/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=2004951891196936777&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2004951891196936777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2004951891196936777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/05/first-death-day.html' title='The first death-day!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-9073773982203462498</id><published>2007-05-26T16:57:00.000+03:30</published><updated>2007-05-26T20:04:39.853+03:30</updated><title type='text'>شب قطبي</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;مطلب خيلي طولاني است؛توصيه به آفلاين خواندن ميشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اپیزود اول:غروب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غروب آفتاب است و شما از سر کار به خانه رسیده اید.اعصابتان از مشاجره هایی که با راننده ی تاکسی،مغازه دار،حراست اداره وچندین نفر که من نمیشناسمشان خورد است...کلافه هستید و به زمین و زمان فحش میدهید و خود را شایسته ی موقعیت بهتری میدانید...چون شما تحصیلات دانشگاهی دارید...شکسپیر خوانده اید...داستانهای هدایت را از بر هستید...و در زبان، به همه ی تابوها میتازید....به ادبیات مدرن و پست مدرن علاقه دارید و به کوروش و داریوش افتخار میکنید...اطلاعات عمومی شما بالاست و حتی میدانید پایتخت مغولستان اولان باتور است... دستی هم در ساز و آواز دارید از فیلم هم سرتان میشود و شارون استون و نیکلاس کیج را میشناسید!&lt;br /&gt;شما از رفتاری که هر روزه جامعه و حکومت با شما دارد ناخرسندید و در جمع های دوستانه با ژست های بسیار جذاب ، مظلومیت مردم و ظلم حاکمان در جهت منافع خویش را افشا میکنید... به هر حال احساس رضایت ندارید... کامپیوتر را روشن میکنید و با هزار و یک ترفند از کمند فیلترینگ عبور کرده و به سایت دلخواه خبری خود سری میزنید...: چند روزنامه نگار دستگیر شدند... چند فعال سیاسی با وثیقه آزاد شدند... در در گیری پلیس با دانشجویان یک نفر زخمی شد....حجاب اجباری و ده ها خبر از این دست که مهر تاییدی است بر نظرات شما مبنی بر وجود یک دیکتاتوری خفن! که همه ی حوزه های شما را زیر نظر دارد....البته شما چند خبر کوچک را هم ندیدید...! هر ساله در ایران 25000 نفر در اثر تصادف میمیرند....در اثر فرو ریختن یک ساختمان 20 نفر کشته شدند....در اثر زلزله یک شهر با تمام مردم و متعلقاتش نابود شد...اصلا این اخبار برای شما جذابیتی ندارد...شما به دنبال زندانیان سیاسی هستید که خیلی زیادند ...در حدود 200 نفر...و به معتادانی که جمعیت کمی دارند ودر حدود 2 میلیون نفر ند اهمیتی نمیدهید...اصلا در فضای مدرن ذهن شما این اخبار ارزشی ندارند...شما به دنبال افشای هر چه بیشتر جنایات حکومت هستید که سفاکانه 5 نفر از مردم کشور خودش را که از قضا روشنفکر هم بودند به قتل رسانید...مطمئنا همه اطرافیان شما هم تصدیق خواهند کرد که جان این 5 نفر که 8 سال پیش به شهادت رسیدند به مراتب بیشتر از دویست هزار نفری است که از آن تاریخ در تصادفات به درک واصل شدند...!اصلا چه اهمییتی دارد که روستاییان دار قوز آباد سفلی آب آشامیدنی دارند یا نه!اینها که معیار دموکراسی یا خفقان نیست!اینها اصلا هیچی نیستند....اینها فقط اخباری هستند که برای پر کردن صفحات خبری سایتها می آیند...و یا شاید حکومت آنها را برای انحراف افکار عمومی (که اغلب روشن فکرند!)از خود در میکند!!!&lt;br /&gt;شما از کار سنگین خود در اداره و حقوق کم شاکی هستید... و گاها نیز که از کم کاری شما انتقاد میشود به گردن دست مزد پایین می اندازید....اصولا شما از همه بیشتر میفهمید...و دانای کل وضع جامعه امروز هستید...شما به طور متوسط روزانه 3 دقیقه مطالعه دارید ولی این مطالعه آنقدر مفید است که شما را در زمینه ی نقد همه چیز توانا میسازد!! در عین حال در جمع دوستان بارها هشدار میدهید که مواظب حرفهای خود باشند و خود را در گیر مسائل سیاسی نکنند...چون سیاست که پدر مادر ندارد...برای دوستان جوانتر خود مثال هایی می آورید که در جهت اثبات هشدارهای شماست ...خودتان نیز بالاخره با مامور حراست کنار می آیید و نمیگذارید حقوق بخور نمیرتان قطع شود...شما از توانایی های ویژه ای نیز برخوردار هستید...میتوانید ساعتها در نقد،طنز و هجو همه چیز بگذرانی...آنهم با منطقی ترین شکل و با استفاده از جدیدترین شیوه های نقد هرمنوتیک!!!شما در پرداخت قبوض آب،برق،تلفن وگاز از سوبسید دولتی استفاده میکنید....بنزین را به یک دهم قیمتش مصرف میکنید ...کوپن از دولت دریافت میکنید...و تقریبا همه ی شئونات زندگی شما - مستقم یا غیر مستقیم - به دولت وابسته است...شما به نحوی تا آخر عمرتان انگل دولتید...چون شما کار مناسبی انجام نمیدهید....شما این خبر را که کارمندان ایرانی کمترین میزان کار مفید و بهره وری را دارند را یادتان رفته...یا خواسته اید که یادتان برود...شما عرضه ی انجام یک کار گروهی را به بهانه های مختلف ندارید...شما به شدت خود خواهید و خود خواهی شما به شدت کودکانه است...شما حاضر به دادن هیچ هزینه ای در جهت رسیدن به آرمانهای که از آن دم میزنید نیستید...شما به شدت دروغگو و تنبل هستید و دولت شما هم این تن پروری شما را پذیرفته و بابت آن به شما پول میدهید...تا شما زنده بمانید تا بر شما حکومت کند...شما میدانید که در این کشور هیچ وقت از گرسنگی نخواهید مرد و اگر هم بیکار شدید کمیته امداد به شما صدقه خواهد داد..تا نمیرید...شما از خواندن این مطلب که دو سوم استانی تحت پوشش صدقه هستند بیم دارید...تا مبادا به غرور اهوراییتان بر بخورد و خواب کوروش آشفته شود...شما در واقع انگل خودتانید و از هم و حق نسل بعدی دزدی میکنید...شما از اخراج مهاجران افغانی خوشنودید بدون اینکه به سرنوشت آنها اهمییتی قایل شوید...با این حال همه ایرانی ها این شعر سعدی را که بنی آدم اعضای یک پیکرند را حفظند...در عین حال شما آویزان کشورهای غربی هستید...شما یک فاشیست هستید.شما ساعتها میتوانید از اخلاق حرف بزنید ولی اگر پا بدهد بلیط اتوبوس نمیدهید و دزدی میکنید و سر هم کلاه میگذارید... شما و اطرافیانتان برای دیدن فیلم پورن یک هنرپیشه چند میلیارد تومان گردش مالی ایجاد میکنید...ولی برای شما اهمیت ندارد که با 500 تومان میتوانید جان انسانی را در این کره ی خاکی نجات دهید...شما از اخلاق کانتی دم میزنید ولی وقتی در بم زلزله میشود برای غارت شهر هجوم میبرید و با پلیس درگیر میشوید....! شما خواهر و مادر یکدیگر را به راحتی در ترافیک مورد عنایت قرار میدهید....شما در اثر فشارهای وارده از یک حکومت مستبد و توتالیتر چراغ قرمز را رد میکنید و لایی میکشید... و در اثر سانسور و بستن مطبوعات و بازداشت فعالین حقوق بشر،مجبورید محیط زیستتان را مثل گاو آلوده کنید و با این نافرمانی مدنی با رژیم مبارزه کنید....شما به شدت جو گیرید... شما یکبار به خاتمی رای میدهید و وقتی که رای دادید یادتان می اید که او هم از همین حکومت است و به همین خاطر این بار به احمدی نژاد رای میدهید....شما دوست دار زندگی گله ای هستید و اگر خیلی روشنفکر باشید خواستار حمله آمریکا به ایران هستید و با جمله معروف همه سرو ته یک کرباسند از مسئولیت های اجتماعی شانه خالی میکنید....و با نگاههای عاقل اندر سفیه به کسانی که رای میدهند مینگرید...ولی هیچ وقت راهکار مناسبی ارائه نمیدهید...برای شما یک قهرمان ملی خوب یک قهرمان مرده است...شما از همه مینالید و همه از شما مینالند...شما شبیه کاریکاتوری هستید که کوچک شده ی همین حکومت و جامعه است...شما هیچ پخی نیستید و نخواهید شد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اپیزود دوم:فساد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالتان چطور است....؟؟!!! امیدوارم با نوشته های بالا کتک خوبی به شما زده باشم!!! چون میخواهم ادامه دهم و شما را با جوامع دیگر مقایسه کنم...&lt;br /&gt;به نظر شما چرا این اتفاق افتاده...؟چرا تنها اتفاق مهم در جنبش دانشجویی ما – 18 تیر – تنها یک هفته طول میکشد ولی در فرانسه کوچکترین حرکت دانشجویی- که به شدت سرکوب هم میشد- 2 ماه طول میکشد؟حتما میگویید حکومت آنها آدم بوده و هیچ دانشجویی را نکشت...پس چرا در کشور جهان سومی مثل شیلی 8000 نفر توسط حکومت کشته میشوند ولی حرکتشان تا بر اندازی دیکتاتوری ادامه میابد...و تازه دیکتاتورشان را نمیکشند...چرا در آرژانتین 5000 نفر مفقود الجسد بوجود میآید ولی جنبش سرکوب نمی شود...؟چرا در کشورهای دیگر مردم مصرتر هستند و حاضرند هزینه بدهند؟چرا در یونان و در دوره ی حکومت سرهنگ ها هزاران نفر کشته و نا پدید میشوند ولی جنبش مردمی ادامه میابد و به اصلاحات منجر میشود و نه انقلاب..؟&lt;br /&gt;چرا بعد از جنگ ایران تعداد کشته های ما در جهت ایجاد خواسته ها و آزادی های مدنی از تعداد انگشتان دست کمترند....و فقط غرولوندهای روشنفکر مآبانه ی ما افزایش یافته؟&lt;br /&gt;جواب همه این چرا ها به حکومت ما برنمیگردد..!!بلکه ریشه در فرهنگ فاسد خودمان دارد.فرهنگ از ریشه فاسد مردم ایران....حتما میپرسید چطور فرهنگ 2500 ساله ما فاسد است ولی فرهنگ متعفن آمریکا که خیلی بد است،فاسد نیست؟!!!!چرا ما از نظر فرهنگی عقب تر از اروپایی ها هستیم در حالیکه 2500 سال پیش، ما آدمهای ملل مختلف را می چراندیم و آنها غاز می چراندند...!!!چرا ما در جا میزنیم و آنها به جلو میروند... چرا با اینکه ایرادات فرهنگی خودمان را میدانیم نمی توانیم اصلاحشان کنیم....؟ایا ژنتیک ما مشکل دارد؟! چرا ایرانی هایی که به فرهنگ اروپایی خو میگیرند موفق عمل میکنند؟ و چرا جامعه ی ما که یکی از سکولارترین کشورهای مسلمان است هنوز گرفتار حکومت مذهبی است و با خودش نیز در گیر است؟ و چرا کشوری مثل ترکیه که مردمش عموما مذهبی تر از ایرانیانند به نوعی به تعادل با آن رسیده اند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمله معروفی را نقل میکنم از جورج برنارد شاو که برداشت خود را از تئوری تاریخ مارکس این گونه بیان میکند: " یک جامعه با معده اش پیش میرود و معده ی آن تاثیر عمده ای بر مغزش دارد."&lt;br /&gt;باید بگویم که خصوصیات بدوی را که برای ایرانیان بر شمردم در وجود همه انسانها هست و تنها یک انگیزه ی قوی میتواند جلوی آنها را بگیرد و کنترلشان کند.تنبلی و عافیت طلبی در همه هست.منشا اصلاح فرهنگی باید آنقدر قوی باشد که بتواند در مقابل این تن پروری بایستد.انگیزه ی اصلاح باید قوی و در عین حال ملموس باشد...یعنی صرف اینکه ما بدانیم ایراد داریم و حتی بدانیم ایرادمان کجاست و بدانیم که با اصلاح فرهنگ عموم جامعه ما به وضعیت بهتری خواهیم رسید، کافی نیست.این انگیزه ی کافی فقط در اقتصاد نهفته است...اقتصاد است که موتور سیاسی فرهنگی جامعه را روشن و دینامیک نگاه میدارد...به تعبییری دیگر انسانها با توجه به غریزه ی خودخواهی ، فقط در جهت بدست آوردن منفعت و رفاه بیشتر حاضر به دادن هزینه های سیاسی و فرهنگی اند.