Saturday, December 17, 2011
Tuesday, November 01, 2011
Thursday, March 18, 2010
Iranian Zoo...!!
چند وقتی بود که مشغول مشق شب و درس و مدرسه اکابر بودم...و راستش نه حسی برای نوشتن بود و نه توانی در این چند سلول عصبی که مشغول محفوضات بلافایده گردید...چشمی بر هم زدیم و دیدیم ای دل غافل!! 88 تمام شد و در بوق و کرنا کرده اند که 89 در راه است سالی چنین است و چنان...و اما ما هنوز در اندیشه سال کهنه می پلکیدیم و همش فکر می کردیم که چی شد و کی بود و کی نبود.... 88، یکی از آن سال ها بود که مطمئنا وقتی 70 سالت شد و هنوز نمرده بودی ، می نشینی و در مورد وقایع آن برای جوانتر ها روده درازی می کنی... از شور و هیجان جوانی بگیر تا کشته شدن هموطنانت...شاید هم سر پیری معرکه گرفتی و کتابی نوشتی...البته اگر هنوز دولت مهر ورزی، مهرش برقرار باشد که دیگر هیج....خفه خون می گیری و سعی میکنی اگر هنوز نمرده باشی بتمرگی و بی سروصدا بمیری...ولی الان نه من 70 سالم است و نه به این زودی ها می خواهم بمیرم ...از طرفی همه مان می دانیم چه شد ... ولی نمی دانیم که بود!!دولت می گوید اجنبی ها بودند....اجنبی ها می گویند مردم بودند...مردم می گویند شبه نظامیان بودند...پایین شهری ها می گویند بالای شهر بود و بالای شهری ها می گویند پایین شهر بود و شرقی ها می گویند غربی بود و غربی ها می گویند شرقی بود و شهرستانی ها می گویند تهران بود و تهرانی ها می گویند کار انگلیس بود....و آن مادر و پدر فرزند داده می گوید قاتل را پیدا کنید و حکومت می گوید خائن را پیدا کنید و مردم می گویند رایمان را بدهید و کارگران هم می گویند حقوقمان را بدهید و آخوند ها می گویند حق امام را بدهید و منور الفکر ها میگوند فضای تنفس بدهید و متحجرین می گویند تاوان پس بدهید...و ما در این گیر و دار فهمیدیم که مننژیت خطر ناک است و باتوم جسم سخت است و کهریزک هم بسی بد است و مقتول هم قاتل است...اخبار حمله به لانه جاسوسی دوم یعنی دانشگاه تهران و فتح ان با رمز "یا شهلا" هم میان بلبشو گم شد و فاتحین چون احساس کردند خائنین از دانشگاه به کوی دانشگاه رفته اند تا نفسی چاق کنند و دوباره فتنه کنند، پس کوی دانشگاه را هم در طی عملیاتی با رمز" یا شعبان بی مخ" تسخیر کردند و دانشجو ها را به راه "راست" در کهریزک هدایت کردند...
به هر حال در سال 88، مردم نوپای ما خواست تاتی تاتی قدمی بردارد، که زدند پاهایش را قلم کردند و بعد قلم ها را شکستند تا بگویند " خیلی زود است برای شما و خیلی کم است تاوان حماقت های شما در تاریخ که با چند قطره خون پرداخته شود....سیلاب خون لازم است تا خداوندگار جبار ما، بگذرد از خیر بندگی شما بردگان همیشه تاریخ... " و اگر منصف باشید حق می دهید به برده دار، تا به این آسانی ها منافع خود را بر باد آزادی ندهد....و سخت است حکایت بردگانی چون ما که می خواهیم آزاد باشیم ولی حتی تصوری از آزادی نداریم ...عده ای از ما در رودر وایستی عقاید نیاکان مانده ایم... عده ای در بند قل و زنجیری به اسم دین...عده ای نمی خواهیم لباسهای شیکمان خاکی شود...عده ای گرسنه ایم و نان شب را واجب تر یافته ایم و راحت است غذایی که ارباب جلوی ما پرت می کند....و البته قرار است از سال بعد این پرت کردن ها هدفمند شود و یک راست در دهان کسانی بیفتد که "واغ واغ برای صاحابشان" می کنند....شرح حقارت و بیچارگی ما آنقدر زجر آور است که شاید آیندگان ما از خجالت صفحاتی از کتاب تاریخشان را که به ما میپردازد، پاره کنند و آن را بجوند و بخورند و در مستراحهای عمومی دفعش کنند....البته این کمال خوشبینی است که ما آینده ای داشته باشیم و در آن آینده کتابی به اسم تاریخ در مدارس باشد، و در آن تاریخ واقعیت نوشته شده باشد،و از آن مهمتر توالتی داشته باشیم که عموم، آزاد به استفاده از آن باشند....شخصا که چشمم آب نمی خورد که من و هم نسلانم حتی در فاضلاب تاریخ هم جایی داشته باشیم...نسلی که بنگی است و شیشه می کشد و شیره دود میکند و اکس می ترکاند و ساسی مانکن گوش میکند و تاسوعا سینه می زند و عاشورا قمه می کشد و دختران را انگولی می کند و پسران را ابنه ای بار می آورد و تیراژ کتابهایش به 1000 هم نمی رسد....و شب خیال انقلاب می کند و فردا در یک حرکت انقلابی شرت سبز می پوشد و چند تا باتوم که خورد خیال از سرش می پرد و و در دپرسیون به "سهراب" پناه می برد و زیر لب زمزمه می کند" چشم ها را باید شست...."...و یکی نیست که بگوید که پدر آمرزیده ها ...مشکل خود ماییم....مشکل مغز ماست....ایراد در تربیت ماست....مشکل منم...مشکل تویی...