جامعه ای فرضی را در نظر بگیرید که مردمش برای کسب در آمد و امرار معاش مجبورند کار کنند و هیچ ثروت طبیعی دیگری ندارند...طبعا این جامعه نیاز به بنیانهای حکومتی دارد و فرض کنید که این جامعه در یک انتخابات عده ای را برای حکومت بر می گزیند....و تنها منبع تامین هزینه های حکومت مالیاتی است که از مردم میگیرد....طبعا مردم از حکومتی که تمام پولشان را خودشان میدهند انتظار پاسخگویی دارند ... چون حکومت پول آنها را خرج میکند تا به وعده ی خود مبنی بر ایجاد رفاه اقتصادی بیشتر جامه ی عمل بپوشاند...حال اگر این کار را نکند یا نتواند به نحو احسن انجام دهد،طبعا مردم آن جامعه خشتک حکومت را پرچم میکنند ...چون پول داده اند..در این حالت حکومت دو راه بیشتر ندارد...: یا اقدام به سرکوب میکند و یا محترمانه در انتخابات بعدی جایش را به افراد دیگر میدهد...اگر حالت دوم اتفاق بیفتد مسلما جامعه یک قدم به تکامل اقتصادی و طبعا فرهنگی پیش میرود ...در حالت اول جامعه با سرکوب مواجه میشود ولی این سرکوب نمیتواند معده ی خالی جامعه را سیر کند و معده ی خالی بر مغز فشار وارد میکند و مغز در اثر این فشار به اعضا فرمان اعتراض میدهد...و این اعتراض پایان نمیابد و با یک سرکوب خاموش نمیشود ... چون معده ها هنوز خالیست!!!حکومت دیکتاتور برای رهایی از این درگیری دائمی و همچنین بقای خود- که از مالیاتهای مردم است و در صورت بدبختی اقتصادی مردم طبعا کیسه حکومت نیز خالی میماند- باید در جهت اصلاح رفتار اقتصادی خود و به طبع آن بهبود وضعیت اقتصادی مردم بر بیاید...وگرنه اگر فقط به سرکوب ادامه دهد به زودی کیسه مردم و دولت ته خواهد کشید و حکومت دیگر حتی پول سرکوب مردم را هم نخواهد داشت....این کلام به نوعی در تئوری تاریخ مارکس نمود پیدا میکند...آنجا که او نیروی کار – یعنی مردم – را زیر بنای اقتصاد میداند و نظام سیاسی را روبنای اقتصاد.در این جامعه ی فرضی به مرور زمان و به تدریج مردم خواهند فهمید که هر عملشان مستقیم یا غیر مستقیم بر رفاه و منفعتشان اثر میگذارد...در واقع این عامل سبب تکامل فرهنگی و اقتصادی و سیاسی جامعه خواهد شد....اگر این جامعه و مردم آن دارای انحرافات فرهنگی باشند که مانع پیشرفت جامعه باشد،به مرور در خواهند یافت که باید خود را اصلاح کنند...و با شرایط جدید وفق دهند در غیر این صورت آنها گرسنه خواهند ماند...در واقع غریزه ی حفظ حیات و خودخواهی و عافیت طلبیشان انها را به سمت مسیر مناسب پیشرفت هدایت خواهد کرد.&lt;br /&gt;حال در جامعه ایران چه چیز مانع این روند شده است؟جواب در منابع طبیعی ما نهفته است...نفت عاملی است که با توسل به آن حلقه ی ارتباطی بین مردم و نظام سیاسی قطع شده است.یعنی دولت با اتکا به درآمدهای نفتی عملا از مردم مستقل است و مردم نیز با توجه به برآورده شدن نیازهای حداقلیشان و پرنگهداشتن معده شان توسط حکومت به نوعی خود را مستقل از حکومت احساس کرده و نسبت به تصمیمات آن بی تفاوت میشوند...در واقع اقتصاد فاسد ما علت اصلی گسست بین مردم وحکومت است...به قول عامه ی مردم، این کشور چه با خاتمی و چه با احمدی نژاد به کار خود ادامه خواهد داد و تاثیر آنچنانی در روند اصلاح امور مشاهده نخواهد شد.دولتی که بیش از 80 در صد از در آمدش از نفت و یا صنایع وابسته به آن است دیگر خود را وامدار مالیات دهنده هایش احساس نمیکند و مردم نیز به نوعی از این وضعیت خوشنودند و کنار آمده اند در حالیکه اکثریت درآمدها دولت های پیشرفته و مدرن از در آمدهای مالیاتی است.ایدئولوژی و طبقه ای که حکومت را در ایران به دست گرفته قاعدتا در حفظ خود از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد، چه سرکوب مردم و مطبوعات و چه محدود نمودن آزادی های مدنی.حکومت با دادن سوبسید در عرصه های مختلف و در دست گرفتن و ایجاد بنگاههای اقتصادی کلان عملا اکثریت و توده مردم را وامدار خود کرده و به نوعی به مردم رشوه میدهد وبا در آمدها ی هنگفت نفتی ضد درد به جامعه تزریق میکند تا فشار گرسنگی مردم از حد آستانه فراتر نرود!!!بی گمان تلاش عده ای از حکومت در اصلاح اقتصادی بی ثمر خواهد بود،چون فرهنگ مردم تکامل بنیادی نیافته و فاسد است و تلاش در جهت اصلاحات اقتصادی را ناکام خواهد گذارد...چیزی که ما در 8 سال اصلاحات صرفا اقتصادی دولت هاشمی مشاهده کردیم.تلاش در جهت اصلاح فرهنگی جامعه ی کنونی ما نیز محکوم به شکست است...چون حرکت های اصلاحی با کمبود انگیزه از طرف مردم مواجه میشود و در این میان نخبگان جامعه –اگر وجود داشته باشند –در نهایت به علت عدم استقبال مردم خسته و منزوی میشوند.حرکت های سطحی و اعتراضات لحظه ای نیز به وسیله حکومت کنترل و سرکوب میشود و مردم هم بعد از چند روز که از تب و تاب جو گرفتگی فارغ شوند دیگر انگیزه ی لازم برای اعتراض نخواهند داشت.چون در صورت عدم اصلاح فرهنگی خود، باز از طریقی – که عمدتا دولت است – معده شان پر میشود.ما همانند مردمی میمانیم که دارایی های خود را یکی یکی مفروشیم و میخوریم...و از تولید و فرهنگ کار بویی نبردیم.&lt;br /&gt;در کشور همسایه ی ما ترکیه منابع طبیعی آنچنانی وجود ندارد.در زمان جنگ سرد و تا زمانی که ترکیه خط مقدم غرب علیه شوروی به حساب میآمد،حکومت ترکیه توسط دلارهای آمریکایی حمایت میشد و مردم را سرکوب میکرد...با فروپاشی بلوک شرق و برداشته شدن چتر حمایتی آمریکا،حکومت ترکیه با بحران عجیبی روبرو شد..مردم در فقر و بد بختی به سر میبردند،فرهنگ به شدت عقب مانده و متحجر عامه مردم به همراه حکومت دیکتاتور که اکنون جیبش خالی شده بود باعث ایجاد یک سری تحولات اجتماعی،فرهنگی و سیاسی در اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 میلادی شد.دیگر حکومت مسکنی نداشت تا به جامعه تزریق کند...هر اتفاقی می افتاد در نهایت این خود مردم بودند که باید شکمشان را سیر میکردند...به همین خاطر مردمی که به شدت مذهبی بودند،یاد گرفته اند تا درهای کشور خود را به روی توریست های بیحجاب اروپایی باز کنند و در جهت ایجاد فضای تفریحی- بخوانید عیش ونوش توریست ها- تلاش کنند.حکومت نیز مجبور شد برای حفظ آرامش دست به اصلاحات سیاسی و اقتصادی بزند...حکومتی که اکنون مجبور بود برای رفاه اقتصادی به اروپا نزدیک شود و در این راستا مجبور شد معیارهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی من جمله حقوق بشر و آزادی های سیاسی را تا حد زیادی رعایت کند و به آن تن بدهد.در نهایت شکم خالی مردم ترکیه که باید سیر میشد و کیسه ی خالی حکومت شبه دیکتاتورشان منجر به ایجاد وضع کنونی در ترکیه شده است که همه کشور- حکومت و مردم- در جهت اصلاح خود و کشورشان برای وارد شدن به اتحادیه ی اروپایی ،گام بر میدارند و خیلی راحت در عرض چند سال کشور مارا- با تمدن 2500 ساله و سرشار از منابع - پشت سر میگذارند!!مردم ایران وقتی گرسنه شوند دولت با پول نفت گندم وارد میکند...برنج وارد میکند...گوشت وارد میکند...و ملت غیور و شهید پرور ایران را سیر میکند!!! واز طرف دیگر به خود حق میدهد که عده ای فریب خورده و و اجیر شده را که درد ملت را نمی فهمند و از آزادی و حقوق مدنی دم میزنند و انتقاد میکنند و تعدادشان بسیار قلیل است -را سرکوب کند.چون برای مردم مهم روشنفکر نیست بلکه مهم معده و شکم است...در این بین حکومت زیرکانه با استفاده از ابزار آزادی های ظاهری اجتماعی ، جوجه فوکولی های جوان را- که به شدت ادعای روشنفکری دارند !- سرگرم میکند و غیر مستقیم این تصور را به وجود می آورد که شما آزادی هایی را که نیازمند ان هستید، در اختیار دارید ....شما میتوانید دوست دختر و یا دوست پسر داشته باشید . زنا کنید...به راحتی مشروب گیر بیاورید...مد لباس داشته باشید...فیلم پورن بخرید... فیلم های روز دنیا را دزدکی و به قیمت کم گیر بیاورید...ماهواره ببینید...موسقی روز دنیا گوش کنید و یا گروه موسیقی زیر زمینی تشکیل دهید و رپ بخوانید!!همه ی ما میدانیم که قانونا همه این موارد ممنوعند ولی عملا سهل الوصولند.حتی شاید یک نوجوان انگلیسی نتواند خیلی از این کارها را بکند!!!(به علت قوانین سخت گیرانه ی اروپا!)شما دیگر آزادی بیان میخواهید چکار؟!سیاست به شما چه ربطی دارد..؟! مگر فرقی هم میکند این یا آن بیاید؟! تازه اپوزیسیون خارج از کشور هم احمق است...شاه هم دیکتاتور بود....هاشمی دزد بود...خاتمی دروغگو بود و احمدی نژاد هم کم دارد...در ضمن اطلاعات ایران نیز بسیار خفن است !!!اینها همه باعث میشود شما ژست نا امیدی بگیرید و در خیابان آشغال بریزید و چراغ قرمز را رد کنید تا به قرارتان با دوست دخترتان برسید!!!نه برادر من....!شما از دست خودتان نا امید باشید نه حکومت!!میتوانید افسرده شده ...فریدون فروغی گوش کنید و سیگار بکشید...تریاک بکشید...حشیش بکشید...اینها سهل الوصول تر از بقیه ی موارد-از جمله اعتراض - است....طبق گفته ی نیروی انتظامی فاصله خواستن مواد مخدر توسط یک ساکن تهران تا بدست آوردن آن 8 دقیقه است....&lt;br /&gt;وجود در آمدهای نفتی باعث میشود که ملت و حکومت غیور ایران از تحریم های بین المللی نهراسد ...چون عملا برای عامه مردم بود و نبود تحریم فرقی به حالشان ندارد...همانطور که خاتمی و احمدی نژاد فرقی ندارند....&lt;br /&gt;اقتصاد و فرهنگ فاسد ما در همه شئونات ما نفوذ کرده است... سر تا پای ما بوی گند نفت میدهد... غذایی که میخوریم...آبی که مینوشیم...همه چیز به کثافت کشیده شده است...کثافتی که برای اندک افرادی که به آن واقفند کمدی تراژیکی است که فقط خنده های عصبی را در پی دارد......&lt;br /&gt;اگر اندکی انصاف داشته باشید این بار که به زمین و زمان فحش میدهید ...فقط به حضرت خودتان فحش میدهید...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اپیزود آخر:شب قطبی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال شاید بپرسید که چکار باید کرد...چطور میشود این فرهنگ و اقتصاد فاسد را اصلاح نمود....؟قطعا حذف نفت از در آمدهای کشور و یا به عبارتی خرج نکردن آن در هزینه های جاری کشور آمال همه برنامه های اقتصادی باید باشد...ولی امکان حذف نفت در شرایط کنونی با این حکومت و این فرهنگ مردم امکان پذیر نیست...مانند معتادی که سالها مواد مصرف میکرده و اکنون میخواهد ترک کند...آنهم در مدت کوتاه...!برای ترک اعتیاد و به زحمت انداختن تن ،انگیزه لازم است که جامعه کنونی ما فاقد آنست...جامعه ی ما بر چرخه عبثی میپاید و هر دولت ، دولت بعدی خود را باز تولید میکند...این ره که میرویم به ترکستان هم نمیرسد...!چون مدتی است که آنها هم از ما جلو زده اند!!!با توجه به اینکه نفت ما به این زودی ها تمام شدنی نیست پس مردم لازم نیست نگران تغییر باشند...تازه اگر هم نفت تمام شود گاز که داریم...!!علاوه بر اینکه گاز طبیعی در زیر زمین داریم معده مان هم پربار و پر گاز است...روده ی ما هم همین طور!کله مان هم باد دارد فراوان!!که هر از چند گاهی این گازها در خلال انتخابات دوم خرداد و تظاهرات و یا انقلاب 57 خالی میشود...!!