ما ملت همیشه نعشه، فعلا عصبانی هستیم که چرا چرت نعشگیمان با نوازش باتوم، پاره شده و به غرورمان بر خورده که چرا اسباب بازی دموکراسی را برایمان نخریدند....پس ما هم قهر کرده ایم رفته ایم چالوس قلیان می کشیم و تفکرات فلسفی در می کنیم...ولی بیایید با خودمان رو راست باشیم...کمی باد اضافه در معده مان جمع شده بود به مغز سرایت کرده بود با باتوم ها هوا گیری شدیم و باد از همه جای مان در رفت ...و الان جهاز هاضمه مان تلطیف شده و دیگر باد روده مان را از دهان دفع نمی کنیم و تا حدودی حد و اندازه خودمان را فهمیده ایم...و این حکومت نیز محل خایه های مردم را خوب شناخته است می داند چه جور بفشاردشان تا یک هو صدای مردم تغییر کند و شروع کنند به عربی رقصیدن...و بی تعارف، حق ما همین حکومت است... ونباید انتظار داشته باشیم که مثلا حکومتمان مثل فرانسه باشد...آخر انصافا کجایمان اندکی شباهت به فرانسه دارد که حکومتمان شبیه باشد....رفتار اجتماعی ما در حد باغ وحش انسانی است و وحشی ها را باید در قفس نگه داشت....هر وقت رفتارمان آدمیزادی شد، آنوقت باید انتظار داشت که ما را از قفس بیرون آورند...و گرنه اگر زورکی قفس را بشکنند میشویم افغانستان یا عراق...که وحشیان در میان مردم رها شده اند...حق ما این است که صاحبان این باغ وحش هر از چند گاهی ما را با عنوان "دسته دلقک ها" به خیابان بیاورند تا برنامه شادی اجرا کنیم و ساندیس جایزه بگیریم....ما را چه به دموکراسی...!!
و در سال نو نیز باز همان آش ماسیده است و همان کاسه لب پر....که باید به دست بگیرمش و گدایی نانمان را کنیم و تو سرو کله همدیگر بزنیم و باز انتخابات مجلس است و دار و دسته دلقک ها به راه می شود، شرت های سبز چینی علم میشود و باتوم اضافه از چین می آید و یکی خواهد گفت رای بدهیم آن یکی میگوید رای ندهیم و یکی نیست بگوید که ما مردم ایران 30 سال است هر روز "چیز" دیگری می دهیم...!!
کسانی هم که این نوشته را خوش ندارند و بهشان بر خورده و یبس شده اند و می گویند ما از تبار کوروش و داریوشیم وافسانه 2500 ساله می خوانند، ضمن تقدیم یک شیشکی،توصیه به تنقیه روزانه با آب ولرم میشود....و به آنهایی هم که پیش خود می پندارند این حرفها شامل ما نمیشود و ما با بقیه فرق می کنیم،عرض می کنم که شما گلاب می خورید با من که اتفاقا حکایت، حکایت من و شماست....
Wednesday, November 18, 2009
مردی که زیاد دید
معمولا آدم های پا به سن گذاشته و دارای ریسک فاکتور مبتلا به چنین عارضه ای می شوند.سن سکته قلبی در جوامع و به خصوص جامعه ما در حال کاهش است.
علل زیادی را عامل چنین پدیده ای یعنی کاهش سن سکته قلبی دانسته اند از جمله زندگی ماشینی،کم تحرکی،استعمال دخانیات و اضافه وزن از آن جمله اند.
با توجه به زندگی پر استرس پزشکان این جامعه کوچک کشور نیز در معرض سکته های زود رس می باشد.در خبر ها آمده است که دکتر رامین پوراندرجانی فارغ التحصیل دانشگاه علوم پزشکی تبریز ورودی سال 1380 در سن 26 سالگی و در حالی که خدمت به شدت مقدس سربازی را در نیروی انتظامی طی می کرد در اثر سکته قلبی فوت نموده است.تصادفا دکتر پوراندرجانی پزشک بازداشگاه سابق کهریزک بوده است و اتفاقا شاهد بسیاری از فجایع رخ داده در بازداشتگاه مذکور بوده است و از قضای روزگار بعضی از قربانیان آن بازداشتگاه را معاینه کرده است.