حتی اگر همین فردا حکومت از ریشه ناپدید شود باز ما نخواهیم توانست به ایده آل خود برسیم....چون به این فرهنگ و اقتصاد فاسد خو گرفته ایم... حمله ی خارجی هم منتفی است....آمریکا چه مرضی دارد به ایران حمله کند...از قِبَل ایران همه ی دنیا نفع میبرند...نخبگانمان را مفت به کار میگیرند...نفتمان را ارزان میخرند...به همسایگانمان به اسم تهدید ایران میلیارد ها دلار اسلحه میفروشند...محاصره مان هم کرده اند تا چیز اضافی نخوریم..!!!!مگر مرض دارند به ما حمله کنند...!!دارند با ما حال میکنند!!!این همه حماقت یکجا هیچ کس هیج جا ندیده است!!!&lt;br /&gt;شایدفقط یک دیکتاتوری صالح وعاقل بتواند این وضع را به سمت بهبود تغییر دهد...مدلی که در مالزی اتفاق افتاد...به حال کسانی تاسف میخورم که در دوران تمام شدن منابع نفتی و گازی ما در این کشور زنده خواهند بود و مجبور خواهند شد هزینه های گزاف تغییر را برای بقا بپردازند....&lt;br /&gt;اپیزود آخر آغاز شب قطبی و طولانی ایرانیان است که با خواب زمستانی ما همراه است...شبی که سحرش در ابهام است....اپیزود آخر مرثیه ی سیاهی است برای ایران...برای همه ی ما...&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-9073773982203462498?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/9073773982203462498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=9073773982203462498&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/9073773982203462498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/9073773982203462498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/05/blog-post_674.html' title='شب قطبي'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-9032603140561729148</id><published>2007-05-11T12:59:00.000+03:30</published><updated>2007-05-11T13:08:56.235+03:30</updated><title type='text'>The new price of love!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RkQ5i8KilII/AAAAAAAAACw/kVIjJORdea0/s1600-h/DSC00429.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5063235153499952258" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RkQ5i8KilII/AAAAAAAAACw/kVIjJORdea0/s320/DSC00429.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با توجه به گرانی همه اقلام در سال جدید،نرخ جدید عشق هم اعلام شد!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;گفتنی است افزایش نرخ به صورت پلکانی محاسبه میشه!هرچی خوشگلتر،گرونتر!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-9032603140561729148?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/9032603140561729148/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=9032603140561729148&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/9032603140561729148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/9032603140561729148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/05/new-price-of-love.html' title='The new price of love!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RkQ5i8KilII/AAAAAAAAACw/kVIjJORdea0/s72-c/DSC00429.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-3226220381399864340</id><published>2007-04-29T22:53:00.000+03:30</published><updated>2007-04-29T23:33:36.743+03:30</updated><title type='text'>Broken flowers!!!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RjT57cKilHI/AAAAAAAAACo/HHJ9b37f8P4/s1600-h/DSC00426.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5058943081011909746" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RjT57cKilHI/AAAAAAAAACo/HHJ9b37f8P4/s320/DSC00426.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;چند وقت پیش تولدم بود...فیلم broken flowers رو برای بار دوم دیدم...لذت دیگه ای داشت!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-3226220381399864340?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/3226220381399864340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=3226220381399864340&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3226220381399864340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/3226220381399864340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/04/broken-flowers.html' title='Broken flowers!!!!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RjT57cKilHI/AAAAAAAAACo/HHJ9b37f8P4/s72-c/DSC00426.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-981705563203242385</id><published>2007-04-15T22:32:00.000+03:30</published><updated>2007-04-16T01:45:12.187+03:30</updated><title type='text'>Excution...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;هم آغوشی غریب دوسرگردان و عشقبازی با صدای بلند و نور سفید....شکل میگیرد...متولد میشود .... و در مسیرش که همواره سقوط است،بزرگ میشود ... میگذرد و میکاود ... بیخبر از انتها ... بیخبر از کوتاهی زندگیش ... بیخبر از مسیر طولانیش...در سقوطی ابدی از تولد تا مرگ ره میپیماید ... با نسلی از همسالانش به همان جوانی .... به همان پیری ..به همان تنهایی .........و لحظه پایان فرا میرسد ... نه دردی و نه ناله ای ... در یک چشم به هم زدن میشکند و متلاشی میشود ........تا به پوستم بفهماند ...تا به من بگوید...فقط وفقط یک حس را ...فقط و فقط به من ،انگار داره بارون میگیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدم زدن بر روی نعش قطره ها ...بر روی آسفالت خیابان خیس خورده....آبی....نمیدانم دیگر چه حسی دارم...شاید فقط تجمعی از ملکولهای اکسیژن ریزند در پیوند با دو هیدروژن ...شاید این گلوله های آبی به ذهن مریض وناهنجار من نفوذ کرده اند و توهم را بر آن افزوده اند،گاه خود را معدومی میبینم که آسمان با صدای رعد به جوخه ابرفرمان میدهد..."آتش"ا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگر جواب قطعی برای هیچ سوالی ندارم....اما قرابت خاصی با قطره ها احساس میکنم....آخر، دو سوم بدن من هم از این قطره هاست &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-981705563203242385?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/981705563203242385/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=981705563203242385&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/981705563203242385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/981705563203242385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/04/excution.html' title='Excution...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-4234890061641208280</id><published>2007-04-06T23:54:00.000+03:30</published><updated>2007-04-07T00:13:21.768+03:30</updated><title type='text'>Brave nation!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RhawrFKEEkI/AAAAAAAAACg/v3pYWrPMAyE/s1600-h/Mosaddeq112-thumb.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5050418286307840578" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RhawrFKEEkI/AAAAAAAAACg/v3pYWrPMAyE/s400/Mosaddeq112-thumb.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;کدوم یک از شما اعتقاد داره مردم ایران با توجه به سابقه 2500 ساله فرهنگ و تمدن،جزء برترین اقوام هستند؟!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;این فقط یک نظره ولی به اعتقاد من ما ملت ایران(از جمله خودم)یکی از ترسوترین و فاسد ترین ملت های دنیا هستیم...(دور از جون شما!!!خودمونو عرض میکنم!!!)...عین گاو سرمون پایینه و تا مقداری علوفه و آب جلومون باشه،حاضر نیستیم حتی لحظه ای سرمون رو بلند کنیم!!!یه مثال میزنم....مصدق یکی از مردمی ترین دولت ها با کودتای 28 مرداد ساقط شد...در اینکه کودتاچیان از دولت های بیگانه پول گرفته بودن شکی نیست...ولی میدونید این کودتا چیان چماق بدست چند نفر بودن......؟؟!حول . حوش 300 نفر....بله 300 نفر مردمی ترین دولت ما رو کله پا کردن....!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ببخشید ولی یه مقدار کلافم!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-4234890061641208280?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/4234890061641208280/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=4234890061641208280&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4234890061641208280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/4234890061641208280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/04/brave-nation.html' title='Brave nation!!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RhawrFKEEkI/AAAAAAAAACg/v3pYWrPMAyE/s72-c/Mosaddeq112-thumb.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8634110167203616515</id><published>2007-03-06T02:41:00.000+03:30</published><updated>2007-03-06T17:39:04.698+03:30</updated><title type='text'>It's a good day to die...!</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReykbBXFEQI/AAAAAAAAACU/WY6A0YUz_ng/s1600-h/teoman.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038582867249402114" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: pointer; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReykbBXFEQI/AAAAAAAAACU/WY6A0YUz_ng/s400/teoman.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=owuJhphfg_Y&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:180%;"&gt;روز خوب...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;گناهي نيست ، گناهكاري وجود ندارد...&lt;br /&gt;زندگي را اينگونه آموختم...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ديگر عشق معني ندارد....وجود ندارد...&lt;br /&gt;ولي به تدريج عادت كردم....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;من و تو هميشه اينگونه خواهيم بود...&lt;br /&gt;آرام آرام ،قدم زنان در راه عدم،محو خواهيم شد...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;نپرس چرا......همه چيز به خاطر تنهاييست...&lt;br /&gt;نگاه كن....نگاه كن....نگاه كن....نگاه كن...روز خوبيست براي مردن...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;خيال وجود ندارد....حقيقت معني ندارد...&lt;br /&gt;ميبيني!آخر فهميدم!&lt;br /&gt;تابستان نيست...زمستان نيست...&lt;br /&gt;ديگر حساب زمان از دستم در رفته است....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;translated by m.r &lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8634110167203616515?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8634110167203616515/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8634110167203616515&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8634110167203616515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8634110167203616515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/03/its-good-day-to-die.html' title='It&apos;s a good day to die...!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReykbBXFEQI/AAAAAAAAACU/WY6A0YUz_ng/s72-c/teoman.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-7111935249595829810</id><published>2007-02-27T19:57:00.000+03:30</published><updated>2007-02-27T20:15:17.820+03:30</updated><title type='text'>Photograph me!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReRfJdKUX4I/AAAAAAAAACE/GMdh6r4a3iE/s1600-h/DSC00278.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5036254899358424962" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReRfJdKUX4I/AAAAAAAAACE/GMdh6r4a3iE/s320/DSC00278.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReReJdKUX3I/AAAAAAAAAB8/5o-IulmDikA/s1600-h/DSC00277.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5036253799846797170" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReReJdKUX3I/AAAAAAAAAB8/5o-IulmDikA/s320/DSC00277.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;پیرمردی که روی پله های آب انبار قدیمی نشسته بود، رو به زن فرانسوی دوربین بدست کرد و با لهجه ی غلیظ یزدی گفت:"مواظب خودت باش،مواظب عکسم باش....!هر وقت به اینجا فکر کردی منم یادت بیاد...."بعد رو به من کرد و گفت:" اهل کجایی؟از من عکس بگیر....!"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-7111935249595829810?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/7111935249595829810/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=7111935249595829810&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7111935249595829810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/7111935249595829810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/02/is-it-right.html' title='Photograph me!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/ReRfJdKUX4I/AAAAAAAAACE/GMdh6r4a3iE/s72-c/DSC00278.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-5425673998097176215</id><published>2007-02-15T21:54:00.000+03:30</published><updated>2007-02-15T22:03:35.231+03:30</updated><title type='text'>ship or sheep.....?</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RdSnOLe_XFI/AAAAAAAAABw/FdjRJz4LxAI/s1600-h/DSC00107.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5031830545722465362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RdSnOLe_XFI/AAAAAAAAABw/FdjRJz4LxAI/s320/DSC00107.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;آخرین مکالمات یک گوسفند با خودش که از جعبه سیاهی درون قیمه ی نذزی ،استخراج شده است....:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح علف خوبی بهمون دادن...بعدش موجود دو پا اومد...بهم آب داد...هی آب داد...هی آب داد ...اولش تشنم بود خوردم....بعدش تشنم نبود ولی باز خوردم...نمیدونم چرا...خیلی آب خوردم...خیلی خوب بود...نه تشنه بودم نه گرسنه...بعدش یه دو پای دیگه اومد...منو توی ترازو گذاشتن..میخواستن ببینن من حالم خوبه...منم گفتم "بعععععععععععععععله..!!" بعدش سوار یه جور گاری شدم که خیلی تند میرفت...تنها نبودم... سه تای دیگه از دوستامم بودن...تجربه جدیدی بود!!!خیلی خوش گذشت.....کنار یه ساختمون بلند پیادمون کردن...یادشون رفته بود ما رو ببندن....صداشون کردم...اونا هم فهمیدنو مارو بستن...اگه نمی بستن نمیدونم چی میشد...نمیدونم چرا این دو پاها حرف منو میفهمن ولی من حرفای اونارو نمیفهمم...یه جور خاصی بع بع میکنن!!!!آخ جون!!غذا....علف تازه!!!!خیلی وقت بود نخورده بودم...آخه الان زمستونه....آخ جون آب ....!!درسته تشنم نیست ولی خوب، خوبه که بخوری....تموم شد...... غذا رو میگم ...یه دوپا اومده داره مارو بروبر نگاه میکنه....یه چیزی توی دستشه و از توی اون یه چشمی مارو نگاه میکنه......بعدش رفت تو اون ساختمون بلنده...شاید ما رو هم بردن...با دوستام میزنیم زیرآواز...بعدش چند تا دوپا میان پیشمون....یکشون که یه چاقو دستشه یه جوری نگاهمون میکنه...مورمورم میشه...یعنی میخواد اذیتمون کنه؟! دستو پای منو میبندن..یه بار هم اینکارو کرده بودن....برای زدن پشمام...ولی اون گرم بود..تابستون بود...شاید الان هم تابستونه...ولی هوا سرده...شایدم گرمه....!!!!&lt;br /&gt;باز آب میارن...خوبه...حتما بعدش غذا هم میارن...ولی نمیارن..!!!گردنمو قلقلک میدن...میسوزه...نمیتونم نفس بکشم...دوستام یه جوری نگام میکنن...دارم خفه میشم... اونجارو...!!من فکر میکردم چهار تاییم....ولی انگار پنج تا شدیم...!یکی ازدوستام سر نداره!!!جالبتر اینه که داره واسه خودش راه میره...!!!راستی پشمام کو؟؟!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(در انتهای جعبه(قیمه)سیاه فقط خرخر ضبط شده بود!!!!)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-5425673998097176215?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/5425673998097176215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=5425673998097176215&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5425673998097176215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/5425673998097176215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/02/ship-or-sheep.html' title='ship or sheep.....?'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RdSnOLe_XFI/AAAAAAAAABw/FdjRJz4LxAI/s72-c/DSC00107.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-344773634597820281</id><published>2007-01-27T19:32:00.000+03:30</published><updated>2007-01-27T19:44:57.111+03:30</updated><title type='text'>Delirium</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Rbt5X7bTYsI/AAAAAAAAABk/P0Qn6bxyPXM/s1600-h/DSC00012.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5024743261258080962" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Rbt5X7bTYsI/AAAAAAAAABk/P0Qn6bxyPXM/s320/DSC00012.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/p&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;تهران-ساعت 4 صبح&lt;br /&gt;اعصابم بهم ریختس.از صدای ساز و دهل عزاداری ، مغزم هنوز داره میلرزه...نه دارم دروغ میگم...از اتفاق که قراره بیفته میترسم...میخوام برای چند لحظه هم شده از فکرش خلاص شم...هیچ وقت تا حالا اینقدر نزدیک خودم ندیده بودمش ... دونستن و دیدن همه چیز به طور واقعی...چیزی که مدتها بهش فکر کردی،داره تمامو کمال اتفاق میفته و تو محو منظره،حتی نمیتونی لب از لب باز کنی. کلماتو که قبلآ خوب بلد بودی بلغور کنی، حالا چسب شدنو جفت فکتو به هم چسبوندن.هر بار که مرورش میکنم، قلبم هری میریزه پایین...پاهام سست میشن و دلم میخواد بشینم.آخرین بار موقعی که عاشق بودم اینجوری شدم...موقعی که از کنارم رد میشد یا میدیدمش.کاش میشد با یه غریبه حرف بزنم...با کسی که فارسی بلد نباشه..شاید هیچ اتفاقی نیفته...شاید هم تا آخر عمر خودمو سرزنش کنم که چرا کاری نکردم...امشب مثل یه 18 چرخ دود کردم و باز هم میخوام...دارم دیوونه میشم...و کسی تو این دنیا به غیر خودم نمیدونه چرا....هیچ کس...هیچکس .انگار مغزم به دو قاچ غیر مساوی تقسیم شده...یکی داره یه ریز فحش میده و یکی داره عین یه ماشین کارشو دقیق انجام میده. پایان دست من نیست..من تو این قسمت فقط دارم بازی میکنم...شاید به یاد موندنیترین بازی باشه....شایدم یه روز نوشتمش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلوی ویترین یه مغاز ایستادم... "عروسک پشت شیشه" داره با تمام وجود قهقهه میزنه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهران-ساعت 5 صبح&lt;br /&gt;سیگار پیدا کردم...پلیس کارت شناساییمو چک کرد...میخواست مطمئن بشه خودمم...! واقعا این منم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهران- ساعت 6 صبح&lt;br /&gt;یه مغازه ی باز میبینم...میرم توش و یه کله پاچه ی مشتی میزنم تو رگ!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تهران – ساعت 7 صبح&lt;br /&gt;روی مبل ولو شدم .....اعصابم بهم ریختس.......&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-344773634597820281?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/344773634597820281/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=344773634597820281&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/344773634597820281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/344773634597820281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/01/delirium_27.html' title='Delirium'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Rbt5X7bTYsI/AAAAAAAAABk/P0Qn6bxyPXM/s72-c/DSC00012.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-2603487493453265744</id><published>2007-01-16T23:25:00.000+03:30</published><updated>2007-01-16T23:43:20.739+03:30</updated><title type='text'>"No end....."</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Ra0xu7bTYqI/AAAAAAAAABI/c71huMX2ecE/s1600-h/noend.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5020723841883923106" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Ra0xu7bTYqI/AAAAAAAAABI/c71huMX2ecE/s320/noend.