حالا بماند که کجاها را معاینه کرده و چه ها دیده و چه ها شنیده است...
و از چرخش بد روزگار ایشان مدتی را بعد از این مشاهدات در بازداشت بوده اند،یادتان هست که دکتر زهرا بنی یعقوب نیز در سن 27 سالگی قبل از مرگ غیر مشکوکش مدتی را در بازداشتگاه به سر برده است.
با توجه به اتفاقات اخیر ، توجه شما را به چند اصلاحیه که توسط دکتر هاریسون و چند چیز لباس شخصی در باب مبحث قلب اعلام شده است جلب میکنم.بدیهی است رعایت این نکات باعث جلوگیری از سکته قلبی شما خواهد شد.
1- قلب سبز نیست ، حتی قرمز است.البته نوع سیاه آن هم در بازار موجود است که باید به شدت از آن اجتناب کرد.
2-رنگ سبز باعث افزایش استرس های درونی و افزایش کاته کولامین در خون شده و ریسک بیماری های قلبی را بالا میبرد.به همین خاطر پرسنل اتاق عمل باید از پوشیدن نمادهای سبز اجتناب کنند.
3-فکر کردن به رنگ سبز باعث تشویش اذهان عمومی شده و ریسک بروز بیماری های روانی و متعاقب آن خود کشی را بالا میبرد.
4-سابقه حضور در بازداشتگاه یکی از ریسک فاکتور های ماژور در بروز سکته قلبی و مرگ ناگهانی در خواب می باشد.
5-پزشکانی که مستعد بیماری های قلبی اند و یا ریسک فاکتور های ماژور را دارند باید جهت کاهش احتمال بروز سکته قلبی اقدامات زیر را به عمل آورند:
الف:اجتناب از حضور بر بالین بازداشت شدگان حوادث اخیر.
ب:رفتن به مناطق خوش آب و هوا و دوری از محیط های آلوده ای مانند کهریزک و حوالی آن.
ج:در صورت اجبار در معاینه ء بازداشت شدگان باید حتی الامکان چشم ها و گوش ها را بست و تا اطلاع ثانوی بسته نگه داشت.این کار باعث سرایت کمتر ایدز و سکته قلبی میشود.
د:معایناتی از قبیل مشاهدهء مناطق شکستگی و کبود شدگی،مشاهده آنوس و اندام های تناسلی و خارج کردن بطری نوشابه از هر سوراخی به شدت کنترا اندیکاسیون مطلق( ممنوعیت مطلق) در پزشکان مستعد دارد.
و من الله توفیق!
به پیوست لینک قسمتی از جشن فارغ التحصیلی دکتر رامین پوراندرجانی و قطعه ای را که او اجرا میکند را تقدیم کسانی میکنم که زندگی سالم و بدون ریسک فاکتورهای قلبی دارند
Saturday, June 13, 2009
تهران در تعلیق
این ساعتها نفسها در سینه مردم پایتخت حبس است...تهران آبستن حادثه است و هیچکس نمی تواند پیش بینی کند که مولود نا مشروع انتخابات دهم ، دامن چه کسی را خواهد گرفت؟ مردم در همین لحظه در حال تظاهرات به سمت وزارت کشور هستند...برخورد غیر قابل اجتناب است...قطار حوادث کشور-همان که آقای ا.ن ترمزش را کنده- در سراشیبی حادثه در حال سرعت گرفتن است...فقط امیدوارم نیروهای گارد ویژه یادشان نرود که ممکن است برادر یا خواهر خودشان در جمعیت باشند...امیدوارم خون بیگناهی به زمین ریخته نشود....امیدوارم تخم نفرت ابدی در بین هم وطنانم کاشته نشود...امیدوارم آیندگان لعن و نفرینمان نکنند....امیدوارم دیکتاتور ، کمی به خود بیاید قبل از آنکه تیشه به ریشه این مملکت بزند...
ولی می ترسم از اینکه در شهرهای کشورمان میدان شهدای دومی بنا شود...
ای کاش...!امروز تماام سلاحهایی که به سمت مردم نشانه میروند،از کار بیفتند....انگشتانی که ماشه می چکانند، فلج شوند و زبانهایی که دروغ می گویند لال گردند...
صفحه انتخابات شناسنامه ام را پاره کرده و آتش می زنم
صفحه انتخابات شناسنامه ام را پاره کرده و آتش می زنم تا دیگر خر نشوم و در نمایش دروغ ، سیاهی لشگر بی جیره و مواجب نباشم.
ولی کابوس من چیز دیگری است...اگر واقعا (حتی به احتمال یک درصد) نتایج انتخابات درست باشد آن وقت از دست کج فهمی مردم خودمان به که باید پناه برد....؟