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;"And I don't even know&lt;br /&gt;how it came about&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"To change from wolf&lt;br /&gt;into mangy dog&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Maybe it was the wind that stung my face&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"My howling no longer&lt;br /&gt;scowled at the sky&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"A flicker of fear, not&lt;br /&gt;a boisterous flame&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Stormed upon my back&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Maybe no one needed&lt;br /&gt;to put this collar on me&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"And I myself crawled over&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"To beg fawning and dog-like&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Lord, who loves&lt;br /&gt;even those who grovel&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"And can kindle pride&lt;br /&gt;in a worm's pale blood&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"Help open the throat&lt;br /&gt;of one mutely shouting&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"And tell me to walk free&lt;br /&gt;even though I'm weeping"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-2603487493453265744?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/2603487493453265744/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=2603487493453265744&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2603487493453265744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2603487493453265744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/01/no-end.html' title='&quot;No end.....&quot;'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/Ra0xu7bTYqI/AAAAAAAAABI/c71huMX2ecE/s72-c/noend.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-908005750671391289</id><published>2007-01-10T21:11:00.000+03:30</published><updated>2007-01-10T22:00:47.757+03:30</updated><title type='text'>Silent confession....</title><content type='html'>&lt;blockquote&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RaUs07bTYoI/AAAAAAAAAA0/20_S4s4SiKA/s1600-h/30914.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RaUs07bTYoI/AAAAAAAAAA0/20_S4s4SiKA/s1600-h/30914.jpg"&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/a&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5018466647591314050" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RaUs07bTYoI/AAAAAAAAAA0/20_S4s4SiKA/s320/30914.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;"سلام...خوبی....؟خبری ازت نیست...؟! ببین،کی میتونی 1 ساعت از وقتتو به من &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بدی...؟ حالا بعدا میفهمی! نه به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جون خودم گلد کوئست نیست!!! نه الماسم نیست!!! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;قضیه ی 5 تا اعترافو شنیدی؟!!!! الو...؟ الو.....؟!!! یعنی چی بسه؟! یعنی چی کسی نمی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دونه بسه؟!شامپو....؟!آها ...!! شامپویی که به سرت میزنی بسه...؟!!! چی گفتی؟؟ به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سرت نمی زنی؟؟؟!!!! پس چیکارش میکنی؟؟!! نه....(بلند و کش دار)!!! این دومین &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اعترافت بود....؟؟!! نه دیگه بسه!!! ادامه نده!!!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;سکوت می کنیم........&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-908005750671391289?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/908005750671391289/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=908005750671391289&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/908005750671391289'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/908005750671391289'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/01/silent-confession.html' title='Silent confession....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RaUs07bTYoI/AAAAAAAAAA0/20_S4s4SiKA/s72-c/30914.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-2067700226491640089</id><published>2007-01-03T21:51:00.000+03:30</published><updated>2007-01-03T22:09:45.670+03:30</updated><title type='text'>F blues....</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RZv3EYnML9I/AAAAAAAAAAY/i_mlXPCZGNg/s1600-h/DSC00006.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5015874264705544146" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RZv3EYnML9I/AAAAAAAAAAY/i_mlXPCZGNg/s320/DSC00006.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یادش به خیر...چند سال پیش یه سر رسید آبی داشتم که از بین وسایل پدر کش رفته بودم و توش چیز میز می نوشتم.مادر مهربان وفداکار نیز هر روز صبح وقتی مدرسه بودم میرفت سراغ سررسید و نوشته های شبانه ی ما رو به دقت مطالعه می فرمودند تا مبادا فرزند دچار لغزشی شود!!!و در یک وقت مناسب متلکی مناسب در جهت تربیت بارمان کند ومشاجره ای آموزشی در بگیرد!!!مدتی به همین منوال گذشت و مخفی کردن سررسید توی سوراخ سنبه های خونه هم فایده نداشت.برای حل مشکل ،تصمیم گرفتم انگلیسی بنویسم...ولی از بخت بد پدر انگلیسی بلد بود و چون هیچ مسئله ی خصوصی بین زن و شوهر وجود نداره من دو خواننده پیدا کردم!!&lt;br /&gt;پرونده ی سررسید آبی با مصادره ی اون از طرف پدر خاتمه پیدا کرد!!!!&lt;br /&gt;پشت کامپیوتر تایپ میکنم به یاد گذشته...:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;Sleep motherfucker…&lt;br /&gt;Dream motherfucker...&lt;br /&gt;Wake up motherfucker….&lt;br /&gt;Eat motherfucker…&lt;br /&gt;Smoke motherfucker….&lt;br /&gt;Work motherfucker…&lt;br /&gt;Drink motherfucker…&lt;br /&gt;Read motherfucker…&lt;br /&gt;Write motherfucker…&lt;br /&gt;Talk motherfucker….&lt;br /&gt;Fuck motherfucker…&lt;br /&gt;Fight motherfucker…Run motherfucker….&lt;br /&gt;Go ahead motherfucker…Cry motherfucker…Cry…&lt;br /&gt;Laugh motherfucker…Laugh….Laugh…..Laugh…..&lt;br /&gt;and “Take it easy motherfucker…” and “Forget it motherfucker….”&lt;br /&gt;And again… and again…and again….and again….and again….&lt;br /&gt;and Get old motherfucker…and Do it again motherfucker…and again…&lt;br /&gt;and fucking again…&lt;br /&gt;and Watch people dying motherfucker…and Die motherfucker…and nothing more.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-2067700226491640089?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/2067700226491640089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=2067700226491640089&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2067700226491640089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/2067700226491640089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/01/f-blues.html' title='F blues....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RZv3EYnML9I/AAAAAAAAAAY/i_mlXPCZGNg/s72-c/DSC00006.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-745936164796008333</id><published>2007-01-01T17:30:00.000+03:30</published><updated>2007-01-01T17:51:21.971+03:30</updated><title type='text'>Close the window.....!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RZkVrInML8I/AAAAAAAAAAM/J6KRoLm_BsU/s1600-h/DSC00002.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5015063490844176322" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RZkVrInML8I/AAAAAAAAAAM/J6KRoLm_BsU/s320/DSC00002.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(photo by m.r)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;اسمش محمده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد 11 سالشه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد کوره....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد کره....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد فلجه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد قلبش معیوبه و بعیده زیاد زنده بمونه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر و مادرش حتی اسم بیماریشو نمی تونن تلفظ کنن....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یه چیز جالب....!محمد مغزش سالمه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وقتا حس می کنم شاید یه جورایی ما هم مثل اونیم و نمی دونیم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل محمد که نمیدونه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه احمقانه است مقصر دونستن خدا یا پدر و مادر یا جامعه یا کوفت یا زهرمار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناراحت شدید؟!&lt;br /&gt;صفحه رو ببندید....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-745936164796008333?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/745936164796008333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=745936164796008333&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/745936164796008333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/745936164796008333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2007/01/close-window.html' title='Close the window.....!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_H1148auI7oE/RZkVrInML8I/AAAAAAAAAAM/J6KRoLm_BsU/s72-c/DSC00002.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-1546897241697775447</id><published>2006-12-26T21:48:00.000+03:30</published><updated>2006-12-26T22:11:46.105+03:30</updated><title type='text'>Dedicated to lovers...!</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.sharemation.com/diemydear/DSC00031.JPG?uniq=hys0kd"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.sharemation.com/diemydear/DSC00031.JPG?uniq=hys0kd" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; (photo by m.r)&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;پ.ن:البته عشق های گرونتری هم پیدا میشه...! عشق های 15 هزار تومانی،30 هزار تومانی،40 هزار تومانی و حتی 120 هزار تومانی!!!بسته به امکاناتتون میتونید از فضای بزرگتر،بهتر و جادارتر استفاده کنید!!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;فکر میکنید مرغ عشق شما چند تومنیه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;برای همه ی عاشق و معشوقها،وصال(جفت گیری) آرزومندم!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-1546897241697775447?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/1546897241697775447/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=1546897241697775447&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1546897241697775447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/1546897241697775447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/12/dedicated-to-lovers.html' title='Dedicated to lovers...!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-8698473986535827098</id><published>2006-12-20T01:11:00.000+03:30</published><updated>2006-12-20T17:53:46.298+03:30</updated><title type='text'>Die my darlings.....!</title><content type='html'>&lt;a href="http://i12.tinypic.com/30a7yh0.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با توجه به دپرسیون شدید جوانان به خصوص وبلاگ نویسان که همه جزء عزیزان من هستن،خواستم در مورد روشهای خودکشی کمی تلمذ کنم!طبق نظر کارشناسان اهل فن!راههای زیادی برای رسیدن به مرگ وجود داره که هر شخص با توجه به خصوصیات فردی و جسمی و جنسی ومالی واخلاقی دست به انتخاب میزنه!دقت کنین که خودکشی چیز خوبی نیست و آخرین راهه وبنده ی کبیر اصلا تایید نمیکنم وخوردن دو وعده ماهی در هفته ودادن مالیات رو ترجیح میدم!!!ولی به هر حال اگه تصمیم گرفتین گوش کنین:&lt;br /&gt;به طور کلی یه خودکشی خوب باید :سریع،بیدرد،موثر،قابل اجرا،تمیز،زیبا،جادار ومطمئن باشه!!!حالا میرسیم به روش ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.غرغ کردن(drowning):یکی از اون روشهای جوات اما قدیمیه که در اون قاتل و مقتول خودشو تو رودخونه یا دریا یا هر جایی که بیشتر از قدش عمق داره میندازه!!دقت کنین که طبق اصول منطقی حتما عمق&gt;قد باید باشه!!در غیر این صورت احتمال داره سر مبارک به ته استخر بخوره وبشکنه!!پشت سد بهترین جاست.اگه شنا زیادی بلدید چندتا وزنه به خودتون ببندید،محض اطمینان عرض کردم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.آتش زدن(burning):مورد علاقه ی زنای بدبخت ایرانیه که از دست شوهر بد و نااهل یه پیت بنزین یا نفت یا گازوئیل می ریزن رو خودشون و کبریتو میکشن!(خانمای محترمه دقت کنن...میریزین رو خودتون،نمیخورینش یا رو شوهرتون نمیریزین!!!)گاها بعضیا به نشانه ی اعتراض و رسانه ای شدن هم این کارو میکنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.برق گرفتگی(electrocution):معمولا با برق شهری احتمال نمردنتون بیشتر از نفله شدنتونه!اگه سه فاز دارید به من چه که دارید!بزنید به خودتون!!دهن بهترین جاست.مواظب بابا برقی هم باشید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4.دار زدن(hanging):تو نظر خیلی آدما،خودکشی یعنی دار زدن.ولی بچه ها!مواظب باشید...قبلا اصولشو یاد بگیرید.تو رو به جون مادرتون از نخ خیاطی استفاده نکنین!!!چون فکر کنم پاره شه و زبونم لال یه جاییتون بشکنه!!!طناب باید کلففففففت باشه!!!گره ی طناب هم مهمه.جایی که میخواهید آویزون شید باید محکم و مرتفع باشه.اگه مازوخیست نیستید لطفا از روی چهار پایه ی بلندی بپرید پایین.اینطوری گردنتون میشکنه ومرکز تنفسی-قلبیتون از کار میفته و سریع گور به گورمیشید و دیگه زجر خفه شدن در عرض چندین دقیقه رو هم نمیکشید.خیلی خیلی دقت کنید...چون گاها عذابی که این روش در اثر اجرای غلط اون ایجاد میکنه هزار برابر عذاب خود مرگه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5.پریدن از ارتفاع(jumping):جربزه ی زیادی می خواد!لطفا از طبقه ی پنجم به بالا خودتونو ول بدید!آخه ممکنه یه هو خدانکرده به جای مردن چهار دست و پاتون قلج شه و اونوقته که دیگه حتی زیپ شلوارتونو نمی تونید بکشید بالا...چه برسه به پریدن!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6.خفگی(asphyxiation)این کارو میتونید با یه کیسه ی پلاستیکی ضخیم انجام بدید.ولی معمولا موفق نمیشید،چون آخر سر احتمالا کیسه رو پاره میکنید!!گاز شهری هم بد نیست،اما احتمال منفجر شدنتون زیاده!اونوقت کل ساختمونو با محتویاتش از جمله همسایه ها میارید پایین!!!&lt;br /&gt;میتونید بخاری رو روشن کنید و دود کشو در بیارید....اگه گاراژ بسته دارید ماشینو روشن کنید و دمی بیاسایید و بذارید مونواکسید کربن خار شما رو.....ببخشید!کار شمارو بسازه!!!!میتونید اگزوز رو با شلنگ به داخل ماشین بیارید.(توصیه به خانمها:لطفا یادتون نره ماشینو روشن کنید!!!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7.شلیک به خود(shooting):به درد آدمایی می خوره که به اسلحه دسترسی دارن...بهترین جا واسه شلیک ، سره.بهترین حالتم اینه که لوله ی اسلحه رو بذارید تو دهنتون و کمی بالا بگیرید،به طوری که خروجی لوله در تماس با کام دهنتون باشه و خوب دهان مبارک رو مورد عنایت قرار بده.لطفا با تفنگ بادی خودکشی نکنید!&lt;br /&gt;(توصیه به خانمها:موقع شلیک اسلحه رو از ضامن در بیارید!!!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8.هاراکیری یاseppuku:مال جاپنیاست!!شمشیرو میکنن تو دلشون و سیراب شیردونو میریزن کف زمین!!خیلی خشنه!با روحیه ی لطیف ما نمیسازه!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9.مسمومیت(poisoning):هر چیزی میتونه به عنوان سم استفاده شه...از داروها بگیر تا واجبی!!!!مقدار زیادی از سم مربوطه رو میل کنین.اگه میگید چه سمی و از کجا...؟بهتون نمیگم تا از فضولی بمیرید!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10.رگ زدن(exsanguinations)معمولا به دو شکل بریدن گلو و بریدن مچ دست ها دیده میشه.اتفاقا اغلب شکست میخوره.چون اولا دلتون نمیاد عمیق ببرید و رگ اصلی رو نمیزنید،ثانیا اغلب جای اشتباهی رو میبرید! ثالثا طول میکشه تا بمیرید و تو این فاصله ممکنه پیداتون کنن....لطفا با تیغ نو و تیز و عمقی وهم چنین هر دو مچ رو ببرید .بهتره زیر دوش آب گرم یا تو وان اینکارو بکنید،چون هم خونه رو به گه نمیکشید وهم آب گرم مانع از بند اومدن خون میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11.غذا نخوردن(starvation):معمولا کار زندانیان سیاسیه!به درد منو شما نمیخوره.روشش هم ساده ست!اونقدر نخوری تا پس بیفتی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان توجه دارید که روشهای دیگه ای هم هست که به دلایل اخلاقی و همچنین طولانی شدن مطلب، شرم گفتن داریم!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف آخر و توصیه ی سر آشپزm.r.......:دلایل شما واسه خودکشی نه ربطی به من داره و نه علاقه مندم بدونم.اگه به خدا اعتقاد دارید و مسلمونید که گه میخورید که میخواهید خودتونو بکشید!!!ولی اگه اعتقادی نداریدو تصمیم قطعی گرفتید،می تونید توصیه ی سر آشپزو-که یه روش ترکیبیه-در نظر داشته باشید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حدود 50-100 قرص خواب آور (مثل دیازپام یا فنو باربیتال.....)رو تو مقدار مناسبی ویسکی (white horse باشه بهتره!!!)حل کنید و به سلامتی "هستی"،"یگانه"و "مژده" برید بالا!!!چند دقیقه بعد، قبل از اینکه خوابتون ببره یه کیسه ی بزرگ زباله بکشید رو سرتون و خروجیشو مسدود کنید و آروم لالا کنید...بدون اینکه بفهمید یا دردی بکشید خفه میشید و از دستتون خلاص میشیم!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف بعد آخر:من هیچ گونه مسئولیتی رو نمیپذیرم و همه ی اینا شوخی بود!! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-8698473986535827098?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/8698473986535827098/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=8698473986535827098&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8698473986535827098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/8698473986535827098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/12/die-my-darlings.html' title='Die my darlings.....!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116631346988826960</id><published>2006-12-17T03:20:00.000+03:30</published><updated>2006-12-17T03:27:49.903+03:30</updated><title type='text'>wormhole....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;با صدایی مبهم از خواب بیدار شد.پلک هایش را بسته نگه داشت.سرما و سردرد جسمش را می خراشید&lt;br /&gt;ولی مهم نبود.باز نصفه شب از خواب بیدار شده بود و خوابش نمی برد.اما ایندفعه نه از نور که با صدا.&lt;br /&gt;مدتی بود که با خواب مشکل داشت.نمی دانست دقیقا از کی شروع شد،کوچکترین شعاع نوری  بی خوابش می کرد.پرده های ضخیم هم مثل قرص ها نتوانست کمکش کند.انگار نور از پشت دیوارهای قطور بتنی-حتی در شب-عبور می کرد،از پلک های بسته اش می گذشت،جمجمه اش را می شکافت و مغزش را در گردابی سفید فرو می برد.خاطراتش در چرخشی دیوانه وار مخلوط می شد و ترکیبی تهوع آور برایش می ساخت.&lt;br /&gt;اما این بار از تاریکی مطلقش متعجب بود.جرأت باز کردن پلک هایش را هم نداشت.رخوت عجیبی وجودش را فرا گرفت.تاریکی می توانست تلخی بی خوابی همیشگی اش را بکاهد.شاید هم می توانست بخوابد...از ترس اینکه مبادا نوری در جهت دیگری ببیند تکان نمی خورد....&lt;br /&gt;بار دیگر همان صدای مبهم را شنید،گوش کرد،این بار با دقت.چیزی مثل اذان.اذان این موقع معنی دیگری جز نزدیکی صبح وپایان شادی رقت انگیزش نبود...شاید هم خواب می دید...کلافگی دوباره هجوم آورد...از فرط استیصال به گریه افتاد....منتظر دریده شدن خوشبختیش در مرثیه ی شمشیرهای نور بود.چیزی روی پوستش می لغزید...آرام از سینه و گردنش بالا رفت.ضرباهنگ حرکت به سمت صورتش را می فهمید،از گردنش بالا رفت....پلک هایش را بیشتر فشرد.خواست حرکتی کند،نشد.از سوراخ بینیش بالا خزید،کرم داشت با ولع مغزش را اره میکرد...او خواب نبود...او خواب نبود.....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116631346988826960?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116631346988826960/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116631346988826960&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116631346988826960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116631346988826960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/12/wormhole.html' title='wormhole....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116606589927174986</id><published>2006-12-14T06:35:00.001+03:30</published><updated>2006-12-14T06:44:52.670+03:30</updated><title type='text'>policy....!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;به خاطر جو سیاسی فکر کردم بد نیست اینو بخونید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;(نویسنده رو هم نمیشناسم!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:50;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟&lt;br /&gt;پدرش فکری می کنه و می گه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.&lt;br /&gt;پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادرکوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره توی اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده و داره ترتیب اون رو می ده. می ره و سرجاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.&lt;br /&gt;فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو می ده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116606589927174986?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116606589927174986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116606589927174986&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116606589927174986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116606589927174986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/12/policy.html' title='policy....!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116524242230171691</id><published>2006-12-04T17:27:00.000+03:30</published><updated>2006-12-04T17:57:02.440+03:30</updated><title type='text'>Game over...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;سکوت شب،سنگینی خود را بر سرت فریاد می کشد...عقربک های ساعت به تندی از یکدیگر سبقت می گیرند و بر جانت نیش میزنند...ماه نیست.... تمام واژه ها رنگ می بازند....همچون زائویی،درد فردا را داری....تشویش سیاهی از روشناییش وجودت را فرا گرفته است...&lt;br /&gt;کتاب،حکمت را صادر می کند و سطورش،در صبحی سرد تیربارانت خواهند کرد...&lt;br /&gt;هیچ گریزی نیست...همه چیز تمام است....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                 آری...امشب،شب امتحان پایان ترم است....!!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;(آذر 81)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116524242230171691?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116524242230171691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116524242230171691&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116524242230171691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116524242230171691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/12/game-over.html' title='Game over...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116483465956391638</id><published>2006-11-30T00:28:00.000+03:30</published><updated>2006-11-30T00:50:56.190+03:30</updated><title type='text'>The scarecrow....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;آرام نشسته ام،در سکوتی پر از صدا و دود.مغزم در سکون زمان غلغله می کند،در صفر مطلق می جوشد وصداهای عجیب در کاسه ی سرم بازی می کنند،می دانم که وجود ندارند....مثل کلاغ هایی که دورم پرسه می زنند و من با آن ها پرواز&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;می کنم. پایین،خودم را می بینم...مترسگی که کلاغها دوستش دارند....قار قار یخچال بلند می شود...صدایش اذیتم می کند،مغزم متلاشی می شود و کاه از سر مترسگ بیرون می ریزد...کلاغ ها همهمه میکنند...نزدیک تر می شوم...دو کلاغ به سمتم می آیند....چشم در چشم به من نگاه می کنند...چشمان سیاه و قهوه ای زیبایشان را کیف می کنم....ولی ناگهان فکرشان را مثل زیر نویس می خوانم...تقلا می کنم،اما مترسگ تکان نمی خورد.صدای دندان هایم را می شنوم،زور می زنم، ولی صدایم یخ می زند.دو بوسه ی آتشین از چشمانم میگیرند...کاه فواره می زند...همه جا قرمز می شود...کلاغ ها جشن گرفته اند...مترسگ هم قهقهه می زند...دندان های او هم مثل نوک کلاغ ها قرمز شده....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;به خودم می آیم....."عجب کوفتی بود....."&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116483465956391638?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116483465956391638/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116483465956391638&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116483465956391638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116483465956391638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/scarecrow.html' title='The scarecrow....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116480469973370862</id><published>2006-11-29T16:11:00.001+03:30</published><updated>2006-11-29T16:23:56.960+03:30</updated><title type='text'>checkmate...!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;این جمله رو یه جایی دیدم،به نظرم جالب اومد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;"تا وقتی که شطرنج بلد نیستی،همه دوست دارن بهت کمک کنن تا یاد بگیری.....&lt;br /&gt;وقتی یاد گرفتی همه دوست دارن شکستت بدن!!!!!"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;قهقهه زدن روی لاشه ی آدما لذت بخشه نه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116480469973370862?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116480469973370862/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116480469973370862&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116480469973370862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116480469973370862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/checkmate_29.html' title='checkmate...!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116421981581306609</id><published>2006-11-22T21:50:00.000+03:30</published><updated>2006-11-22T21:53:35.826+03:30</updated><title type='text'>doubt...</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;روی مبل ولو شده بود،دیر به دیر خا کستر سیگارگوشه ی لبشو می تکوند،حتی یه بار یه تیکه از خاکستر ریخت رو تنش.داشت به طولانی ترین سمفونی زندگیش-که هنوز ادامه داشت-گوش می کرد....تیک....تاک...تیک...تاک....انگار ذهنش درگیر موضوع مهمی بود.خیره به عقربه ی ساعت،کندی زمان رو با تمام وجود حس می کرد،انتظار هیچ کس و هیچ چیزو نمی کشید،&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;می خواست تصمیم مهمی بگیره.ساعت جلوی روش بود،ولی اون-مثل همیشه-شک داشت....."کوک بکنم یا نه...؟"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;مدت ها بود که هر شب مجبور می شد تو  تردید این تصمیم  قرار بگیره...چشماش تر شد...هاله ای دور عقربه های ساعتو گرفت.......ساعتو کوک کرد............مثل همیشه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116421981581306609?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116421981581306609/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116421981581306609&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116421981581306609'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116421981581306609'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/doubt.html' title='doubt...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116417920554840865</id><published>2006-11-22T10:24:00.000+03:30</published><updated>2006-11-22T10:36:45.583+03:30</updated><title type='text'>laughing at what.....?!</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/1600/1565.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/320/1565.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/1600/2di4qrq.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/320/2di4qrq.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/1600/Ahmadinejad-book.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/320/Ahmadinejad-book.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;.به چه میخندد........؟!به صورت دختره هم دقت کنید!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116417920554840865?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116417920554840865/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116417920554840865&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116417920554840865'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116417920554840865'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/laughing-at-what.html' title='laughing at what.....?!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116386088835959753</id><published>2006-11-18T17:57:00.000+03:30</published><updated>2006-11-18T18:31:02.896+03:30</updated><title type='text'>real conversation....</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt; آدما دو دستن....اونایی که فکر میکنن و اونایی که فکر نمیکنن.تو جزء کدوم دسته ای؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;-من آدم نیستم،فرشتم.همه چیرو میدونم...خدا تو وجودم گذاشته....عالمه به غیبم...مدرک دارم که فرشتم...میدونی چیه.....؟بگم........؟فقط یه فرشته میتونه موجودی مثل تو رو تحمل کنه و تا ابد عاشقش باشه......&lt;br /&gt;حالا تو بخواب معامله...به قول خودت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116386088835959753?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116386088835959753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116386088835959753&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116386088835959753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116386088835959753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/real-conversation.html' title='real conversation....'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116361241949272888</id><published>2006-11-15T21:07:00.000+03:30</published><updated>2006-11-15T21:11:38.753+03:30</updated><title type='text'>don"KEY"....!</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;امروز یه نفرو خر کردم........&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;..........................یاد اون روزی افتادم که یکی خرم کرد......!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116361241949272888?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116361241949272888/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116361241949272888&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116361241949272888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116361241949272888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/donkey.html' title='don&quot;KEY&quot;....!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116318506597770151</id><published>2006-11-10T22:17:00.001+03:30</published><updated>2006-11-10T22:27:45.986+03:30</updated><title type='text'>The man who sold the world</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;We passed upon the stair, we spoke of was and when&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;Although I wasnt there, he said I was his friend&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;Which came as some surprise I spoke into his eyes&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;I thought you died alone, a long long time ago&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;&lt;br /&gt;Oh no, not me&lt;br /&gt;I never lost control&lt;br /&gt;You're face to face&lt;br /&gt;With the man who sold the world&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;&lt;br /&gt;I laughed and shook his hand, and made my way back home&lt;br /&gt;I searched for form and land, for years and years I roamed&lt;br /&gt;I gazed a gazely stare at all the millions here&lt;br /&gt;We must have died along, a long long time ago&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;&lt;br /&gt;Who knows? not me&lt;br /&gt;We never lost control&lt;br /&gt;You're face to face&lt;br /&gt;With the man who sold the world&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;Who knows? not me&lt;br /&gt;We never lost control&lt;br /&gt;You're face to face&lt;br /&gt;With the man who sold the world&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="left"&gt;"nirvana"&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116318506597770151?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116318506597770151/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116318506597770151&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116318506597770151'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116318506597770151'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/man-who-sold-world.html' title='The man who sold the world'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116308368428571733</id><published>2006-11-09T18:13:00.000+03:30</published><updated>2006-11-09T18:25:10.056+03:30</updated><title type='text'>nought...</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سفیدی های منقطع وبی انتهای خیابان،در خستگی های بی نهایت...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;در خمیازه های تهوع آور،در پک های عمیق و پی در پی سیگار...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;در طبقه ی دوازدهم ساختمان...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;در آکواریمی شیشه ای.....به دنبال چه بودم...؟&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;تصویری نیمه تاریک از شبح یک خاطره...&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;زیر نور محو شمع های مایع و در همهمه ی مرثیه ی تولد.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست و شش ساله شد و من برگشتم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ماندم و هیچ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ ماند و هیچ....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116308368428571733?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116308368428571733/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116308368428571733&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116308368428571733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116308368428571733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/nought.html' title='nought...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116289734622341279</id><published>2006-11-07T14:28:00.000+03:30</published><updated>2006-11-07T14:33:39.230+03:30</updated><title type='text'>crying.v2</title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;font&gt;&lt;font&gt;مردی  زار میگریست.... &lt;br/&gt;سلاخی، قناری  کوچکش  را  دزدیده  بود!&lt;br/&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116289734622341279?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116289734622341279/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116289734622341279&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116289734622341279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116289734622341279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/cryingv2.html' title='crying.v2'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116250674227968687</id><published>2006-11-03T01:52:00.000+03:30</published><updated>2006-11-03T02:09:48.750+03:30</updated><title type='text'>The problem......</title><content type='html'>(during a sex....:)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........(unsatisfied face):...what's your problem...?&lt;br /&gt;........(nonsense face):......I love you....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116250674227968687?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116250674227968687/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116250674227968687&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116250674227968687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116250674227968687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/problem.html' title='The problem......'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116233534396740046</id><published>2006-11-01T02:06:00.000+03:30</published><updated>2006-11-01T03:27:52.186+03:30</updated><title type='text'>"God"bye...!</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/1600/face1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/320/face1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;"خدا....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداش گرفت...نتونست جملشو تموم کنه....روبروی هم بودن.... بخار نفسهاشون با هم پیوند میخورد و بعد،درسردی سیاه فضا،گم میشد.......نمیدونست چرا نمیتونه حرف بزنه....بغض بود یا سرماخوردگی بدی که داشت .....؟یا شاید هم اضطراب و دلهره ی حرف زدن.....اصلاً نمیدونست چی میخواد بگه.....در برابر حرفای کسی مثل اون باید سنجیده حرف میزد...اما این بار حرفاش،فکرشو منجمد کرده بود....حتی اشکاشو..............چیکار باید میکرد؟چی باید میگفت؟...."«خدا»رو شکر....تورو«خدا»نرو...«خدای»من،این چکاریه که داری میکنی.....؟"ولی نشد...نمیشد،نمیتونست......میشناختش،وقتی تصمیمی میگرفت،«خدا»هم نمیتونست جلوشو بگیره....حرفاش چاره ای واسش نذاشته بود.....سرفه امونشو بریده بود....دستشو گرفت....سردتر بود....&lt;br /&gt;چند ثانیه ای خودشو جمع و جور کرد.....با ته مونده ی هوای ریه هاش و نبض رگهاش و بغض گریه هاش ولبخند لباش.....جملشو تموم کرد..........:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....حافظ"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(بامداد شنبه،دو فروردین 82)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116233534396740046?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116233534396740046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116233534396740046&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116233534396740046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116233534396740046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/11/godbye.html' title='&quot;God&quot;bye...!'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-36728934.post-116213169840713297</id><published>2006-10-29T17:14:00.002+03:30</published><updated>2006-11-18T18:15:02.886+03:30</updated><title type='text'>start...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/1600/johnny-cash-742414.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: pointer; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3525/4111/400/johnny-cash-742414.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;شروع&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;دو سالی میشد که چیز خاصی ننوشته بودم....ولی خوب شاید برای تمرین خود ارضایی ذهنی هم که شده ....سلام!&lt;br /&gt;نمیدونم برای چه کسی؟ولی به هر حال الان نیازشو احساس کردم...شاید خیلی زود خسته بشم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;ازhs هم بابت مسایل فنی و غیر فنی ممنونم!!مردی شده واسه خودش!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;font-size:85%;"&gt;احساس میکنم این عکس داره با من-و فقط من-حرف میزنه......&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/36728934-116213169840713297?l=diemydarlings.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://diemydarlings.blogspot.com/feeds/116213169840713297/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=36728934&amp;postID=116213169840713297&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116213169840713297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/36728934/posts/default/116213169840713297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://diemydarlings.blogspot.com/2006/10/start.html' title='start...'/><author><name>m.r</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14425131623653987435</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry></feed>
